ویرگول
ورودثبت نام
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلیسپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
خواندن ۴ دقیقه·۳ روز پیش

یک بندری، یک پیتزا، یک همبرگر

از سر بی‌حوصلگی و افسردگی آدم چه بگوید؟ مگر می‌شود به خورشید بگویی طلوع نکن؟ یا به ماه بگویی نتاب؟ باید خودت را در یک رودخانه غرق کنی و وقتی تلفن زنگ خورد جواب بدهی بگویی:« یک بندری، یک پیتزا، یک همبرگر، یک ساندویچ مغز و کلی آشغال دیگر را بردار و بریزشان در سطل آشغال. من پولش را می‌دهم. مرتیکه حرامزاده من پولش را می‌دهم. فقط محض رضای خدا بیا و موهایم را با روغن خوشبویی شانه بزن. آخر تو که نمیدانی چه کیفی دارد یکی با شانه‌ای آغشته به روغنی معطر موهایت را شانه بزند. آخرین کسی که این کار را برایم کرد مادرجانم بود. مادرجان مهربانم. خیلی سال از مردن زنی که فقط به خاطر حقوقی که می‌گرفت مرا تحمل و از من نگهداری می‌کرد، می‌گذرد. اما من به او می‌گویم مادرجان. مادرجان خوب و مهربان. آخر هیچ کس دیگری را ندارم که بتوانم مادرجان بنامم. همیشه همینطور بوده. همه آدم‌ها میایند و یک نقشی در زندگی‌ات به عهده می‌گیرند. تنها کسی که هیچ نقشی در زندگی‌ات ندارد خودت هستی. چرا؟ چون تو هم مشغول انجام نقشی در زندگی دیگرانی. میل فناناپذیر تو به نقش‌ها باعث می‌شود خودت را فراموش کنی. اصلا یادت برود که ساندوچ مغز و زبان و همبرگر و بقیه آشغال‌ها چه نقشی در تاریخ بشریت دارند. فراموش می‌کنی. آدم بودن یعنی آدم نبودن. چجوری بهت توضیح بدم؟ ببین. تو می‌روی و کف بستر یک رودخانه دراز میکشی و درست در چند ثانیه آخری که داخل شش‌هایت دیگر هوایی برای سوختن نیست یاد مادرجانت میافتی که وقت بچگی موهایت را با یک شانه آغشته به روغن معطر، شانه می‌زد. دلت هوایی می‌شود. اول پشیمان می‌شوی که چرا ربع ساعت قبل از این زنگ زدی به یکی از بهترین ساندویچی‌های تهران و بعد خوشحال می‌شوی که آنها به دلیل ازدحام مشتری نتوانسته بودند سفارش بگیرند و گفتند خودشان چند دقیقه دیگر باهات تماس می‌گیرند. موبایلت داخل جیبت می‌لرزد. جریان آب مانع این نمی‌شود که بفهمی. پاسخ می‌دهی. ساندویچی است و می‌خواهد سفارش بگیرد. و تو شروع میکنی: یک بندری، یک پیتزا، یک همبرگر... می‌شنوی آقا؟ می‌شنوی خانم؟ محض خاطر خدا یک چیزی بگو. من داخل بستر یک رودخانه دراز کشیده‌ام. دکترها می‌گویند کار ریه‌هایم تمام است ولی غافل از اینکه اگر احمدخان قاجار سر لج بیافتد مادر همه‌تان را آره... البته من احمدخان قاجار نیستم ولی خب او یک روز بر پدر و مادر من هم شاهی می‌کرده و حاضرم باهاتان شرط ببندم که پدر و مادر من، مادر شاه را آره... شما همین الان با نتیجه نبیره ندیده نمی‌دونم چی چی آن پدر و مادر طرف هستید و ملاحظه می‌کنید چطور کمر بستم که روی این دکترها را کم کنم؟ منی که می‌دانم آن زنی که موهایم را در کودکی با روغن معطر شانه می‌زد مادرم نبود و با این حال هنوز با «مادرجان» ازش یاد می‌کنم. منی که یک پاکت سیگار بهمن قرمز را پیچیده‌ام لای پنج شش‌تا کیسه فریزر جاندار که سابقا با همین‌ها آدم می‌کشتم. البته دروغ چرا؟ من نمی‌کشتم. اعلی حضرت دستور می‌دادند. ما هم اجرا نمی‌کردیم. حیف آن مشماهای به آن خوبی نبود که بروی باهاشان آدم بکشی؟ اعلی حضرت از دستم عصبانی شد ولی آخر سر درک کرد. بهم گفت:« تو مال این زمانه نیستی. تو خلق شدی برای آینده. مردم الان قدر تو رو نمی‌دونن.» و واقعا هم نمی‌دانند. حالا که دیگر پیر و به درد نخور شده‌ام. حالا که دکترها می‌گویند کار ریه‌هایم تمام است. حالا که همه اینها را به یاد می‌آورم و از شما فقط یک خواهش دارم و آن هم اینکه قدم رنجه کنید بیایید اینجا و با یک شانه معطر مقداری موهای خیسم را شانه کنید. جان؟...بله...من طرف‌های فشم خودم را انداختم تو آب. خیلی دقت نکردم ببینم مسیر رودخانه از کدام طرف می‌رود. البته... هاها... مراقب باشید شیر آب را باز می‌کنید یک وقت یک پیرمردی که من باشم نریزم روی دست‌تان و بعد شما هم حواستان نباشد و من را بپاشید روی صورت‌تان و بعد از اینکه با حوله خشک کردید یکهو تو آیینه چشم‌تان به جمال دلربای من بیفتد و سرگشته به سراغ تلفن بروید تا سفارش دهید: «یک بندری، یک پیتزا، یک همبرگر» و بعد آن رستوران که از قضا بهترین ساندویچی دهه هفتاد تهران است بگوید: ببخشید ما خیلی وقت است دیگر غذا درست نمی‌کنیم. لباس می‌دوزیم. شما الان با لباس دوزی «بلا فارِس بدون دال» تماس گرفته‌اید. من به شما پیشنهاد می‌کنم تشریف بیارید از محصولات جدیدمون بازدید کنید. پرفروش ترین محصول ما که در سطح جهانی مطرحه، لباس پیرمرد مغروقه. این لباس به طور کامل شامل یک کت و شلوار کاملا معمولی هستش که وقتی تنتون می‌کنید حس و حال پیرمردی بهتون دست میده که دکترها بهش گفتند چیزی از ریه‌هاش باقی نمونده و فقط یک روز دیگه زنده‌ست و اون پیرمرد هم میره سمت یه رودخونه حوالی فشم و کف بستر رودخونه دراز میکشه. اون پیرمرد یه پاکت سیگار بهمن قرمز تو جیبش داره که البته برای محفوظ موندن از رطوبت اونا رو توی دو سه تا کیسه فریزر جوندار پیچیده. البته ما همون سیگار رو داخل لباس گذاشتیم ولی بدون کیسه‌های فریزر جوندار. شما میتونید به کیفیت کار ما اعتماد داشته باشید. این کت و شلوار به شکلی جادویی در شما حس مقاوت تاریخی رو القا میکنه. مثل مردم و احمدشاه. عذر می‌خوام...چند لحظه ببخشید... اوه راستی همین الان خبر رسید که تعداد محدودی بندری، پیتزا و همبرگر به دستمون رسیده و شما می‌تونید در کنار لباس پیرمرد اینها رو هم سفارش بدید. چی؟... شونه معطر؟...نه...نه هنوز

پدر مادرداستان
۷
۲
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
سپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید