ویرگول
ورودثبت نام
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلیسپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها https://t.me/Tardasti_A_Tablo
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
خواندن ۵ دقیقه·۹ روز پیش

یک شب در زاینده‌رود غرق می‌شود

ملال‌آورترین آدم برای معاشرت‌های شبانه خانم ژ، اپراتور مضطربی بود که بعد از یک تماس ناگهانی در ساعت یک نیمه شب به وقت تهران از او پرسید که آیا از فرایند خرید راضی بوده؟ خانم ژ انگشتان پای چپ‌اش را محکم می‌بندد و باز می‌کند. انگشت‌ها به کفیِ برآمدة داخل کفش گیر می‌کنند و آدم نمی‌تواند باور کند که به پنج برابر قیمت پول داده تا آن کتانی با فاصله زمانی شش ماه به دستش برسد و اینطور ناامید کننده باشد. اپراتور با لرزی در صدایش تکرار می‌کند:« الو؟» خانم ژ صفحه موبایل را پیش صورتش گرفته و دکمه قرمز را فشار می‌دهد. به ساعت نگاه می‌کند. بعد از یک سال شب زنده‌داری به یک قانون رسیده بود:« اتفاقات بعد از نیمه شب معمولا واقعی نیستند.» به همین خاطر هم او در این یک سال، دانشجوی سال آخر ادبیات نمایشی دانشگاه تهران بود که بعد از نیمه شب در پارک‌های تهران قدم می‌زد و حین دود کردن نخ‌های علف به پایان‌نامه‌اش فکر می‌کرد. در مورد قبل از نیمه شب و بعد از طلوع آفتاب نمی‌توان قضاوتی کرد. آن‌ها را به مستندات و اداره ثبت احوال وا می‌گذاریم.

در آن شب سرد و خشک دی‌ماه، خانم ژ داشت کم کم در مورد پایان‌نامه‌اش با خود به نتیجه می‌رسید. صفحات آخر و بوم. انفجاری عظیم در دنیای تئاتر. بعد از آن انفجار است که او می‌تواند ساعت خوابش را درست کند و تصمیم بگیرد که ... باز هم موبایلش زنگ می‌خورد. همان اپراتور ملال‌آور است:« ببخشید... فکر کنم قطع شد... هه‌هه‌هه» بی‌شتاب و چیره‌دستانه و موزون دوباره دکمه قرمز را فشار می‌دهد. سرمای امشب به طرز غریبی او را به یاد کانادا می‌اندازد با اینکه او هیچگاه به کانادا نرفته. اما سه سال پیش از این و در سال اول دانشگاه بود که تصمیم گرفت خودش را در زاینده رود غرق کند. تعطیلات بین دو ترم و صدای مضطرب پدرش که روی هر واج از آن لهجه اصفهانی غلیط طنینی مضاعف از ضعف صادر می‌کرد و ضعف خانم ژ جوان وقتی فهمید سطح آب زاینده رود حالا حالاها آنقدر بالا نمی‌آید که او را بکشد. و آب زاینده رود که کشنده نه ولی بسیار سرد بود. و سرمایی که از پشت موهای خانم ژِ به پشت دراز کشیده در کف بستر زاینده‌رود می‌گذشت و او را تف می‌کرد همنیجا وسط پارک درندشت پردیسان در ساعت یک نیمه شبِ یکی از شب‌های سرد دی‌ماه. خانم ژ یک نخ سیگار کانادایی روشن کرد و به خودش یادآوری کرد:« اتفاقات بعد از نیمه شب معمولا واقعی نیستند.» ولی این جمله غیر شاعرانه باعث نشد که به موضوع پایان‌نامه‌اش فکر نکند و موضوع پایان‌نامه‌اش باعث نشد که به اصلی‌ترین سوال آن لحظه، آن شب، آن سال و آن زندگی فکر نکند:« او چرا اضطراب داشت؟» و این سوال، آن «داشت» را که مثل یک ماهی زنده در بشقاب رستورانی گران‌قیمت تکان می‌خورد و اشتها را کور می‌کرد و عقل را می‌ترساند، پنهان نمی‌کرد. «داشت؟!» یعنی الان دیگر اضطراب ندارد؟ خانم ژ یک ارتباط غیرقابل توضیح بین خودش و آن فعل‌های پشت و رو می‌دید. از آن دست ارتباط‌هایی که باید خیلی زود گسست‌شان و الا می‌شوند یک بحران هویتی و خدای ناکرده تبدیلت می‌کنند به یک «روشنفکر» و این چیزی بود که خانم ژ به واسطه خریدن کتانی کانادایی از آن سخت بیزاری می‌جست. شماره گرفت و آن اپراتور پاسخ نداد. اپراتور دیگری پاسخ داد که زنی بود الکی خوش و خجسته. با چنان لحنی از خانم ژ پرسید« چطور می‌تونم کمک‌تون کنم؟» که انگار مشکل داشتن دیگران و حل آن‌ها به دست او شادترین بازی دنیاست که می‌شود آن را حتی زیر قبر هم ادامه داد و غصه هیچ چیز را نخورد. خانم ژ دکمه قرمز را فشار داد و بلافاصله دوباره شماره گرفت. یک اپراتور دیگر درست شبیه قبلی. فقط این یکی مردی بود، همانقدر شاد. بعدی را نتوانست تشخیص دهد که مرد است یا زن. سی و سومین تماس ناموفق باعث شد یک نخ گراس بگیراند و بیخیال شود اما سر سومین کام، برای سی و چهارمین بار تماس گرفت و :«الو؟» موج آب سرد زاینده رود پشتش را سوزاند. تعجب کرد که چرا مثل بقیه نمی‌گوید:« چطور می‌تونم کمکتون کنم؟» خانم ژ دود را پاف پاف ول داد در هوا و با لحنی اغواجویانه گفت:«من... همونی هستم که یک جفت کتونی از کانادا سفارش داده بودم... تماس گرفته بودید...» مرد من‌من کنان جواب داد:« بله بله... می‌خواستم ببینم از فرایند خرید...» زن حرفش را برید:« چرا مضطربی؟» مرد اپراتور جا خورد:« ببخشید... عه... با من بودید؟» خانم ژ طوری که انگار مشغول جویدن آدامس باشد گفت:« اوهوم... خود تو...» سکوت پشت خط از جنس آن سکوتی که خانم ژ خیال می‌کرد ایجاد می‌شود، نبود. که آن به آن با نفس‌های مقطع و بریده بریده اپراتور، جر می‌خورد. خانم ژ ادامه داد:« منو یاد پدرم می‌ندازی...اون...» اینبار اپراتور حرف زن را برید:« اونا می‌خوان اخراجم کنن» و صدایش رفته رفته می‌رفت که بشکند:« این شغل سوم منه. پدرم کشاورزه و به خاطر خشکسالی ورشکست شده. من شیف نصف شبم. کارمم اینه که به مشتری‌ها زنگ بزنم و ازشون بپرسم از فرایند خرید راضی هستن یا نه؟ ولی به خاطر این ساعت احمقانه هیچکس جواب تماس‌های منو نمیده یا نظر منفی ثبت می‌کنه. شرکت اینا رو از چشم من می‌بینه و نمی‌خواد بفهمه تو این ساعت ممکن نیست کسی بخواد در مورد تجربه خریدش از این شرکت حرف بزنه. خانم...» حالا دیگر داشت گریه می‌کرد:« شما آخرین فرصت من هستید... ازتون خواهش می‌کنم برید تو سایت و نظر مثبت‌تون رو ثبت کنید... خواهش می‌کنم.» خانم ژ طی چند ثانیه این کار را انجام داد و با لحنی مطیعانه گفت:« انجام شد» اپراتور با ناباوری تشکر کرد و رفته رفته صدایش شبیه بقیه اپراتورها شد. خانم ژ پرسید:« من چندباری زنگ زدم. اپراتورای دیگه جواب دادن... اونا خوشحال بودن... خیلی خوشحال» مرد با اعتماد به نفس عجیبی گفت:« اونا بخش پشتیبانی هستند لازم نیست با کسی تماس بگیرند...» خانم ژ خواست تماس را قطع کند و اپراتور که انگار این را فهمیده بود شبیه کسی که پایش را لای در می‌گذارد تا مانع بسته شدنش شود یکدفعه و سریع پرسید:« راستی گفتید من شما رو یاد پدرتون میندازم. خیلی دلم  می‌خواد باهاشون آشنا بشم و خدمت‌شون برسم تا...» خانم ژ آخرین پک را زد:« اون مرده... خیلی سال پیش یک شب خودشو تو زاینده رود غرق کرد.» تماس را قطع می‌کند. نگاهش به ساعت می‌افتد: چیزی تا صبح نمانده.

داستانتجربه
۴
۰
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
سپرده‌اندم به خاک از شر باد‌ها https://t.me/Tardasti_A_Tablo
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید