ویرگول
ورودثبت نام
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلیتو عکس یه خورده نگرانم انگار
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

هسته خرما به سرنوشت می‌رسد

رو به روی سرنوشت واستادن فقط یه قلیان می‌خواد یه نگاه معصوم و سر به زیر یه خواب راحت زیر یه کولر گازی وزوزو که تو یه شهرستان تاریخی جنوبی تو فصل تابستون تمام تلاش‌ش رو می‌کنه و این یعنی جنگ؛ یعنی آماده شدن برای نابودی و تولد. برای مرگ، برای زندگی‌های از دست رفته واستادن و هی خرما تعارف کردن که «فاتحه». فاتحه یعنی مرگ. فاتحه یعنی پیروزی که پیروزی یعنی مرگ تا جایی که یک گاز درشت دندان‌ات را بشکاند و در یک لحظه و با دهانی پر از خون، یک هسته خرما به زندگی‌ات معنا ببخشد.

زندگی‌ات اگر به اندازه یک هسته خرما فرو رود سر به آسمان می‌کشی، عاشق می‌شوی و میوه می‌دهی. سایه‌ات مستدام می‌شود روی سر جسدی که جان‌اش را برای سرنوشت داده. عاشق سرنوشت بوده و در سرنوشت حل شده که سر نوشت همه‌اش یعنی یک هسته خرما. مشت آن جسد زیر خاک به دنبال یک هسته خرما به سرنوشت می‌رسد و آن راز بزرگ را بی‌صدا و فریاد می‌جود و ترق ترق دندان‌های‌اش را نذر جویدن سرنوشت می‌کند تا خشم‌اش بدل به ذوق شود و ذوق‌اش بی آنکه بوی تعفنی بلند کند، هزاران سال بعد به دست کاوشگران بیفتد که آن‌ها تماشاگران تاریخ‌اند و هزاران سال طول می‌کشد تا بفهمند تاریخ، سرنوشت نیست. تاریخ بند تنبان وصل به کولر گازی خراب است. تاریخ سراسر توهم ضعیف و قوی و ترسیم این دو است. می‌خواهند با یک خرما شیرین‌اش کنند که نمی‌توانند. که دندان‌اش را ندارند. که مرده‌اند. مردگان آوازی می‌خوانند که هیچ شنونده‌ای ندارد. که خداوند می‌شنود و ریشخندشان می‌کند که نبی می‌شنود و نفرین‌شان می‌کند که عزرائیل می‌شنود و شکوه...

هیچ چیز جای هسته خرما را نمی‌گیرد.

هسته خرماداستان
۰
۰
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
تو عکس یه خورده نگرانم انگار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید