ویرگول
ورودثبت نام
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلیسپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها https://t.me/Tardasti_A_Tablo
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
خواندن ۴ دقیقه·۳ روز پیش

قهرمان خواب‌های رنگی

حدودا ساعت دو صبح بود و کار رنگ زدن نرده‌های دور میدان تمام شد. رنگ زرد و نقره‌ای در تاریکی می‌درخشید و افسوس می‌خوردم فردا نیستم تا نتیجه زحمتم را ببینم. امروز روز خسته کننده‌ای بود. دست تنها و بدون کارگر‌هایم یک سوم باقی‌مانده را رنگ کردم. سوار وانتم شدم و رفتم سمت راه آهن. درست وقتی می‌خواستم از محدود خارج بشم یادم افتاد گرسنمه. سر شب شام خورده بودم ولی خب اون شب بیشتر از یک شب طول کشیده بود و قرار بود بیشتر هم طول بکشد. یک سیخ جگر و دنبه ساده که آدم را نمی‌کشت وسوسه‌ام کرد و باعث شد تصمیم بگیرم بروم میدان بهمن. روی پل جوادیه چیزی دیدم که اول به نظرم آدم یک تکه پیراهن رها شده است اما در کسری از ثانیه ذهنم آن چیزهایی را که من ندیده و او دیده بود کنار هم گذاشته و نتیجه گرفته بود که آن نه یک تکه پیراهن که یک آدم بود. کنترل ماشین را از دست دادم اما نه زیاد. از کنار آن آدم با فاصله‌ای کم رد شدم بعد از یکی دو سُر سنگین گوشه پل ایستادم. بزرگترین شانسم این بود که ساعت دو صبح تقریبا هیچکس روی پل جوادیه نیست مگر آدمی که گرسنه است یا آدمی که شبیه یک تکه پیراهن به نظر می‌رسد. پیاده شدم و به سمت جایی که آن شبه آدم افتاده بود رفتم. چراغ‌های پل همه خاموش بود. چراغ قوه موبایلم را روشن کردم و دیدم‌اش: مردی بود حدود چهل تا چهل و پنج شاله. موهای خاکستری، پوست سبزه، پیراهن چهارخانه قرمز ارزان و شلواری ارزان‌تر که کمربندی سفت به دورش پیچیده شده بود. داشتم همینطور آرام بهش نزدیک می‌شدم که یکدفعه حرکتی کرد و صدایی در آورد. فهمیدم زنده است. فورا با اورژانس تماس گرفتم و آن‌ها بهم اطمینان دادند ظرف پانزده دقیقه خودشان را برسانند. وقتی داشتم می‌پرسیدم تا زمان رسیدن‌شان باید چه اقداماتی انجام دهم، تماس قطع شد. دوباره تماس گرفتم. اپراتور با عصبانیت جواب داد:« بله آقا گزارش شما رو دریافت کردیم. یک مورد تصادف روی پل جوادیه. لازم نیست انقدر زنگ بزنید آقا. مگه شما منتظر اتفاق بزرگ نیستید؟» و تماس را بدون اینکه من از ابتدا توانسته باشم سوالم را بپرسم و یا حتی حرفی بزنم، قطع کرد. کمی رنجیدم و در نهایت تصمیم گرفتم دست به کار شوم و کاری برای مرد بی‌نوا انجام دهم. دوباره نگاه کردم:« مقداری خون دلمه بسته اطراف سرش، چند پارگی در آرنج و زانو و بدنش که به طرز غریبی کج شده و در هم رفته بود. یک تصادف ساده. کسی به مرد بی‌نوا زده و در رفته. دوباره تکان خورد و تلاش کرد چیزی بگوید. تلاشش به تشنجی می‌مانست. بی‌وقفه و ممتد. نمی‌توانستم این را تحمل کنم. تکان و تقلاهای مرد به شکل عجیبی گرسنگی‌ را توی صورتم می‌کوبید و این به نظرم غیراخلاقی‌ترین احساسی بود که می‌شد داشته باشم، به همین خاطر هم تلاش کردم به چیز دیگری فکر کنم مثلا اینکه آن مرد در ردیف وسط خیابان افتاده و با این تاریکی بعید است کسی بتواند ما را _ یا حداقل مرا_ تشخیص دهد. این وضعیت منطقی نگرانم کرد و من در اوج نگرانی باز هم گرسنه بودم. سوار وانتم شدم و کمی عقب‌تر از مرد در همان ردیف به صورت افقی پارک کردم و راهنما زدم. ساعت تقریبا سه و نیم صبح شده و خبری از آمبولانس نبود. ماشین‌هایی که از روی پل و از کنارمان می‌گذشتند را می‌شمردم. همه‌شان را مقصر حادثه می‌دانستم. آن‌ها حالا برگشته‌اند تا ببینند اوضاع در چه حال است. ای کاش یکی‌شان می‌ایستاد و پیگیر می‌شد چه بسا با تلفن یک نفر دیگر آمبولانسی می‌آمد و من هم راحت می‌شدم. چند بار دیگر هم تماس گرفتم و هربار همان اپراتور مرا به خاطر بی‌صبری و بی‌خبری از اتفاق بزرگ ملامت کرد. این اتفاق بزرگ چه بود؟ دلم نمی‌خواست بهش فکر کنم. احساس گرسنگی می‌رفت روی مخم و بر می‌گشت. این پاییدن به جایی رسید که تصمیم گرفتم طرف را همانجا بگذارم و بروم. کم کم داشت صبح می‌شد و ماشین‌های بیشتری از روی پل رد می‌شدند بالاخره یکی بود به این ماجرا علاقه داشته باشد. فقط نمی‌دانم چرا لحظه آخر به این فکر افتادم که جیب‌های طرف را بگردم. خبری از کیف پول نبود. مقداری اسکناس کهنه مچاله شده و چند عکس. عکس‌هایی بودند به شدت عجیب – بعد مدت‌ها هنوز هم معنای‌شان یا اینکه اصلا چرا باید چنین عکس‌هایی وجود می‌داشتند را نفهمیدم- همان میدان نه دی. همان جا که من به تازگی نرده‌های اطرافش را رنگ زده بودم. جمعیت زیادی دور همان نرده‌ها اما بدون رنگ و حتی پر از زنگ‌زدگی، ایستاده بودند. در سال‌های نه خیلی دور. آدم‌ها با تاسف و غم به نرده‌ها نگاه می‌کردند و چند نفری مشغول گریه بودند. آکنده از سوال و همچنان گرسنه، عکس‌ها را در جیب گذاشتم و آماده رفتن شدم. درست قبل از رفتنم آمبولانس آمد و مرد را برد. چند دقیقه‌ای پشت فرمان مشغول تماشای عکس‌ها شدم. سر آخر سوئیچ را چرخاندم و به سمت خانه راندم. هنوز گرسنه‌ام بود اما الان خوابیدن و خواب دیدن اتفاق بزرگ من است. این را از روی عکس‌ها فهمیدم.

کیف پولپلداستان
۹
۳
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
سپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها https://t.me/Tardasti_A_Tablo
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید