ویرگول
ورودثبت نام
محمدرضا عظیمی پور
محمدرضا عظیمی پور
محمدرضا عظیمی پور
محمدرضا عظیمی پور
خواندن ۱۲ دقیقه·۹ روز پیش

منصور

منصور

نویسنده: محمدرضا عظیمی پور

پدر پولداری داشت …!

اونقدر پولدار که توی تهران به اون بزرگی هیچ کس به پای او نمی رسید.

منصور کلاس سوم دبیرستان بود که به پدرش گفت دیگه نمی خواد درس بخونه و از درس خوندن خسته شده و بجاش میره سر کار.

هرچی پدرش اصرار کرد که بچه درستو بخون به خرجش نرفت که نرفت؛ پدرش می گفت: «پسر عاقل شو درستو بخون، خوشی نزنه زیر دلت، فکر نکن سر کار خبریه؛ درستو بخون به یه جایی برسی.»

هرچی از پدر اصرار که درستو بخون عاقل شو، از پسر انکار که نمی خوام درس بخونم و میخوام برم سر کار.

در نهایت پدر دید حریف پسرش نمی شه گفت: «ببین پسر! من آنچه شرط بلاغ است با تو خود گفتم، حالا که خوشی زده زیر دلت و فیلِت یاد هندوستان کرده و خیال کردی علی آباد هم برا خودش شهریه اشکال نداره نمی خوای درس بخونی فدای سرم نخون، اما سفت و محکم باید بری سر کار و یه هنری یاد بگیری که دست بی هنر کاسه گداییه.» منصور هم از خدا خواسته کار رو به درس خوندن ترجیح داد.

حاج کاظم، منصور رو به دست اوسا اصغر تو گاراژ زمانی سپرد تا مکانیکی یاد بگیره.

اوسا اصغر یکی از بهترین تعمیرکارای تهران بود. درجه یک ترین مکانیک تو کل تهران که همه رو سرش قسم می خوردند.

اونقدر شلوغ بود که تو دهه شصت مثل پزشکای فوق تخصص نوبت می داد و همه ‌نوبت هاش یک ماه به بالا بود.

قریب به بیست خانوار از گاراژ اوسا اصغر نون می خوردند.

پانزده نفر نیروی فنی اعم از چهار نفر اوسا کار و یازده نفر کارگر حقوق بگیر، یک نفر انباردار، دو نفر فروشنده و یک نفر حسابدار و یه آبدارچی به نام محمد علی که خودش آچار فرانسه بود. چند نفر کارآموز هم تو دست و پای کارگرا کار می کردند که از طرف هنرستان اومده بودند کار آموزی.

اوسا اصغر ورودی گاراژش یه دفتر کار داشت که یه شیشه سرتا سری گذاشته بود سمت کارگاه و همیشه تو دفتر کارش پشت میز نشسته بود و مکانیکا و شاگرداشون رو مدیریت می کرد؛ هر از گاهی هم یه سرکشی از ماشینا و میکانیکا انجام می داد.

اوسا اصغر فردی بود چهارشونه با صورتی کشیده، ریشاش همیشه سه تیغ بود و یه سبیل چنگیزی رو صورتش خودنمایی می کرد و همیشه لباساش مرتب و تمیز بود.

همیشه شش دست لباس داشت که مدام دو دستش تو خشکشویی سر خیابون بود. دو دستش رو طی روز می پوشید و دو دست دیگه از لباسش رو کاور کرده تو کمد آویزون کرده بود که اگر لباس دوم کثیف شد سریع عوض کنه.

محمدعلی، آبدارچی و نظافتچی و به عبارتی مسئول خرید و کارپرداز و خلاصه آچارفرانسه گاراژ اوسا اصغر بود؛ مردی بود حدودا ۴۰ ساله با قدی کوتاه -حدودا ۱۴۰ سانت- و لاغر اندام که هرکی نمیشناختش فکر می کرد اگه دماغشو بگیری جونش در میاد ولی نصفش زیر زمین بود، زبون باز، باسواد، تیز و هوشیار بود و یه تنه صدتا آخوند رو حریف بود، چشماش آبی بود و صورت سفید گل انداخته ای داشت و به تبعیت از اوسا همیشه لباسای تمیزی داشت.

محمدعلی هر روز صبح اولین نفری بود که در مغازه رو باز می کرد، آب و جارو می زد و مغازه رو آماده می کرد برای شروع یک روز کاری. اما قبل از باز کردن مغازه از سر راه یه سر می زد به خشکشویی سر خیابون و دو دست از لباسای شسته و اتوکشیده اوسا اصغر رو می گرفت و بعد میومد در مغازه رو باز می کرد.

اگه کل تهران رو زیر و رو می کردی تعمیرکاری به این تمیزی پیدا نمی کردی.

با اینکه اوسا اصغر آدم خیلی تمیز، دقیق و تیزی بود اما بخاطر مدیریتش مجبور بود کارگرا رو به کار بگیره و گاه و بیگاه باهاشون تندی کنه، همه می دونستن دهن اوسا اصغر چاک و بستی نداره. دمدمی مزاج بود و از اون دسته آدمایی هم بود که گاهی از سوراخ سوزن تو می‌رن گاهی از دروازه هم تو نمی رن.

چند روزی از اشتغال به کار منصور تو گاراژ اوسا اصغر نمی گذشت که تو این مدت منصور ناسزا های اوسا اصغر رو تحمل می کرد و به این فکر می کرد که چرا من که می تونم با دارایی پدرم برای خودم صاحب بهترین و راحت ترین مشاغل سود آور باشم الان باید تو مغازه مردم شاگردی کنم.

روز ها گذشت و گذشت و منصور همچنان تو گاراژ مکانیکی کار می کرد و هر از گاهی که اشتباهی مرتکب می شد سیل فهش و ناسزا رو سرش آوار می شد تا اینکه یک روز اوسا اصغر یه قطعه داد به منصور و گفت: «پسر؛ این قطعه را بنداز توی گازوئیل قشنگ بشور.»

منصور، قطعه رو برداشت و رفت سراغ تشت گازوئیل و گذاشت تو گازوئیل ها و مشغول تمیز کردن قطعه شد. تمیز کردن قطعه توسط منصور با مقداری تنبلی و بی حوصلگی همراه بود.

همینجور که داشت با تنبلی قطعه رو تمیز می کرد. صدای غرغر اوسا اصغر هم مدام بیخ گوشش طنین انداز می شد که: «پسر مواظب باش قطعه رو قشنگ بشوری، این خاک تو چشم مورچه کردن به درد من نمی خوره، پسر بپّا گازوئیل ها رو نریزی رو زمین، زود باش حیف نون این چه طرز کار کردنه؟»

همینجور که بالای سر منصور ایستاده بود و داشت فهش می داد و غر می زد، منصور داشت تحملش می کرد و با خودش فکر می کرد که من پسر فلانی ام، این اوسا فکر کرده کیه که اینجور باهام صحبت می کنه. من اگه بخوام می تونم کل مغازشو بخرم و از این حرفا که با ادامه سر و صدای اوسا اصغر، یهو منصور از کوره در رفت و دستاش رو گذاشت دوطرف تشت گازوئیل و گازوئیل ها رو با قطعه داخل تشت پاشید تو سر و صورت و لباسای اوسا اصغر و با این کارش حسابی از خجالت اوسا در اومد؛

تا اوسا اصغر اومد خودشو جمع و جور کنه و بفهمه چه اتفاقی افتاده، منصور به کسری از ثانیه فلنگ رو بست و به تاخت به سمت خونه دوید، اوسا یه مقدار از راه رو دنبالش دوید اما وسط راه با خودش کفت: «اشکال نداره گذر پوست به دباغ خونه می افته، بدو آقا منصور بدو که شب دراز است و قلندر بیدار. درسته که کوه به کوه نمی رسه، اما آدم به آدم می رسه» منصور همینجور که داشت می دوید؛ توراه داشت فکر می کرد اگه خونه نره بهتره، که با خودش گفت: «هرچه بادا باد، خربزه خوردم پای لرزشم می شینم، مرگ یبار شیون هم یبار، میرم خونه یه اتفاقی می افته دیگه، ایشالا که از این ستون به اون ستون یه فرجی می شه.» و رفت به خونه، وقتی مادرش در رو باز کرد و دید منصور سراسیمه و نفس نفس زنان با روی زرد اومده خونه ازش پرسید: «منصور چی شده مادر؟»

منصور ماجرا رو تعریف کرد.

مادرش گفت: «آخه پسر یه مقدار تحمل داشته باش یه مقدار صبر و حوصله، شتر سواری که دولا دولا نمی شه، تو تازه شاگرد اوسا شدی نمی شه که توقع کنی بادت بزنه! دیر زاییدی زود هم می خوای بزرگ کنی؟ نمی شه که پسر من. بعدشم هرکی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه. حالا زود باش تا بابات نیومده برو بالا درخت که اگه این دوروبرا ببینه تو رو، تیکه بزرگت گوشاته. تا ببینم چه خاکی باید تو سر کنیم.راست میگن قدیما: عقل که نباشه جون در عذابه»

منصور فورا پرید بالای درخت و داشت به این فکر می کرد که: «چطور گوساله ای روکه زاییده می خواد بزرگ کنه.» بیست دقیقه گذشت که پدرش خسته و مونده از سر کار اومد؛ تا رسید تو حیاط، چشمش به منصور افتاد که بالای درخت نشسته.

گفت: «چیه مثل میمون رفتی بالا درخت!؟»

مادرش جواب داد: «چیزیش نی؛ رو زمین صاف که بند نمی شه، رفته بالا درخت بچه گنده؛ خجالتم نمی کشه.»

بابا: «نه خانوم! گربه محض رضای خدا موش نمی گیره، حتما یه دلیلی داره رفته بالای درخت.»

منصور که حوصله یکی به دو و طول و تفصیل نداشت: «اوسا اصغر بهم توهین کرد منم تشت گازوئیل رو پاشیدم تو هیکلش و فرار کردم.»

مادر: «حاجی بخدا کاریش نداشته باش، جوونه و جاهل، کلش بوی قرمه سبزی میده، حالا یه غلطی کرده میره از اوساش معذرت خواهی می کنه تموم می شه.»

حاج کاظم لحظه ای درنگ کرد و گفت: «همینه دیگه؛ سگ رو که چاق کنن هار می شه.»

و زیر لب داشت با خودش میگفت: «پسره جُعَلَّق هنوز هیچی نشده یابو بَرِش داشته»

بعد با صدای بلند به منصور گفت: «آخه پسره خر، یه مثقال گ.وه تو شکمت هست که خواستی به شمس العماره بری.نی؟؛ بنده خدا چه بدی بهت کرده بود که تشت گازوئیل رو تو سر و صورتش پاشیدی؟ بد کاری کرده می‌خواد تورو زیر پر و بال خودش بگیره کار یادت بده؟ من و مادرت کم خوبی کردیم بهت که اینجور آبرومونو بردی؟ راس میگفت عمو خدابیامرزم، به مرده که رو بدی تو کفنش میر.ینه»

یه خورده دیگه درنگ کرد و گفت: «حالا اشکال نداره، مَشکی که دریده و دوغی که ریخته رو کاریش نمی شه کرد، بیا پایین از درخت. بعدازظهر دوتایی میریم برا عذر خواهی از اوسا اصغر.»و رفت تو خونه.

منصور که تا حالا داشت فکر می کرد گاوش بدجوری زاییده! توقع همچین برخوردی از باباش نداشت و در عین حال می دونست حاجی اهل دوز و کلک و دروغگویی نیست؛ اعتماد کرد و از درخت اومد پایین.

اونروز ظهر بدون هیچ واکنشی از طرف حاج کاظم، منصور در جمع خانواده سر سفره ناهار حاضر شد و ناهارشونو خوردند. بعد از ناهار حاج کاظم بهمراه منصور رفتند گاراژ زمانی پیش اوسا اصغر.

حاج کاظم: «سلام اوسا.»

اوسا اصغر که خیلی احترام حاج کاظم رو داشت و هرجا سخنی از حاج کاظم می شد، یه حاج کاظم جواهریانی میگفت که صدتا حاج کاظم جواهریان ازش در می اومد با احترام و رویی گشاده اومد طرف حاج کاظم و دست داد و احوالپرسی کرد، اصلا هم قضیه ظهر رو به روی خودش نیاورد.

حاج کاظم گفت: «اوسا! منصور رو آوردم که بخاطر خطایی که انجام داده عذر خواهی کنه.»

اوسا اصغر: «والا چه عرض کنم حاجی، درسته منصور منو جلو همه سکه یه پول کرده و انگشت نمای کارگرا شدم، اما احترام شما هم خیلی واجبه، شما امر می کنید عذرخواهی رو می پذیرم عرضی ندارم، سمعأ و طاعتا، اما حاجی … »

صحبت اوسا اصغر که به اینجا رسید؛ حاج کاظم حرفش رو قطع کرد و گفت: «اوسا! میدونم خطای بزرگی کرده اشتباه کرده؛ جوونی کرده نمک نشناسی کرده، نمک خورده نمکدون شکسته و باید تنبیه بشه و مطمئن باش اصلا نمیزارم تو این قضیه قِسِر در بره، الانم من ازتون عذر می خوام خودشم مثل سگ پشیمونه و می‌خواد دستتون رو ببوسه و عذرخواهی کنه.» همزمان دستشو برد پست سر منصور و یه هُلِ کوچولو، به نشانه این که برو هرچی گفتم رو مو به مو انجام بده، به کمر پسرش وارد کرد؛ منصور هم به تبعیت از دستور بابا رفت دست اوسا اصغر رو بوسید و معذرت خواهی کرد و باهاش روبوسی کرد و دوباره یک قدم برگشت کنار بابا ایستاد.

منصور از رفتار بابا و اینکه چرا بابا داره اینقدر سر این مسئله به این مهمی و این بی احترامی غیر قابل بخشش ظهر پسرش نسبت به اوسا اصغر مماشات می کنه در حیرت بود و داشت با خودش فکر می کرد که: «رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت.» که یهو یه حرفی باباش به اوسا اصغر زد، انگار آب سرد ریختن رو سرش.

همینجور که منصور داشت به رفتار حاجی فکر می کرد یه دفعه حاج کاظم یه دستی زد سر شونه منصور و به اوسا اصغر گفت: «اوسا! این پسر رو میخوام تحویلت بدم، از امروز گوشت این پسر برا شما استخونش برا ما.» و یه نیم نگاه به پسرش کرد و گفت: «هرکی خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه دیگه! درسته!؟» دوباره نگاه به اوسا اصغر کرد و گفت: « اوسا اختیار این پسر با تو، می خوام انگار کنی پسر خودته، ریش و قیچی دست خودت، اگه جنازشم برام بیاری، یه مراسم براش می گیرم و دوتایی می شینیم کنارهم شام عزاشو باهم می خوریم، درخت کج جز به آتیش راست نمی شه، من از این لحظه هیچ ولایتی رو این پسر ندارم، خودت ولی و وصی و قیم و همه کاره این پسر.»

اوسا اصغر که به قول قدیما: «تغاری بشکند ماستی بریزد / جهان گردد به کام کاسه لیسان!» انگاری که یه روح دوباره بهش دادن، یه فرصت زندگی دوباره پیدا کرده بود، لبخندی اومد رو لبش و به حاج کاظم گفت: «خیالت راحت حاجی، این منصور خان رو دست خوب کسی سپردیش، دلت قرص که یه مرد تحویلت می دم.»

منصور، که تا شغال شده بود به چنین سوراخی گیر نکرده بود، از اونجا فهمید که، دیگه اون ممه رو لولو برد، دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. با خودش کفت: «خودم کردم که لعنت بر خودم باد. دیگه آقا منصور! این هفت شی غیر از اون چهارده صناره.»

منصور از اون روز فهمید که دیگه اون بالا بالاها جاش نیست، پایین پایینا راش نیست، فهمید دیگه راهی نداره جز سفت چسبیدن به کار و اطاعت بی قید و شرط از دستورات اوسا اصغر. که از قدیم گفتند: «در کف شیر نر خونخواره ای/ غیر تسلیم و رضا کو چاره ای؟»

یه روز منصور یه گوشه نشسته بود و با خودش فکر می کرد: «آخه درس خوندن چه مشکلی داشت که خواستی بیای سر کار؟ آخه آدم حسابی! اون روزی که جیک جیک مستونت بود؟ فکر زمستونت بود؟»

از اونروز به بعد آب خوش از گلوی منصور پایین نرفت؛ یه روز فهش می خورد، یه روز کتک می خورد، یه روز قطعه طرفش پرتاب می شد، دنیاش شده بود مثل آخرت یزید، تا دست از پا خطا می کرد یا تنبلی می کرد؛ از انواع فهش گرفته تا تنبیه بدنی روی سرش آوار می شد، ولی این سیاست حاج کاظم باعث شد بعد از چند سال منصور بشه یکی از تعمیر کارای بزرگِ نه فقط تهران بلکه ایران.

منصور اونقدر تو مکانیکی هنر و تبحر کسب کرد و اونقدر مشتاق پیشه ی مکانیکی شده بود که بعد از چند سال به راحتی می تونست با کمترین امکانات و کم ترین ابزار از یه موتور گازی گرفته تا یه بولدوزر رو تعمیر کنه؛ حتی یبار وسط بیابون برهوت یه بولدوزری رو که هیچ چاره ای نبود جز انتقالش به مکانیکی، با کم ترین امکانات و ساده ترین ابزار آلات تعمیر کرده بود.

الان حاج منصور جواهریان یکی از بزرگ‌ترین تعمیرکارای تهرانه و از لحاظ آبرو و اعتبار و دارایی، توپ هم نمیتونه اونو تکون بده، بجز سه شعبه ثابت و سیار تعمیرگاهش در تهران، شعبه های قم، شیراز، اصفهان و مشهد رو هم آنلاین مدیریت می کنه.

گاراژ های حاج منصور تمیزترین گاراژهای مکانیکی توی کل کشوره.

حاج منصور تو دفتر کارش شش دست لباس داره که هر روز صبح دو دستش رو اتو کشیده ، کاور شده و تمیز توسط خشکشویی آنلاین تحویل میگیره و دو دست از لباسای کثیفش رو می برند که فردا بیارند تحویلش بدهند …

حاج منصورِ قصه ما بعد از خاطره تشت، خیلی حواسش به ایمنیه، قبل از تاسیس کارگاه یه دستگاه قطعه شوی سوئیسی سفارش داد که نمونه پیشرفته تشت و گازوئیل و شاگرده …

محمدرضا عظیمی پور

یزد ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ خورشیدی

داستانموفقیتتهرانضرب المثل
۷
۴
محمدرضا عظیمی پور
محمدرضا عظیمی پور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید