ویرگول
ورودثبت نام
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلیسپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
خواندن ۲ دقیقه·۷ روز پیش

گلوبندک بوی گاز می‌دهد

شاید دوباره یادت رفته و شاید دوباره یادت بیاد که ساعت سه و ده دقیقه ظهر سر چهار راه گلوبندک منتظرتم تا عاشقانه‌ترین اتفاق امسال رو رقم بزنیم. من از سال صحبت می‌کنم و تو بیدار میشی. من از گلوبندک می‌گم و تو بلند میشی و لباس می‌پوشی و وقتی از عشق حرف می‌زنم شیک و مرتب، پنجره‌ها رو می‌بندی و شیر گاز رو باز می‌کنی. احتمالا با خودت می‌گی حیف که وقت نمیشه جیر جیر این صندلی که روش نشستی رو درست کنی. رو همه چیز حساسی، رو همه چیز وسواس داری. می‌گفتی:« این پنجره‌ها رو برات دو جداره کردم که سردت نشه.» ولی احتمالا می‌دونستی برای امروز خریدیش. احتمال؟ نه. قطعا فکرش رو می‌کردی که امروز و امسال ساعت سه و ده دقیقه ظهر... من از احتمال حرف می‌زنم و تو مردی. نبودنت رو احساس می‌کنم. یک نگاه، دوتا، سه، چهار... هیچ‌وقت تو همچین جای شلوغی معطلم نمی‌کردی. مهربون و مؤدبی مثل اولین باری که توی کافه موقع بردن قهوه‌ات پات لیز خورد و ریختی‌ش روی من. عصبانی شدم و بهت توپیدم که می‌تونستی صبر کنی تا خودم قهوه رو بیارم سر میزت. کلی معذرت خواهی کردی و تا آخرین لکه قهوه رو از روی زمین پاک کردی. دیدم خیره شدی به جای باقی قهوه روی لباسم. چشم تو چشم شدیم و من نخواستم اون شرمندگی آزاردهنده‌ت رو هی نشون بدی. خودمو زدم به اون راه و رفتم پشت پیشخوان اما همینکه برگشتم تو نبودی. اونجا عصبانی شدم. بیشتر از قبل. پیش خودم متهمت کردم که نفهم‌ترین آدم دنیایی. ولی تو برگشتی. فردای اون روز دقیقا همون ساعت جلوم سبز شدی و یه بسته کادوپیچ شده رو گذاشتی جلوی روم. قبل از هر چیز نگران بقیه و حرفایی که به آنی در میومد شدم ولی تو حواست بود:« فکر نکنم اون لکه‌های قهوه به راحتی از روی پیراهن‌تون پاک بشه. شاید هیچ وقت...» حالا دیگه حواس همه رو به خودت جمع کرده بودی و این کار رو کردی تا حواس‌شون از من پرت بشه. بابت این کار کلی تو دلم تحسینت کردم. چرت و پرت گفتنت روغن انداخته بود که یکهو بریدی و سرت رو پایین انداختی و با دست‌های مشت شده و قدم‌های منظم از کافه رفتی بیرون. توی اون بسته یه پیراهن درست شبیه پیراهنی که دیروز خراب شد، بود اما گرون‌تر. پیش چشم همه انداختمش تو سطل آشغال بزرگ گوشه کافه. حالا بعد از چهل و اندی سال زندگی مشترک از خودم می‌پرسم که تو متوجه شدی؟ ناراحت شدی؟ واسه همین خودت رو کشتی؟ از شرمندگی؟!

چهار راه گلوبندک پر از بوی گاز شده. باید برگردم خونه.

زمین پاکزندگی مشترکداستان
۶
۰
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
سپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید