
1
راستی شما داستان اون فرودگاهی که غرق شد رو شنیدین؟ فرودگاهی که مسافراش به جای هواپیما، بلیت کشتی داشتند. آدمهای زیادی توی اون جریان غرق شدند اما این مهم نیست.
توی خیابان ابوریحان قدم میزد که ناگهان به این نتیجه رسید که جای او اینجا نیست. دود اتوبوس به یادش میآورد که به خاطر صبحانه نخوردن مبتلا به این افکار شده. پس باید میرفت و یک جایی یک چیزی میخورد. همان آش فروشی قدیمی گزینه خوبی بود. میتوانست با تمام پولی که داشت یک ظرف کوچک آش بخرد. همین کار را هم کرد و وقتی کاملا سیر شد ته مانده کاسهاش را برداشت و رفت به نزدیکترین دکه آن حوالی. کاسه حاوی ته مانده آش را روی پیشخوان گذاشت و پیشاش داد به جلو:«یه نخ بهمن قرمز» آن کسی که پشت پیشخوان نشسته، اول چند پلک میزند و خیره نگاهش میکند. سپس لبخند به لب یک پاکت بهمن قرمز میگذارد روی پیشخوان. کاسه آش را برداشته و سر میکشد. مرد سه نخ سیگار پشت هم کشید و تصمیم گرفت یک جایی پیدا کند شب را به صبح برساند. رستورانی گران قیمت و شیک آن حوالی بود و از ساعت یازده به بعد فقط افرادی که اسمشان در لیست بود میتوانستند وارد شوند.
اسمتون؟
اسمم صندلیه. یه صندلی معمولی.
نیروی پیشران به فکاش وارد شد و تمام بدنش را به آسفالت خیابان کشاند. خون را از روی سبیلاش لیسید و فکر کرد:« این مربوط به معماریه...نه من» بلند شد برود که یک صدایی از صدای معمول محیط بالاتر رفت
اون آقا با منه
معذرت میخوام قربان.
انگشت اشاره مرد ناشناس پیش چشماش میرقصید و او را به خویش میخواند. با او وارد رستوران شد. موج صدا، موج هوا، موج نور. این بهترین جا برای سر کردن شب نبود اما همیشه میشد تحمل کرد. پشت سر مردی که کارت ورودش بود رفت تا رسید به راهرویی پر از در. آنجا خالی بود اما یک مرد دیگر که لباس فرمی( احتمالا مربوط به همان رستوران) پوشیده پیدایش میشود و فضای خالی را نابود میکند. کارت ورود رو به لباس فرم میکند و با صدایی آهسته میگوید:« تمیزش کن» و سر لباس فرم، به شکلی مطیعانه خم میشود. با نگاهی مهربان رو به مرد میکند:« لطفا دنبال من بیاید قربان» دنبالش میرود تا به اتاقی با آیینه، میز و وسایل آرایش میرسند« لطفا بنشینید قربان» بدون اینکه نیاز داشته باشد نگاهی به صندلی بیندازد روی آن مینشیند و تکیه میدهد. لباس فرم مشغول به کاری میشود. او فکر میکند« اگر فرصتی برای خوابیدن باشه همین الانه» پس چشمانش را میبندد و به خواب فرو میرود. آخرین چیزی که احساس میکند کشیده شدن پنبهای خیس بر سراسر پوست صورتش است.
2
به خوشبختی اعتقاد نداشتم به همین خاطر هم هیچ وقت جوراب نمیپوشیدم. فکر میکردم ده سال این وضعیت رو تحمل میکنم تا به حقیقت برسم. هیچ مشکلی نبود. وارث کلی ثروت خانوادگی و چند رستوران بزرگ بودم و کاری جز خرج کردنشون نداشتم و این تصمیم به نظرم بزرگترین و بهترین تصمیم زندگیم بود. رنج خود خواسته من میبایست ده سال روی دوشم با من سفر میکرد اما متاسفانه(یا شاید هم خوشبختانه) بیشتر از یک سال تحمل بودن من رو نداشت و میخچه پاهام دیگه نذاشتن راه برم. من رو پیشکارم به مطب زنی برد که فلسفه جدید زندگیام رو بهم داد. اسمش آرزو بود و طی یک هفته میخچه منو درمان کرد و من باز شروع کردم بیشتر از قبل بدون جوراب راه رفتم و راه رفتم تا میخچه جدیدی بهم سلام کرد و من هم سلامش رو به آرزو رسوندم. هیچ مشکلی توی زندگی رویاییام وجود نداشت پس به آرزو پیشنهاد ازدواج دادم. بهتر بود مقدمه میچیدم. بهتر بود اصولی رو رعایت میکردم ولی هیچ کدوم از این کارها رو انجام ندادم و همین، آرزو رو شوکه کرد. روی میخچه جدید پای راستم دست کشید و گفت:« خوب شدن این یکی بیشتر طول میکشه...شایدم هیچ وقت کامل خوب نشه.»
خوب نشد ولی من به درد خفیفاش عادت کردم و بهش عشق ورزیدم و یک ماه بعد، جشن عروسی ما در بزرگترین شعبه رستورانی که داشتم برگزار شد. من جوراب میپوشیدم و آرزو میخواست که ما با هم برقصیم یه رقص زیبا که شاید صد بار تمریناش کردیم. اعتراف میکنم خیلی سخت بود اما چون آرزو رو خوشحال میکرد ارزشش رو داشت. به چالش کشیده میشدم ولی قرار نبود پیروزمندانه باشه مهم این بود که از جا کنده میشم. و آرزو...آرزو خوشحال بود. هرچند نه خیلی طولانی و نه اونقدری که برای شروع یه زندگی مشترک کافی باشه. همه اونجا بودند. دوستام و خانواده و فامیلم. یه عالمه آدم خوشحال که دوستشون داشتم. پس واقعا خوشبختی وجود داشت کافی بود که کفشهامو در بیارم و ای کاش کفشهامو در میاوردم. ای کاش کفشهاشو در میآورد. خوشبختی وجود نداره و اگر هم وجود داشته باشه برای پا برهنه هاست. من و آرزو در پایان مراسم رقصیدیم. این رقصی بود که حدود یک ماه براش تمرین کرده بودیم و حقیقتا زیبا بود. این رو همه آدمهای اون شب تایید میکنند فقط نمیدونم. هنوز نمیدونم چرا پاهای آرزو میلرزید. شب سختی بود؟ ضعف کرده بود؟ چرا به اینها فکر نکردم؟ همه چیز خیلی ساده اتفاق افتاد. یک قدم اشتباه و نیرویی که جای اشتباهی ادامه پیدا کرد. پاشنه کفش راتش شکست و خورد زمین و گیجگاهش کوبیده شد به لبه دکوری که اطرافمون بود. مردم و آدمها اول خندیدند و چند نفری جیغ کشیدند و سوت زدند. من اولین نفری بودم که فهمیدم مرده. اون مرده بود اما این دلیل نمیشد که مراسم متوقف بشه و مردم نخندند. بلند شدم و از دیجی خواستم که یه چیز تند و شاد پخش کنه. شروع به رقصیدن کردم و کفشهامو یکی یکی از پام پرت کردم بیرون. مردم دست میزدند و تشویق میکردند. چند نفری با تعجب به روی سن سرک میکشیدند. دست پیشکارم رو گرفتم و آوردم پیش خودم. با هم رقصیدیم اما اون انگار که فهمده باشه که چه اتفاقی افتاده یکباره منو ول کرد و رفت بالا سر آرزو. آدمها جیغ میزنند و همه چیز به هم ریخته. خوشبختی وجود نداره و من همچنان با پای برهنه به رقصیدن ادامه میدم.
کانال تلگرام:
https://t.me/Tardasti_A_Tablo