ویرگول
ورودثبت نام
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلیسپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
خواندن ۳ دقیقه·۷ ساعت پیش

لیس زدن یک صدا توسط آقای ف

آقای ف بی‌مروت، آقای ف بی‌ همه چیز، آقای ف حرامزاده چطور بهت بگویم که ناراحت می‌شوم وقتی کف کفش‌های کثیفت را نمی‌شویی. چطور توقع داری من که همیشه همه چیز را با یک واسطه انجام می‌دادم، منی که حتی برای باز کردن سس تک نفره یک قیچی مخصوص همراه داشتم این بی واسطه بودنت را تحمل کنم؟ چطور تو انقدر خودت هستی آقای ف؟ چطور از این مسئله عار نداری؟ تو از یک چیزی می‌ترسی. از یک چیزی هراس داری. اگر غیر از این بود خودت را قایم نمی‌کردی. من دوستت دارم آقای ف. نگرانت هستم. حتی همان روز صبح که در آپارتمانم را زدی و با لحنی محجوب خودت را معرفی کردی و بعد از اینکه در را باز کردم چاقوی مسخره‌ات که فرق چندانی با یک کارد سالادخوری نداشت را توی دیافراگمم فرو کردی هم نگرانت بودم. گوش میدهی آقای ف؟ من تمام گریه‌هایت را کف اتاق پذیرایی‌ام دیدم. تو نمی‌دانستی که من فقط یک هفته دیگر زنده‌ام. تو فقط ازم متنفر بودی. خوشحالم خرده پس اندازم را پیدا کردی. با اینکه ذره‌ای دقت و ظرافت توی کارت نبود اما نمیشد که زحمتت را بی مزد گذاشت. اینجا از دو سه نفر شنیدم کارت را ادامه دادی و داری کم کم تلاش می‌کنی تا یک حرفه‌ای بشوی. من بهت افتخار می‌کنم و در عین حال نگرانت هستم. همان سیزده سال قبل شب‌های زیادی را خرج فکر کردن به تو کردم. همه‌اش از خودم می‌پرسیدم:« آیا حرفم اثری بر او داشت؟» حالا هم زیاد به این مسئله فکر می‌کنمو سعی کن همیشه در کوچکترین جز از کارت پیگیر باشی. بهت امید دارم آقای ف. سیزده سال گذشت و تو به حرفم توجه کردی. حرفم روی تو تاثیر داشت. میدانی سیزده سال برای یک ناظم مدرسه ابتدایی یعنی چه؟! اما هر چه که بود ارزشش را داشت. به نتیجه رسید. نه آنی که دقیقا توقع داشتم اما تو شروع کردی و فقط کمی دقت به جزئیات لازم است تا دقیقا همان چیزی شوی که می‌خواستم. برای شروع همین کف کفش‌های لعنتی‌ات. آخر کدام قاتل حرامزاده‌ای را دیده‌ای که بعد از اینکه کارش تمام شد کفش‌ها و لباسش را نشوید؟! عصبانی‌ام می‌کنی آقای ف. صدا، صدا، صدا... بین من و تو فقط صداست که به هم ربط‌مان می‌دهد. من توی سرت هستم آقای ف. از همانجا با تو صحبت می‌کنم. فکر کردی زیر این کپه خاک دیگر صدایم را نمی‌شنوی؟ من آنجا بودم آقای ف. توی مغز کوچک و پلاسیده‌ات وقتی تصمیمت قطعی شد. وقتی آدرسم را پیدا کردی. وقتی پشت در ایستادی و وقتی سانت به سانت اول با وحشت و بعد با لذت چاقویت را در دیافراگمم فرو کردی. من اینجا هستم. صدایم را می‌شنوی؟ هیچ وقت یادت نمی‌رود. دورم نمی‌اندازی. خلاص نمی‌‌شوی. تو همنو همان بچه دوازده ساله هستی که مثل تمام بچه‌های دیگر مجذوبم می‌شدی. ظریف‌ترین ناظم تاریخ، ادوکلن‌اش، استفاده افراطی‌اش از واسطه‌ها، چوب سیگار زیبایش، لبخندش، شکوه‌اش، بدن ورزیده‌اش. این ناظم برای تو هم بت بود. کسی که بدون کتک زدن، گله پسربچه‌های شیطان را شبانی می‌کند. 

گریه‌ات کف اتاق پذیرایی‌ام برای همان روز بود. من سرنوشتت را نوشتم. ریتم تو را نواختم. درون سرت خانه کردم. تو را همانجا پیدا کردم آقای ف. گوشه کلاس خالی که با خشم و شیطنت کودکانه مشغول پاره کردن کتاب درسی‌ات بودی. فارسی؟ ریاضی؟ علوم؟ یادم نیست. یادت نیست. مهم هم نیست. وقت زنگ تفریح بود و تو مانده بودی کنج کلاس. حوصله‌ات سر رفته بود. کلافه بودی. چی تو را کلافه کرده بود آقای ف؟ اسمت را صدا زدم. از جا پریدی و چرخیدی سمتم. پیش از ترس، شرمت را دیدم. تو نمی‌خواستی من دوستت نداشته باشم. اگر به نظر من بچه بدی میشدی دیگر جایگاه و اعتبار اجتماعی نداشتی. کافی بود دیگر با تو مثل بقیه بچه‌ها شوخی نکنم یا از جیبم بهت شکلات خارجی ندهم. دیگر آن مهر جادویی «آفرین»ام را پای دفترت نزنم... نابود می‌شدی. اما تصمیم من چیز دیگری بود. با لبخند نگاهت کردم، یکی از همان شیرین‌ترین لبخندهایم را زدم. می‌دانستم چه می‌کنم. به خدا که می‌دانستم آقای ف. تمام این سیزده سال انتظار فقط یک معنی می‌دهد: یقین به کاری که آن لحظه انجام دادم. خم شدم به سمتت و صدایی را به تو بخشیدم که تضمین جاودانگی‌ام بود. صدایی حاوی چند کلمه ساده:« تو بچه، تو یک قاتل احمقی»

صداداستان
۲
۰
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
سپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید