ویرگول
ورودثبت نام
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلیسپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
خواندن ۷ دقیقه·۸ روز پیش

مصدق در سرزمین عجایب

حتی جادویی‌ترین چیزها هم آن موقعی که باید، تمام نمی‌شوند. اصولا حکم عجیبی در مورد چیزهایی که باید یک جایی تمام شوند وجود دارد. من یک جایی فهمیدم که دیگر نباید حرف بزنم و باور کنید یا نه، این یک اتفاق جادویی بود ولی آیا من دست از حرف زدن کشیدم؟ نه. این اتفاق نیفتاد تا اینکه سیاه‌ترین فاجعه تهران در دهه سی رخ داد: خراب شدن دستگاه بخورسازم. شاید از خودتان می‌پرسید مگر آن موقع دستگاه بخورساز تو ایران بوده؟ بله بوده. من از آخرین سفرم به آلمان بهترین مدل یکی از این دستگاه‌ها را برای خودم به یادگار برداشتم. صاحب قبلی بخورساز یک کف‌بین ترک بود و چون من به عنوان آخرین مشتری آن روزش انقدر حرف زدم که حوصله‌اش سر رفت، بعد از کشیدن نصف پاکت سیگار بدبوی ترکیه‌ای پا شد رفت دستشویی. موقع نبودنش من از فرصت استفاده کردم و رفتم سراغ میز کوهان‌دار کوچکش که به طور ممتد بخار غلیظ و خوش‌بویی را از بالایش در می‌کرد. آن کوهان بی‌قواره دستگاه بخورسازی بود که فکر نجات پیدا کردن را در سرم انداخت. احتمالا نپذیرید که حرفه کف بینی در آلمان آن روزها رونق داشته. من با شما موافق نیستم هرچند که می‌دانستم ایران بازار داغ‌تری برای این چیزها دارد و خب داغی این بازار به کله‌ام سرایت کرد و منی که تا آن موقع داشتم حساب می‌کردم چطور از دادن حق الزحمه کف‌بین در بروم( از شدت سرمان خودم را انداخته بودم تو خانه‌اش و مدام با بزرگواری نوبتم را به مراجعین دیگر می‌دادم) الان داشتم به قاپ زدن این بخورساز فکر می‌کردم( شاید نباید خیلی بهش فکر می‌کردم) مردک ترک سر رسید و گلاویز شدیم و زدم کشتمش. پول آدم‌ها را ضعیف می‌کند. هر چند تو سه روی که آنجا اتراق کردم فهمیدم مقتول بیچاره من هم چندان چیزی به کاسه نداشته و تقریبا یک آس و پاس مثل خودم بوده منتها لوکس و شیک. بعد از سه روز و فروختن تمام آت و آشغال‌های یارو و سر به نیست کردن جسدش یک بلیط یک طرفه به ایران گرفتم و برگشتم. یک اتاقک حوالی توپخانه اجازه کردم و طولی نکشید که زنان بازاریان تهران دورم را شلوغ کردند. بزرگترین فرق من با بقیه رقبا همین دستگاه بخورساز بود که قایمکی می‌زدمش به برق و کمی ادوکلن خالی می‌کردم تویش و منتظر می‌شدم تا دود غلیط و جادویی اثر خودش را بگذارد. من بلدم خوب حرف بزنم. من بلدم زیاد حرف بزنم. این هم مثل دود آن بخورساز یک چیز جادویی بود اما خب حتی جادویی ترین چیزها هم آن موقعی که باید، تمام نمی‌شوند. اتفاق ساده‌ای همه چیز را عوض کرد. یک شب آخر وقت زنی که بلا استثنا سه ماه تمام هر روز میامد و و از وضعیت آینده خودش و شوهرش که یک خرده فروش بود، گله می‌کرد. زن، دختری بود از خانواده‌ای اشرافی و اصیل که به خاطر قیافه نادلپذیرش او را به مردی بسیار پایین‌تر از طبقه اجتماعی‌شان داده بودند. مردی که تقریبا بی‌طبقه محسوب می‌شد. حالا مرد بی‌طبقه چند وقتی بود که هواخواه مصدق شده و کله‌اش ناجور بوی قورمه سبزی می‌داد. زن می‌ترسید این ماجراجویی‌های احمقانه مرد کل خاندان را درگیر کند و آن همه ثروت ذره ذره جمع شده را یک شبه بفرستد هوا. آن اوایل طبق روای که برای هر مشتری داشتم چهل دقیقه برایش حرف زدم و گذشته و حال‌اش را به هم می‌دوختم و از دل آن آینده‌ را برایش پیش بینی می‌کردم:« مصدق را سر نیست می‌کنند و باد کله شوهرت هم می‌خوابه.» اما کم کم فهمیدم که زن قرار نیست بی‌خیال شود و آن روزها بعد از رفتن شاه و روی کار آمدن مصدق قضیه بیخ پیدا کرده بود. آن شب کذایی تیرماه که فقط یک ماه با مرداد فاصله داشت زن شروع به گریه و زاری کرد و امانم را برید. نگرانی خانواده‌اش و فشارهایی که به او میاوردند داشت او را از هم می‌پاشاند. بین زنجه موره و شکوه شکایت و ابراز سیاه بختی‌اش یکهو یک دسته اسکناس بزرگ در آورد و گذاشت روی میز. همه چیز از حرکت ایستاد و من به این فکر کردم که برای خرج کردن آن پول‌ها به چند سال عمر بیشتر نیاز دارم. زن بهم التماس می‌کرد کاری برایش بکنم. در حالی که به دسته اسکناس‌ها خیره شده بودم گفتم:« شوهرت با پشت کردن به اعلی حضرت خودشو گرفتار خشم خدا کرده. می‌بینم که عمر زیادی نمی‌کنه. زود... خیلی زود اجل‌اش می‌رسه.» زن به یکباره متوقف شد و با حیرت زل زد بهم. من تازه فهمیدم چه زر مفتی زده بودم اما هنوز نمی‌خواستم این را بپذیرم. پس متقابلا زل زدم بهش. چند دقیقه‌ای گذشت تا اینکه بالاخره لبخندی زد که زود به خنده کوتاه و گذرایی مبدل شد:« دلم برای می‌سوزه... مرد خوبیه... حیف که عقل نداره... لابد مصلحتیه دیگه» همانطور که به زن خیره شده بودم دست راستم را روی اسکناس‌ها گذاشتم و لب‌هایم را لیسیدم. زن با ترسی نامحسوس پرسید:« فقط ببخشید...شما نمی‌دونید چقدر دیگه اجل‌اش می‌رسه؟» جواب دادم:« زود... خیلی زود انشاءالله» و واقعا خیلی زود در سه شب بعد از آن، خرده فروش بیچاره را در راه برگشت به خانه با تیر زدند. قصد ندارم گذشته را قضاوت کنم. شرایط، همه چیز را تعیین می‌کند. حتی جادو را . اگر آن مرد زنده می‌ماند زن بر می‌گشت و آن اسکناس را پس می‌گرفت. فقط یک بار پشیمان شدم. آن هم یک ماه بعد از آن بود. با خودم می‌گفتم تا یک ماه دیگر همه چیز درست می‌شود، هم می‌توانستم پول بیشتری بگیرم و هم زحمت کندن قبر روی دستم نمی‌ماند. بعد از این قضیه فهمیدم که باید به جادو بیشتر اعتقاد داشته باشم. جادو باید ادامه پیدا کند و ادامه پیدا کرد. زن مرا تقریبا به همه زن‌های دیگر که از دست شوهران‌شان خسته شدند بودند معرفی کرد. کارم بیشتر و خوابم کمتر شد. بخار مرطوب دسته‌های اسکناس را نم‌دار می‌کرد و من احساس خوشبختی می‌کردم. چند سالی کارم رونق داشت و مشتری‌ها تنوع پیدا کردند. حالا دیگر هر کسی از بودن کس دیگر خسته و نگران می‌شد به سراغ من میامد و می‌خواست زمان مرگش را تعیین کنم و پاسخ من همیشه یک چیز بود:« زود... خیلی زود» اما جادویی‌ترین چیزها هم آن موقعی که باید، تمام نمی‌شوند. حرف زدن من باید یک جایی تمام می‌شد. شاید درست همانجایی که دود کردن بخورساز تمام شد. اما نه... به خراب شدن دستگاه اهمیتی ندادم و همین مسئله باعث خشم جادو از من شد.

تقریبا سه روز از خراب شدن بخورسازم می‌گذشت که او آمد. یک نوجوان کت و شلوار پوشیده با عینک دودی و یک عصای سفید. پشت سرش هم مرد میانسالی با ظاهری آراسته و عینکی که به دقت روی صورتش تنظیم کرده بود و پشت آن‌ها هم دو نوچه که بوی عرق و کباب‌شان مرا برد به گذشته‌ها. نوجوان پیش رویم نشست و شروع کرد به ترکی حرف زدن مرد میانسال که کنارش نشسته بود ترجمه کرد. نوجوان پدری داشته که در آلمان کف‌بین بوده و از چند سال پیش غیبش زده. چند نفر به آن‌ها گفته بودند که او را سر به نیستش کرده‌اند و حالا می‌خواستند هویت قاتل و مکان‌اش را بدانند. نوجوان با کمک مرد سیگاری گیراند و آن بو، بیشتر از شباهت چهره یک پسر به پدرش مطمئنم کرد که توی دردسر افتاده‌ام. اما چطور آن مرد آس و پاس پدر این پسر محتشم بود؟ لب گزیدم و درجا فهمیدم که اگر تو چیزی را پیدا نمی‌کنی دلیل نمی‌شود که آن چیز وجود نداشته باشد. رو به مترجم گفتم که این کار پیچیده‌ای است و هفته بعد دوباره بیایند. البته همراه با پول. بعد از رفتن‌شان ساعت‌ها به مصدق فکر کردم. اگر یک ماه دیگر صبر می‌کردم اتفاقی نمی‌افتاد؟ ای کاش نمره تلفنی از او داشتم و می‌توانستم بهش زنگ بزنم و راجع به آینده ازش سوال کنم. اما جادو باید ادامه پیدا می‌کرد پس تصمیم گرفتم این آخرین بار باشد. تنها کاری که باید با جادو بکنی این است که به حال خودش رهایش کنی تا بفهمی هیچ معنایی ندارد. دستگاه را درست کردم و هفته بعد یک ساعت قبل آمدن‌شان مقداری زهر درون مخزن‌اش ریختم. مثل قبل و با همان ترتیب پیش رویم نشستند. به مترجم گفتم:« جادو پاسخ شما را می‌دهد. این رازی بزرگ است که من سهمی درش ندارم. پس از اتاق میرم بیرون» دستگاه را روشن کردم و از اتاق خارج شدم. در را آهسته قفل کردم و بعد از لباس عوض کردن به طرف بانک راه افتادم. در راه به این فکر می‌کردم که آیا واقعا هیچ راهی برای پیدا کردن نمره تلفن مصدق نیست؟

قورمه سبزیزنمردجادو
۴
۰
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
سپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید