بزرگ مرد …
نویسنده: محمدرضا عظیمی پور

سه شنبه بود...!
یه تعطیلی رسمی خورده بود درست وسط هفته [شهادت امام جعفر صادق(ع)]
نزدیک ظهر بود که خواهرم و زن داداشش که همسر بنده باشه باهم تماس گرفتن و توافق کردند ناهارمون رو ببریم یه تفرجگاهی ، پارکی ، ییلاقی جایی بخوریم.
پس از ساعتها مذاکرات تلفنی فی مابین گروه ۴+۵ مصوب شد وسایلمونو جمع کنیم بریم روستای شرب العین، کنار چنار های زیبای روستا.
ساعت دو بود که راهی شدیم به سمت روستا؛ از خانه ما تا روستا کلا ۲۰ دقیقه فاصله بود. کنار چنارها زیرانداز به زیرانداز خانواده ها نشسته بودند؛ خب طبیعی است خیلی دیر از خانه در آمده بودیم. کنار جاده، وسط ده، کمی آنطرف تر از دیگران، در( سایه سار) درخت گردوی زیبایی زیراندازمان را پهن کردیم.
وسایل پیک نیک را چیدیم و کتری را بار گذاشتیم و....
ناهار را که خوردیم پسر کوچک روستایی دوازده ساله باصورتی گل انداخته و سرخ ( از آن پسر روستایی های اصیل و نجیب) با دوچرخه آمد کنار ما با همان لحن روستایی زیبا اما محکم گفت : «دشت لاله رفته اید ؟»
گفتیم: «نه »
گفت:« گل ها تمام شده
همه گل ها را چیده اند یا گردشگران لگد کرده اند.»
بلافاصله جمله اش را ادامه داد: «اما من جایی را سراغ دارم هنوز لاله هایش بکر است و دست نخورده ، می خواهید شما را به آنجا ببرم؟»
به او گفتم : «اگر به دشت لاله رفتم و گل داشت چه؟»
گفت:« اگر رفتی و گل داشت خودم بهت جایزه میدم.»
گفتم:«چی جایزه میدی.»
کمی مکث کرد و گفت:«صد تومن.»
از او پرسیدم : «چند میگیری مارو ببری پیش لاله ها؟»
گفت : « صد تومن.»
خواهرم [چشمگی به من زد و به قصد شوخی] به پسربچه گفت:«پنجاه تومن میدیم مارو ببر پیش گلا.»
پسربچه:«من صد تومن کمتر نمی گیرم.»
خواهرم:«هفتاد تومن.»
پسربچه[با ادب و نزاکت و صبری ستودنی]:«از همه صدتومن گرفتم از شما هم صدتومن می گیرم.»
من [خطاب به پسربچه]:«اصلا نمی خواهیم برویم پیش لاله ها.»
پسربچه[کمی فکر کرد و گفت]:«قبول است همان پنجاه تومن.»
من :«ما صد تومن کمتر نمی دیم.»
پسر بچه لبخندی زد؛ من ازش پرسیدم:« اسمت چیه ؟»
گفت:«روح الله»
]حدودا ساعت سه و نیم بود.[
خواهرم به پسربچه گفت : «برو ساعت چهار برگرد باهم برویم.»
روح الله با همان دوچرخه ساده اش از کوچه ای که کنار ما بود رفت بالا.
شاید رفته بود مشتری دیگری را بازاریابی کند.
شاید رفته بود به مادر روستایی اش مژدگانی بدهد که مشتری پیدا کرده ام.
شاید رفته بود به بچه های محل پز بدهد که مشتری هامو ببینید اونجا کنار گردو نشستند.
هرچه بود پسربچه دوچرخه سوار قصه ما درازای کوچه کناری را گرفت و رکاب زنان از چشم ما دور شد.
ساعت دقایقی مانده بود به چهار که روح الله را دیدم با همان ظاهر دوست داشتنی روستایی، سوار بر دوچرخه اش بسرعت به ما نزدیک می شد.
ساعت را نگاه کردم و از وقت شناسی آن پسر بچه به وجد آمدم.
بسرعت ، هرچه از وسایل پیک نیک بود را به زور با شلختگی هرچه تمام تر داخل ماشین جا دادیم که پسر بچه معطل نماند و به دنبال دوچرخه اش راه افتادیم.
روبروی لوکیشنی که نشسته بودیم کوچه ای بود باریک که ورودی آن کوچه را یک رودخانه ی محلی که در طول جاده اصلی ده در امتداد بود فاصله انداخته بود. پلی آهنی و هلالی شکل [برآمدگی رو به بالا] به عرض کمتر از یک متر رهگذران را از رودخانه عبور می داد. گویی هلال ماه را [از شب سوم یکی از ماه های قمری آورده اند و] در آنجا نصب کرده اند تا پلی باشد حدفاصل زمین و کوچه های زیبای بهشت برین.
![پلی آهنی و هلالی شکل [برآمدگی رو به بالا] به عرض کمتر از یک متر که رهگذران را از رودخانه عبور می داد.](https://files.virgool.io/upload/users/4804969/posts/kf2kdlyiefty/dwuxqkoreuas.jpg)
روح الله مارا [پس از عبور از پل] از کوچه باغ های پر پیچ و خم و مال رو برد و برد و برد ، قدم به قدم آن کوچه باغ ها مملو از زندگی بود. مرغ هایی که با جوجه هایشان مشغول چرا بودند و خروسی که بالای دیوار کوتاهی ایستاده بود و از تماشای مرغ ها و جوجه هایش که در حال چیدن دانه از زمین خاکی بودند لذت می برد و قند به دلش آب می شد که: «الهی من به قربان شما بگردم که اشرف مخلوقات شمایید و انسانها ادای شما راهم نمی توانند در بیاورند» و از این حرف ها که یکهو نگاهش به ما افتاد ، همانند سربازی که بر بالای برجکی در نقطه صفر مرزی در حال دیده بانی است که مبادا اجنبی به وطن و ناموسش نگاه بد بیندازد با اقتدار و هیبت سینه سپر کرده بود و جوری چپ چپ نگاه می کرد که مبادا نگاه چپ به مرغ ها و جوجه هایم کنی که چشمانت را از حدقه در می آورم.
در گیر و دار لذت بردن از تماشای آن خروس زیبا و (البته به چشم خواهر برادری) اهل و عیالش بودم که ناچار باید به کوچه کناری می پیچیدم و لذت بردن از تماشای خانواده خروس را به لذت بردن از ادامه مسیر می بخشیدم.

در نبش ورود به کوچه ، سمت چپ ، اتاقکی گلی نظرم را جلب کرد که سقف کوتاهی داشت، به اندازه ای کوتاه که در حین راه رفتن سر و گردن من از پشت بام آن اتاقک بالاتر بود و یک گنبد کوچکی با ارتفاع نیم متر بالاتر از سقف قرار داشت، آن سقف و گنبد ، مانند تپه ای لم یزرع در میان صحرای بزرگ آفریقا که گرمای تابستانِ گذشته آنچنان دمار از جان این تپه در آورده است و بارش های استوایی و موسمی نه تنها دیگر به پهنه ی اسیدی این صحرا جان نمی بخشد بلکه هیچ موجود زنده ای نیز تا چند قدمی این تپه هم پیدا نمی شود. آن سقف و گنبد انگار سالیان سال بود رنگ کاهگل و عایق به خود ندیده بود و اگر کاهگلی هم از قبل داشت بارش های باران آن را شسته بودند.
کنجکاوی من گل کرده بود که این اتاقک کوچولو با سقف کوتاه گنبدی چه کاربردی می تواند داشته باشد. دور اتاقک دوری زدم و از چینه کناری نگاهی انداختم؛ اتاقکی کوچک در کنار باغی با درختانی فراوان و تو در تو که زیادی درختان نفس باغ را که هیچ، نفس من را هم گرفته بود از این که باغبان باغ چگونه می تواند لابلای شلوغی این درختان حرکت کرده آبیاری کند، سم پاشی کند و به امورات باغ بپردازد. خلاصه که پس از بررسی های اولیه مشاهده شد کف باغ و بالتبع کف اتاقک حدود یک متر پایینتر از سطح کوچه است که سقف آن از کوچه کوتاه به نظر می آید و اتاقک مذکور از داخل بدون درب و مرغی سیاه داخل اتاقک در حال قدم زدن بود. گویی آن اتاقک، سیاه چاله ای مخوف در اعماق زندانی میان جنگلهای آمازون است که توسط همان خروس دیده بان اداره می گردد و آن مرغکِ روسیاه از جمله شهروندانی بود که اتهامی یا جرمی منافی عفت با خروس همسایه مرتکب گردیده و اکنون با حکم قطعی حبس با اشد مجازات در سیاهچال جنگلی محکوم شده و خروس همسایه به اتهام مرغ ربایی و تجاوز به عنف در شرایط احصان پس از ساعتها جلسات پی در پی علنی و غیر علنی به ریاست خروس دیده بان با عنایت به ادله و شواهد و قرائن موجود در پرونده در سحرگاهی با دستان عدالت به تیغ مجازات سلاخی شده و در دیگ خورشت صاحب باغ در حال طبخ است.
همانطور که به دنبال روح الله میرفتیم از کنار خانه های قدیمی، باغ های مصفا و چینه های گِلی گذر می کردیم ، جوی آبی باریک از کنار کوچه گذر می کرد، آب قابل توجهی نداشت اما مشخص بود از آن جویبار هایی است که در ایام گذشته با تابش خورشید بر روی برف سر قله که قطره قطره آب شده بود و پس از تشکیل دلتاهای متعدد به اولین نشانه های ساخت و ساز بشری و اولین ساختمان زمخت بر سر راه رسیده و از آنجا راه خود را به سمت اولین کوچه سر راه تغییر داده و در سراشیبی کوچه هایی که از لابلای باغ ها و خانه ها ی روستایی متولد شده بود از این طرف عرض کوچه به آن طرف عرض کوچه و از لابلای سنگ ریزه ها و شن ها ی کف کوچه عبور کرده بود و جوی آبی زیبا ، باریک ، بکر و خودساخته را تشکیل داده بود که مسیر کوچه را می گرفت و به رودخانه سر کوچه سرازیر می شد. از این جوی آب باریک می توانستیم اینسان تصور کنیم که در روزگارانی آبی زلال در آن جاری بوده که بازیچه ی بچه های محل بوده و کفش های کوچک خود را بر روی آب روان آب می کوبیده اند که از اطراف کفش شان با هر ضربه آب به اطراف می پاشیدند و همدیگر را خیس می کردند.
مسیر آن کوچه ها یی که محل گذر ما بود از عرض دامنه کوه بود؛ دیوارِ اغلب باغ ها کوتاه بود و از آن چینه های کوتاه سنگی که با روی هم چیدن تخته سنگ ها و قلوه سنگ های همان منطقه درست شده بودند سرتاسری شاخه های انگوری آویزان بود که راه آزادی خود را از باغ هایی که در آن پایبند شده بودند به کوچه پیدا کرده بودند تا زیبایی خود را همچون آینه ای در چشمان برق زده و مبهوت رهگذران، از این همه زیبایی آویزان از چینه باغ ها ببینند. شاید آن شاخه های تاک عاشق شده بودند؛ آنهم عاشق همان بچه هایی که در کوچه ها به هلهله و بازی می پرداختند که اینسان از باغ سر برآورده و مجنون وار در آن کوچه آویزان شده بودند تا تماشاگر شور و نشاط کودکان محل باشند و قندی که [ازتماشای شیطنت های کودکان شاد] در دلشان آب می شد، به مرور زمان ترشی دانه های غوره را به شیرینی انگور های خوشمزه تبدیل می کرد. تا بچه ها دستمزدشان را از تماشاگران مجنونی که گرداگرد آن معرکه خیمه شب بازی از بالای دیوار سر به زمین ساییده بودند بگیرند. و چه شیرین است طعم دانه انگوری که پس از تکاپوی بازی و شیطنت در دهانشان آب شود.
گهگاهی از گوشه های چینه هایی که [شاید به دلیل رفت و آمد مخفیانه بچه ها از دیوار باغ ها] ریخته بود داخل باغ ها را نگاهی می انداختم. تمام زیبایی بود و طراوت و نشاط؛ درختانی سرزنده و شاد که سر بر آسمان برده و برگ های خود را همچون گیسوان بلند دخترکی زیبا به نسیم ملایم بهاری داده بودند و رقص کنان قدوم میهمانان روستا را خیر مقدم می گفتند.
مشخص بود این باغ آرایشگری ماهر دارد که اواخر هر سال با هنرمندی هرچه تمام به جان گیسوان لخت و پریشان درختان افتاده و هر یک را با مدلی مخصوص پیرایش کرده و به استقبال سال نو می رود. مثلا سر شاخه های آویزان بید مجنونی را چتری پیرایش کرده بود؛ شاخه های بنه وحشی را فشن مدل داده بود و گیسوان سروی که در میان باغ خود نمایی می کرد را با ژل و تافت بهم چسبانده بود.
در همسایگی این باغ زیبا به خانه ای رسیدیم که سمت چپ کوچه با نمایی سفید خود نمایی می کرد و سمت راست ما دامنه کوهی بود؛ شیشه های شکسته آن خانه سفید نظر ما را به خود جلب کرد، مشخص بود در روزگاری نه چندان دور، کودکانی چموش از دامنه کوه روبرو بالا رفته اند و طی مسابقه ای سنگ هایی را به سمت شیشه ها نشانه رفته اند. گویی در میدان مسابقات جام جهانی پرتاب وزنه ای در غرب آسیا سیبلی را بعنوان هدف نصب کرده اند و بازیکنان بجای پرتاب و نشانه رفتن ضرب دست، سیبل را باید نشانه روند که با هر اصابت موفق سنگ به شیشه و صدای شکستن شیشه صدای سوت و جیغ و هوررای بچه ها نیز بلند می شد که انگار تماشاچیان آن مسابقه پر هیجانِ پرتاب وزنه، استادیومی را جهت تشویق تیم مطبوع خود به وجد آورده اند و با هر پرتاب دیگر و شکستن شیشه دیگر باز و باز و باز این چرخه تکرار می شد و کودکی که از همه منزوی تر بود به دلیل حذف شدن از آن مسابقات و عدم موفقیت در پرتاب سنگ با داور مسابقه دست به گریبان شد و در همان کوچه ی سنگلاخ روی همان شیشه شکسته ها مسابقه کشتی آزادی برگزار گردید که تماشاچیانش اینبار گرداگرد میدان کشتی حلقه زدند و با تشویق و تکرار شعار «بزن بزن ، بزن بزن ، هی هی» آن دو کشتی گیر بخت برگشته را تشویق می کردند که در میان شیشه شکسته های کف کوچه تمام بدنشان را زخمی و تکه پار کرده بودند و با گریه و ناله به کشتی خود ادامه می دادند که مبادا از نفر مقابل ببازند و دستمایه استهزاء دوستان خود قرار بگیرند که ناگهان یکی از بازیکنان کشتی با حرکتی دور از اخلاق حرفه ای، تکه شیشه ای را از زمین بر می دارد و بالا می آوَرَد که بکوبد بصورت حریف و حریف با وحشت تمام آماده است که با پایین آمدن آن دست سر خود را کنار بکشد که مبادا شیشه به صورتش اصابت کند که در همین هنگام پیرمردی باغبان که از سر و صدای بچه ها به تنگ آمده و به کوچه آمده بود تا سر ظهری خشمش را سر بچه ها خالی کند از راه رسیده، تماشاچیان را با دست به کناری رانده و دست کشتی گیر شیشه به دست را می گیرد و شیشه را از دستش جدا کرده و هردو کودک چموش و خون آلود را با فهش و ناسزا و سر و صدا کشان کشان به سمت خانه هایشان می بَرَد.
از میان آن پنجره های شیشه شکسته، داخل خانه پیدا بود و با توجه به اینکه پنجره ها در ارتفاعی بود که به راحتی داخل خانه پیدا بود. از سفیدی گچ دیوارِ اتاق و مدل آباژور میان سقف خانه مشخص بود خانه مدت زمان زیادی نیست که متروک مانده است. لوکس بودن آباژور میان سقف این مطلب را به خوبی نشان می داد که افرادی که در این خانه زندگی می کرده اند حتما افراد ثروتمندی بوده اند. نزدیک تر رفتم ، تقریبا به دیوار چسبیدم و کمی به سر پنجه قد کشیدم و داخل خانه را نگاه کردم شومینه ای مدرن در گوشه اتاق با نمای آجر قرمز خودنمایی می کرد که کنده چوب نیم سوخته ای میان آن افتاده بود. از پنجره اول که گذشتیم پنجره بعدی شناسه دیگری از صاحب یا صاحبان خانه را به نمایش می گذاشت.
پنجره در کنار پله هایی بود که اتاق پایین را به اتاق یا اتاق های بالا متصل می کرد. جنس پله ها نه از سنگ بود نه از موزاییک نه از آجر بلکه پله ها از آن پله هایی بود که در سالیان دور هر پله را بصورت مجزا در کارگاهی از سیمان قالب گرفته بودند و هر پله بصورت یک تکه و واحد خریداری شده و پازل وار روی هم نصب شده و راه پله را تشکیل داده بود ، کف هر پله لبه برآمده گردی داشت که حدود شش هفت سانت از دیواره پله بیرون می زد و بر می گشت و به دیواره زیر پله متصل می شد، گویی برای هر پله، یقه ای زیبا با هنر هرچه تمام تر توسط معروف ترین طراحان مد و لباس دنیا در بهترین مزون های پاریس برای نمایش در فشن شوی (fasion show) 1996 دوخته بودند و آورده بودند آنجا نصب کرده بودند تا ميهمانان و طراحانی از سراسر دنیا با دوربین ها و تجملات خود در آن مکان جمع شده و یکی از حیرت انگیز ترین و زیبا ترین نمایش های فشن و مد دنیا را تماشا کنند. پله ها ی خانه با تمام سادگی اش، زیبایی طراحی داخلی و سلیقه صاحبان خانه را آنهم در سالیانی دور را به رخ می کشید.

از روح الله پرسیدم : «این خانه چند سال است متروک مانده؟»
با همان زبان کودکانه بانمکش گفت:«خیلی وقته شاید چهار ، پنج ، شش ساله»
گفتم:«صاحب این خانه کیست؟»
گفت:«این خانه برای کرجی هاست.»
از خانه که رد شدیم از لابلای درختچه های بنه کوهی که در سمت چپمان بود گذر کردیم. بنه ها مانند چاغاله بادام های کوچکی(به اندازه لوبیا) به شاخه های درختچه چسبیده بودند و چون تلخ بودند از دست طمع رهگذران در امان مانده بودند. پس از رد شدن از بنه ها به راه مالرویی رسیدیم که از سمت راست حدود یک متر پایین تر از کف باغ کناری که روی دامنه کوه بنا شده بود و با قلوه سنگ های همان اقلیم دیوار چین شده بود و از سمت چپ یک متر بالا تر از کفِ زمین کشاورزی کناری بود. یک راه با طول تقریبی بیست متر و با عرض حدودا یک متر که نصف عرض آن را فقط یک جوی آب سیمانی گرفته بود که از ده سانتی دیوار سنگی سمت راستمان (از عرض راه) شروع می شد و تا وسط راه کشیده شده بود و نصف دیگرِ عرض راه را که به پرتگاه زمین کشاورزی سمت چپی منتهی می شد انسان یا چهارپا یا دوچرخه آنهم با احتیاط میتوانست از آن عبور کند. درختان از مرز زمین کناری همچون حصار و نرده محافظی سر برافراشته بودند که در صورت لغزیرن پای رهگذری مانع سقوط رهگذران به باغ مجاور می شدند. مشخص بود این راه را اجداد ساکنان آبادی جهت جلوگیری از اختلاف سطح برای عبور جوی آب و رساندن آب به باغ های مجاور با علم و هنر و امکانات زمانه و اقلیم خود ساخته اند تا توشه ای برای آخرت خود ذخیره کنند و آن درختان را احتمالا صاحب زمین کشاورزیِ مجاور، کنار پرتگاهِ زمینش کاشته بود که هم باقیات الصالحاتی برایش باشد و هم انسان یا حیوانی بر روی زمینش سقوط نکند و علاوه بر مجروح شدن کشت و زارش را خراب نکند ضمن اینکه رفت و آمد زیاد به مرور زمان سبب ریزش دیواره پایینی آن راه باریکه نشود.

پس از اتمام آن راه باریک به زمین کشاورزی ای رسیدیم که مملو بود از گل های لاله انگار روح اللهِ قصه ما، شبانه روز آنجا نگهبانی می داده که کسی آن لاله ها را نچیند یا لگدمال نکند، البته مسیرِ منتهی به آن محل آن قدر پر پیچ و خم بود که بجز کشاورز و میرابِ محلی کسی آنجا را نه بلد بود و نه پیدا می کرد. یک طرف آن زمین کشاورزی، کرسی یک متری متشکل از دامنه کوه که از لبه آن دیواری با ارتفاع سه متر با بلوک سیمانی چیده بودند که آن دیوار مربوط به باغ همسایه بود. طرف دیگر آن زمین پرگل هم کشتزاری با سطحی حدودا یک متر پایین تر بود که زمین های بعد از آن نیز پله پله تا جاده ی پایین کوه امتداد می یافت. بعضی از زمین های پایین دست تر، زمین کشاورزی و برخی باغ هایی سرسبز بودند. تا چشم کار می کرد زیبایی بود و نشاط بود و زندگی. در لابلای درختانِ یکی از آن باغ های پایین دست سکویی بود که خانواده ای پر جمعیت در آن محل جمع شده بودند و مشغول گذران پیک نیک و لذت بردن از طبیعت زیبای باغ خود بودند. منظره ای زیبا که لا اقل در اقلیمی مانند یزد کمتر دیده می شود.
دو عدد دوربین دو گوشه ی دیوار سیمانی باغ همسایه بود که زاویه سر دوربین مشخص می کرد دوربین ها لبه دیوار و داخل آن باغ را پوشش تصویری می دهند که مانع ورود دزد به باغ شوند.
روح الله [در حالی که اشاره به دوربین های باغ همسایه می کرد] گفت :«این دوربین ها رو می بینی؟ اینا رو من نصب کردم که کسی گلا رو نچینه.»
گفتم:«یعنی با دوربین مواظب لاله هایی؟»
گفت:«آره، حواسم خیلی بهشونه.»
لاله ها فقط در زمینِ روح الله بودند و در زمین های دیگری که لااقل در تیررس نگاه ما بود لاله ای پیدا نبود.
دخترم حلما و پسرم علی به لاله ها نزدیک شده بودند که روح الله صدا زد : «مواظب باش لاله ها را لگد مال نکنی.»
من و خانواده مشغول شدیم به مشاهده آنهمه زیبایی و عکاسی و لذت بردن از طبیعت زیبای آن لوکیشن منحصربفرد.
دستمزد روح الله را دوبرابر توافق پرداخت کرده بودیم.
مشخص بود روح الله قصد رفتن دارد اما آنجا مانده تا ما را همراهی کند.
به روح الله گفتم : «معطل ما نمان می خواهی بروی برو راه برگشت را بلدیم.»
روح الله:« گل ها را نچینید.»
من:« خیالت راحت ما هیچکداممان گل ها را نمیچینیم.»
روح الله[مانند کسی که از زندان آزادشده با خوشحالی] خداحافظی کرد و رکاب زنان از آنجا دور شد.
دقایقی دیگر در آنجا ماندیم و از طبیعت آنجا و لاله های آن لوکیشن لذت بردیم.
در مسیر برگشت که راهنمایی نداشتیم که به دنبالش و با ریتم حرکت او حرکت کنیم؛ زمان بیشتری برای لذت بردن از مسیر داشتیم. از مسیری که شرح زیبایی آن قبلا ذکر شد عکس های زیبایی گرفتیم و از زیبایی منحصر بفرد آن منطقه لذت می بردیم که روح الله را دیدیم سوار بر دوچرخه، رکاب زنان و آرام آرام به سمت ما می آید و دو خانواده گردشگر دیگر به دنبال او به مقصد دشت لاله های روح الله رهسپار بودند.

روح الله قصه ما یک پسر روستایی دوازده ساله ای بود که از همان سنین کودکی درگیر محدودیت های روستا نشینی نشده بود و با هوش و ذکاوت سرشاری که داشت، ندانسته به یکی از باکلاس ترین و در عین حال پر درآمد ترین بیزینس های دنیا مشغول شده بود (راهنمای گردشگری) روح الله کوچک اراده ای بسیار بزرگ داشت. از نظر من او دیگر یک پسر کوچک روستایی دوازده ساله باصورتی گل انداخته و سرخ که دوساعت پیش برای اولین بار اورا دیدم نبود. روح الله در ذهن من بزرگ مردی بود که اراده ای بزرگ و پشتکاری فوق العاده داشت. بزرگ مردی که محدودیت های اطراف خودش را به فرصتی برای کسب و کار آنهم در زمینه توریست و گردشگری تبدیل کرده بود. سرمایه اش فقط یک دوچرخه بود و هوشی سرشار و ذهنی بزرگ و البته اخلاق ، صبر ، حوصله ، مشتری مداری و خانواده ای با فرهنگ، با اصالت و متمدن که ادب را دستمایه تربیت این بزرگ مرد کرده بودند.
قدر روح الله های اطرافمان را بدانیم. استعداد هایشان را کشف کنیم و آنها را به سوی موفقیت تشویق کنیم.
تقدیم به بزرگ مرد روستای شرب العین (روح الله)
محمدرضا عظیمی پور- 28 فروردین ماه 1405 خورشیدی - یزد