مسئله اینجا بود که بعد از چند صبح خراب، تصمیم گرفت عادت به بیدار شدن را از دست بدهد. لابد برای همین هم رفت یک اسپرسوساز دست دوم را به چند برابر قیمت از جمعه بازار عباس آباد خرید. فروشنده گفته بود که این از اولین مدلهای اسپرسوساز است که وارد ایران شده. او با خودش فکر کرده شاید مال یک یهودی بوده که بعد از انقلاب خانهاش در محله فاطمی را به چند برابر زیر قیمت فروخته و در رفته. آن یهودی هم احتمالا صبحهایش را با خبرهای بدی شروع میکرده و به جای راه حل او، تصمیم گرفته برود و یک گوشه دیگری از این کره زمین بخوابد. در دلش با یهودی همدردی کرد ولی راهحلش را نپسندید. نه اینکه اهل ایدههای نوآورانه و جدید باشد، صرفا به این دلیل که پولش را نداشت از اینجا برود آن طرفتر بخوابد. او میتوانست قهوه ساز یهودی را به چند برابر قیمت بخرد و یهودی میتوانست خانهاش را به چند برابر زیر قیمت بفروشد. جفتشان نمیتوانستند کاری غیر از این کنند و به ناچار فقط تسلیم شدند. هر کسی باید بخوابد و البته مهمتر از خوابیدن، بیدار شدن است وگرنه هرکسی همین که خوابش میآمد قبل خواب خودش را میکشت. او میدانست که دیگر تحمل بیدار شدن با اخبار بد را ندارد. تماسهای بیمعنی بانک، جنگ، همسایههایی که زنده بودنشان بی معنیتر از دو تای قبلی بود و...
اسپرسوساز به دو روز بیخوابی پیاپی او کمک کرد و در روز سوم باعث شد پشت فرمان از هوش برود. با دهانی پر از پیاز به هوش آمد. هنوز هم نمیداند چرا کسی آن همه پیاز در دهانش چپانده بود. سر و صداها واضح میشد و مردم ذره ذره متفرق شدند. ماشین را استارت زد و راه افتاد. دو ساعت و نیم بدون دقت به هیچ تابلویی رانندگی کرد. جایی بیرون از شهر متوقف شد از ماشین بیرون آمد و تمام آن پیازها را بالا آورد. به سطح نارنجی رنگ استفراغش خیره شد و احساس کرد سرخوشی وارد رگهایش میشود. خندید. بلند و بلندتر خندید. کمی که گذشت سوار ماشین شد و به خانه بازگشت. چند فنجان اسپرسو خورد و فردای آن روز چند اسپرسوی دیگر. روز بعد از آن، در حالی که یک پیاز کامل را با دندانهای جلوییاش فشار میداد از هوش رفت. وقتی به هوش آمد تمام پیاز را بلعیده بود. سوار ماشینش شد و اینبار حدود چهار ساعت رانندگی کرد. جایی دیگر بیرون از شهر متوقف شد و بالا آورد. قهقههش در جاده خالی مثل توپ بسکتبال در یک سالن ورزشی صدا میکرد و میرفت و میآمد. شش ماه تمام اسپرسو خورد و پیاز بلعید و بیهوش شد و بالا آورد. بعد از شش ماه خانه و ماشینش را فروخت و برای همیشه از ایران رفت.