ویرگول
ورودثبت نام
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلیتو عکس یه خورده نگرانم انگار
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
خواندن ۶ دقیقه·۲ ماه پیش

فیل‌ها معتاد سرنوشت‌اند

تعریف می‌کرد که دیگر اعتقادش به سرنگ انسولین را از دست داده. یکی پس از دیگری نان خامه‌ای‌های درشت را روانه معده‌اش می‌کرد و بر اشتباه بودن تشخیص پزشک‌ها تاکید می‌کرد. چه کسی حریف یک دختربچه پانزده ساله می‌شود. مدام پلک می‌زدم تا گریه‌ام نگیرد. تو کتابخانه بزرگ خانه‌ام به آنیتای زیر نور آفتاب خیره می‌شوم و از خودم می‌پرسم:« چه خواهد شد؟» پیراهن مشکی به خاطر عرق جذب تنم شده بود. عرق به خاطر آفتاب و آفتاب به خاطر تابستان بهم حمله می‌کردند و هیچ‌کدامشان به این فکر نمی‌کردند که این مرد بیچاره فقط سه روز است که همسرش را از دست داده و منتظر تماس بهزیستی است که ازش بخواهند دختری که سیزده سال پیش به فرزندی قبول کرده را باز پس بیاورد. این احساس ناکافی بودن، این تلاش همیشه بی‌نتیجه و برنامه‌ریزی‌های همیشه شکست‌خورده می‌شود یک مارشمالو و لای دندان‌های سفید دخترم گیر می‌کند. ناخن‌های شکننده و کج دست چپم حالا توان گرفته و پوست کف دست مشت شده‌ام را می‌درد. به هیچ‌کس چیزی از این وضعیت نگفته‌ام. بعد از خاکسپاری همه‌شان را از سر باز کردم الا او را. دختر خوانده نازنینم که موی بلوطی رنگ دم اسبی‌اش در فضا تاب می‌خورد و تکه‌های وجودم را مثل یک تی نم‌دار روی سطح مرمرین پر از خونی، می‌روبد و پخش و پلایم می‌شوم. می‌شوم همان جوانک بیست و چهارساله با زانوهای لرزان که روح‌اش را فقر جویده و تف کرده در تاریخ معاصر. می‌شویم یک زوج بی‌پناه و فراموش شده که از سر فقر بچه‌شان را پیچیده در یک قنداق صورتی رنگ چرکتاب رو پله‌های یک مسجد رها می‌کنند و می‌روند تا به خیالشان از فقر با آن دندان‌های زرد و کج و معوج‌اش فرار کنند. می‌شوم پدری که نشسته بر یک مبل گران‌قیمت در سالن بزرگ کتابخانه در خانه‌ای دردندشت خودکشی دخترش را نظاره می‌کند. دختری که چند سال پیش با همسر مرده‌ام از بهزیستی به فرزندی قبول کردیم و بلافاصله متوجه دیابت ارثی‌اش شدیم. می‌شوم یک شکلات تلخ با مغز فندق و آب می‌شوم روی زبان دخترک زیبای پانزده ساله. اولین فرضیه بقا:« او به خاطر مرگ مادرش دچار شوک عصبی شده و حالا دارد اینطور واکنش نشان می‌دهد. اینها همه موقت است و خیلی زود تمام می‌شود.» یک فیل کیلومترها دورتر در جنگل‌های هندوستان نعره می‌کشد و من بالاخره گریه‌ام می‌گیرد. آنیتا با سردی نگاهم می‎کند و بی هیچ حرفی دوباره مشغول آن کوه شیرینی و شکلات در حال ذوب شدن می‌شود. او از ما بی‌زار است. او از ما متنفر است. او هیچ وقت ما را به عنوان پدر و مادر واقعی‌اش ندید و نخواست و نپذیرفت اما ما دوستش داشتیم. روی گونه راستم یکدفعه شروع به خاریدن می‌کند. تا سه شب پیش اشک‌های مریم همینجا می‌چکید. توی تخت روی من خم می‌شد و با چشمانی بهت زده نگاهم می‎کرد. اشک‌های الماس‌گونه‌اش دانه دانه روی گونه راستم می‌چکید و من اما تلاش می‌کردم با فکر کردن به فیل‌های هندوستان آرام باشم و خودم را کنترل کنم. این فیل‌ها را یکبار در یک مستند تلویزیونی دیده بودم. فیل‌های بزرگ. فیل‌های آرام. دومین فرضیه بقا:« تمام گریه‌های مریم حملات عصبی ریز و درشتی بودند که هیچ ربطی به مرگش نداشتند. مرگ مریم طبیعی بود.» من مرگ طبیعی مریم نیستم. من حمله‌های عصبی مریم نیستم. من شوهر بی‌چاره مریم‌ام که عشق دبیرستانی‌اش را تجسم بخشیدم. با او از روستای‌مان فرار کردم و در اوج فقر بچه‌ای به او بخشیدم که روی پله‌های یک مسجد رها شد. من خاطره تلخ مریم از زندگی هستم که به تدریج زیر سنگ گور فراموشم می‌کند. آنیتا از جا بلند می‌شود و موبایلش را که آن طرف کتابخانه به شارژ زده چک می‌کند. از صبح کارش همین است. خوردن تلی از فراورده‌های قندی_ که حتی یک ذره‌اش هم می‌تواند او را بکشد _ و چک کردن موبایلش. مثل یک مجسمه با شکوه روی صندلی‌ام میخ شده‌ام و صدای گریه کردنم دارد حالم را بهم می‌زند. می‌دانم چرا دارد موبایلش را چک می‌کند. او اولین نفری بود که فهمید مریم مرده. بعد از صبحانه به اتاق‌مان رفت تا پول تو جیبی‌اش را بگیرد. حضورش کمی بیشتر از معمول طول کشید. با صورتی سرخ شده از اتاق بیرون دوید و به اتاقش رفت. قیچی به دست با عجله خارج شد و به اتاق خواب‌مان برگشت. قبل از اینکه از جایم بجنبم و هیکل چاقِ بی‌خاصیتم را به اتاق برسانم، او از آنجا خارج شد و به اتاقش رفت. در را محکم بست و دوبار قفل کرد. من به جسد مریم، من به جسد زندگی مشترک‌مان، من به جسد یک سودای سوخته و بر باد رفته، من به پذیرش یک مرد دنیا خورده، من به… مریم مرده بود. اما این مسئله اصلا مهم نیست. فقط من می‌دانستم مریم مدت‌ها پیش مرده. آن زن زیبا و دلربا وقتی نوزاد دخترش را روی پله‌های مسجد گذاشت و رفت پا به جهان مردگان گذاشت.

فیل بزرگ به تخت نزدیک شد و با عاج‌های شکسته‌اش صورت زن مرده را نوازش کرد. فیل بزرگ با ترس و تعجب متوجه جای خالی یک دسته کوچک مو روی سر زن شد. فیل بزرگ عقب عقب رفت و اجازه داد مرتاض بی‌رحمی که سرنوشت نام داشت بپرد پشتش و بهش لگام بزند. فیل بزرگ مرگ را صدا زد اما مرگ ظاهر نشد. فیل بزرگ رم کرد و نعره کشید و مرد گریه سر داد.

آنیتا از چند ماه قبل شک کرده بود که ما پدر و مادر واقعی‌اش نیستیم. خودمان تصمیم داشتیم که این را بهش بگوییم اما نمی‌دانستیم کی. هذیان‌های مریم، گریه‌های مریم. خاطرات آنیتا. این فیل کوچک. آن حافظه نحیف فیل‌های در آستانه بلوغ. سرنوشت قدرتمند مرتاض‌گونه که به هیچ فیلی در هندوستان رحم نمی‌کرد. آنیتا موها را برای آزمایش دی‌ان‌ای به آزمایشگاه فرستاده بود و حالا انتظار جواب آزمایش را می‌کشید. این دخترک بیچاره بدون انسولین‌هایش روی سینه‌ام خم می‌شود و گریه می‌کند. این خاطره عوض نمی‌شود. این داستانی‌ست که روی سنگ قبر فیل بزرگ می‌نویسند و از آن جایی که فیل‌ها سنگ قبر ندارند آن را روی عاج‌هایش می‌نویسند و از آن‌جایی که عاج‌هایش شکسته، خودش این را برای شما تعریف می‌کند. این فیل بزرگ یکبار برای همیشه از روی مبل گران قیمت‌ش که نماینده تمام آن زندگی مجلل‌ش است بر می‌خیزد و دخترخوانده پانزده ساله‌اش را که با سرنگ‌های انسولین قهر کرده ترک می‌کند و به اتاق خوابش بر می‌گردد…

سه روز است که نخوابیده‌ام. کارهای طاقت‌فرسای خاکسپاری از من یک شبح نابودی ساخته. روی تخت دراز می‌شوم و مرگ را صدا می‌کنم اما مرگ ظاهر نمی‌شود. می‌چرخم و به بالش خالی مریم که هنوز‌ فرو رفتگی سر او را در خود حفظ کرده خیره می‌شوم. دستم را زیر بالشش می‌برم و لابد توقع دارم روح مریم خم شود روی سینه‌ام و اشک‌های الماس‌گونه‌اش بچکد روی گونه راستم اما دستم می‌لغزد و می‌خورد به چیزهایی که یخ نیستند اما باعث می‌شوند سردم شود. سرما استخوان‌‌هایم را دانه دانه مثل عاج فیل خرد می‌کند از جا می‌پرم و بالش را که انگار سنگی باشد از جا می‌کنم. حجم قابل توجهی از پوست شکلات و آبنبات حضور خود را اعلام می‌کند و یک فیل بزرگِ بی‌سنگ قبرِ عاج شکسته را به مرتاضی تبدیل می‌کند که سراسر هندوستان را برای فرار از او در نوردیده.

سومین و آخرین فرضیهٔ بقا:« مرگ بدون انسولین به سرنوشت بستگی دارد. فقط فیل‌ها این را می‌دانند.»

پدر مادرتاریخ معاصرداستان
۹
۰
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
تو عکس یه خورده نگرانم انگار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید