ویرگول
ورودثبت نام
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلیتو عکس یه خورده نگرانم انگار
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
خواندن ۷ دقیقه·۳ ماه پیش

شعبده‌باز پارک لاله

نفرت از کجا پیدا میشه؟ پیدا واژه خوبی نیست. نفرت از کجا هویدا میشه؟ بالاخره یک جایی هستش که نفرت فوران میکنه و خودشو نشون میده. یک جایی که دیگه نمیشه تحمل کرد نبودنشو و نه اینکه نباشه بلکه باشه و پنهان و قایم مثل جریان فشار قوی خون زیر پوست که وقتی نیشتر می‌خوره می‌پاشه بیرون. لیلا می‌خواست بره سینما منم وقت و حوصله نداشتم و اون فقط خیلی اصرار می‌کرد. اصرار بی‌خودش رو پذیرفتم چون حوصله نداشتم بعدا منت یه آدم مریض رو بکشم. اون کلی فیلم و مدرک از من داشت. می‌تونستم یکبار برای همیشه با خودم کنار بیام که اون آدم من نیستم و حداقل الان من یه آدم دیگه‌ام. توی شهر به این بزرگ اصلا بودن و نبودن من فرقی نمی‌کنه. بودن و نبودن هیچ کدوم ما فرقی نمی‌کنه. یه نخ سیگار روشن کردم:« چه فیلم خوبی آدمو تو شب به این سردی میکشه بیرون؟» با چشمای همیشه نمناک‌اش نگاهم کرد:«حدیث، شوخی می‌کنی؟ کلی پول توشه.» هیچ پولی توی فیلم دیدن نیست. تا جایی که من می‌دونم یه پولی هم از دست آدم می‌ره ولی هیچی نگفتم و هیچی ازش نپرسیدم. نفسم مثل دود قطار کارتونی بیرون میزنه. دلم می‌خواد گریه کنم. چرا اون کارو انجام دادم؟ چجوری میشد توجیه کرد؟ بیا فکر کنیم یه شعبده‌بازی صرف بوده و تموم شده و رفته. اما... می‌تونستم لیلا رو قانع کنم که اشتباه می‌کنه؟ نه هیچ وقت نمی‌تونستم. بهش سقلمه زدم:« یه قهوه مهمون من؟» رفتیم توی کافه. هیچ‌وقت از هیچ چیز مفتی نمی‌گذشت. قهوه‌ها رو گرفتم و نشستم سر میز. درحالی که قهوه‌اش رو دستش می‌دادم پرسیدم:« عکسا و فیلما باهاته؟» دوباره با اون چشمایی که مثل یه خرگوش مریض خیس بود نگاهم کرد:« قرار نیست بدونی. پول تو کارتته؟» نتونستم نفرتی که توی چشمام بود رو قایم کنم یا حداقل کم‌اش کنم. با تعجب و صدای زیر لعنتی‌اش فرو رفت توی پیشونیم:«حدیث؟!» وقتی نفسمو بیرون دادم فهمیدم که چقدر دارم می‌لرزم:« آره عزیزم. پول باهامه...صد و پنجاه میلیون» روشو برگردوند:« بکنش دویستا» حالا چشم‌های منم خیس بودند نه مثل چشم‌های لیلا نمناک که خیس. این منصفانه نبود. تا یکسال پیش اون یه پاپتی بدبخت بود. یه خیابونی. یه شب که مشتری گیرش نیومده بود و مثل سگ تو خیابون می‌لرزید، یه آدمی رو می‌بینه که روی برف سبک چمن پارک لاله داره یه نفر رو چاقو می‌زنه. خون روی برف پاشیده و اون زن با سرخوشی و مستی، طرف رو با چاقو پاره پاره می‌کنه. لیلا از این اتفاق فیلم و عکس می‌گیره و چند هفته بعدش منو پیدا می‌کنه و تهدیدم می‌کنه که اونا رو پخش می‌کنه. چرا من؟ چون توی اون عکس و فیلمای بی کیفیت که تو تاریکی شب گرفته شده، اون زن انگار که منم ولی این امکان نداشت. این شد شروع آشنایی و رابطه ما. من فقط یک ساله که از یه آسایشگاه خصوصی مرخص شدم. قبل از اون همه چیز تار و مبهمه. بهتره بگم چیزی یادم نمیاد. توی یه آپارتمان کنار فرودگاه مهرآباد زندگی می‌کنم. صدای تند پره هواپیما تنها موضوع زندگی منه. غیر از این صدا که هر روز بین پنج الی ده بار می‌شنومش دیگه هیچ چیزی سرگرمم نمی‌کنه. غالبا می‌خوابم و هر ماه چیزی حدود پنجاه میلیون تومان به کارت بانکی‌ام واریز میشه. پول زیادیه و من تقریبا خرج‌اش نمی‌کنم اما این دلیل نمیشه که مفت و مجانی بدمش به این ماده اسب خوش شانس. سرما واقعا اذیت میکنه. توی سالن سینما چرت میزنم و یه خواب عجیب می‌بینم: من یه بچه کوچیکم و یه آقای مهربون که دورش یه پتوی قهوه‌ای پیچیده بهم میگه:« فردا راس ساعت یک ظهر چند نفر میان تا شما رو بکشند. من این رو از کسی که صاحب ضمیر بود شنیدم.» بعدش من توی خونه خودمونم و اون حرفا رو برای پدرم تکرار می‌کنم اما اون می‌خنده و میگه که همه اینا شایعه و خرافه است. اون روز حواسم به ساعته و مدام از پنجره خونه‌مون حیاط رو چک می‌کنم. بیرون برف خیلی خیلی زیادی باریده و هنوزم ادامه داره. ساعت یک میشه. هوا یکدفعه تاریک میشه. بابا با ابجی کوچیکم میرن تو حیاط و اون سوار تاب میشه. هر دوشون بلند بلند می‌خندند و بابا تاب رو هل میده که یکهو سه تا آدم با قدهای خیلی بلند و لباس اسکیموها وارد حیاط میشن. هر کدوم از اونا یه شاتگان دو لول داشتن. یکی‌شون به بابا و به یکی‌شون به ابجی کوچیکم شلیک کرد. نفر سوم از حیاط بهم نگاه کرد و گفت:« کلی پول توشه» به طرفم دوید. من جیغ زدم.

حدیث...حدیث جان خوبی؟

از خواب پریدم. نفس نفس می‌زدم.

آب می‌خوای؟

تند تند سر تکون دادم. پوفی کرد و ادامه داد:« من میرم بیرون و تو پنج دقیقه وقت داری. خب؟» سریع چندبار پلک زدم و سر تکون دادم که فهمیدم. بلند شد و از سالن بیرون رفت. همون برنامه همیشگی. من پنج دقیقه وقت دارم پول رو براش بزنم وگرنه اون از دوست پسرش که تو اتاق پخش فیلم کار می‌کنه می‌خواست اون عکس و فیلما رو روی پرده پخش کنه. موبایلمو در آوردم و پول رو انتقال دادم. تا آخر فیلم پیداش نشد.

مثلا می‌خواست منو تو دلهره نگه داره اما می‌دونستم که با دوست پسرش مشغوله. از سالن خارج شدم و سعی کردم هر چقدر که میشه سریعتر از اونجا دور بشم. فهمیدم که پشتم میاد. دستش رو گذاشت روی شونه‌ام:« نفسم برید حدیث... یکم آرومتر...لطفا» سرعتمو کم کردم. حدود ده دقیقه بدون هیچ حرفی کنار هم راه رفتیم. نمی‌دونستم کجا هستیم. فقط می‌خواستم گورشو گم کنه فقط همین. اما این اتفاق نیافتادو اون شروع کرد:« اممم ببین حدیث یه چیزی بود که یه مدته می‌خواستم بهت بگم اما نمیشد. ببین من و عرفان تصمیم‌مون رو گرفتیم و می‌خوایم با هم ازدواج کنیم. برای ماه عسل هم می‌خوایم بریم ایتالیا. به نظرت فوق العاده نیست؟» از لای دندونام صدایی بیرون اومد شبیه نه. سر جاش واستاد:«نه؟!» و پا کوبید روی زمین. تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن. با کوبیدن پاش به زمین تازه فهمیدم تو مدتی که داخل سالن سینما بودیم برف باریده بود. متوجه برف نشده بودم اما حالا سر تا پام می‌لرزید. فهمیدم که می‌خوام گریه کنم. اما نه اینجا و نه جلوی لیلا. صدای زیر لعنتی‌ش باز هم فرو رفت به حساس‌ترین جای مغزم، خاطراتم:« چطور جرئت می‌کنی به من بگی نه؟ چطور یادت میره که من می‌تونم نابودت کنم؟ حدیث؟! هیچ قاتلی به پررویی تو ندیدم. اوف.» هر چی تو ریه‌هام بود تف کردم بیرون:« من قاتل نیستم.» صورتم سوخت و بیشتر از اون کج شدن یکدفعه جمجمه‌ام روی مهره‌های گردنم درد داشت:« دهن گاله‌ت رو ببند پتیاره آدم کش.» نتونستم...نشد که جلوی گریه‌ام رو بگیرم. تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که پا تند کنم و ازش دور بشم. یک، دو. یک، دو. یک، دو... و بعد تندترو عددها زیاد شد و دویدم. آدم‌های کمی توی خیابون باقی مونده بوندند اما همون‌ها هم نگاهم می‌کردند و کنجکاو می‌شدند. سریعتر و سریعتر دویدم. وقتی دیگه نتونستم بدووم رو یادم نمیاد. حتی یادم نمیاد کجا پاهام شل شد و دوباره افتادم به راه رفتن. تنها چیزی که یادمه منظره‌ای بود که از روی یه نیمکت سقف‌دار تماشا می‌کردم: دریاچه دایره شکل و خالی پارک لاله. برف دوباره شروع شده بود و داشتم گریه می‌کردم. با همون نیرویی که می‌دویدم گریه می‌کردم. کاش هیچ وقت گریه کردنم تموم نمیشد اما صدای تق بلندی که کنارم افتاد از جا پروندتم. ترسیدم. یه تیکه فلز کوچیک که زیر نور چراغ پارک، برق می‌زد. برش داشتم و وارسی‌ش کردمو نمیدونم چطور اما یکهو یه تیغه از اون شی کوچیک بیرون پرید و باز هم ترسیدم.

آخرین کسی که از این چاقو ترسید الان دیگه نفس نمی‌کشه.

خنده‌ای که بعد از این جمله سکوت پارک رو شکست مثل کشیده شدن موهای سرم آزارم داد. چطور تا اینجا دنبالم اومده بود؟

حالا دیگه اثر انگشتت هم روشه.

چاقو رو پاک کردم و خواستم پرت‌ش کنم وسط دریاچه اما منصرف شدم و گذاشتمش توی جیب پالتوم. از جام بلند شدم و دوباره یک، دو. یک، دو. یک...دستی شونه‌ام رو چنگ زد:« حدیث...» چرخیدم و با چاقویی که تو دستم بود بهش حمله کردم. می‌دونستم باید چیکار کنم. یک، دو. یک، دو. یک، دو... روی برف کم عمق چمن پارک لاله افتاد و من باز هم شروع کردم یک، دو. یک، دو. یک، دو. منتظر بودم جیغ بکشم و از خواب بیدار بشم اما هرچی می‌گذشت بیشتر لذت می‌بردم که این، خواب نیست. اما یک دفعه دست کشیدم. گشتم‌اش و موبایلشو درآوردم. به دور و بر نگاه کردم. کسی اون ساعت از نصف شب این اطراف نبود. دوربین موبایل‌اش رو باز کردم و چند عکس و یک فیلم از فضای خالی اطرافم گرفتم.

پارک لالهداستان
۶
۰
محمدحسین مهدیقلی
محمدحسین مهدیقلی
تو عکس یه خورده نگرانم انگار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید