مدتی پیش، همکار عزیز جناب اقای دکتر عباس ملکی متنی را تحت عنوان «چه باید کرد» منتشر کردند که شایسته ی خواندن و نقد هست. از آنجا که آن متن مطول است و به ابعاد مختلفی (از جمله مسایل سیاست بین الملل، مسایل اقتصادی و سیاست داخلی و تا حدی مسایل اجتماعی) میپردازد، در این نوشته، به اختصار به برخی مواردی که در حوزه ی دانشی خود میدانم، نقدهایی ارایه میکنم. مشخصا بخشهایی که به روابط بین الملل پرداخته میشود در این متن به تحلیل و نقد گذاشته میشود و از آنجا که با بسیاری از پیش فرضها و مبانی ذکر شده در آن موافق نیستم این نوشته را با عنوان «چه نباید کرد» مینویسم.
به اختصار میتوان گفت که مهمترین نقدی که به این سند وارد است این است که اگر فقط چند جمله از این متن را حذف کنیم، میتوان تاریخ انتشار این متن را به سادگی به سال 1392 برگرداند و در آن تاریخ هم همه ی این موارد به همین شیوه قابل اشاره است. به عبارت بهتر در ساختار استدلالی و نتایجی که از این استدلالها گرفته شده، رخدادهایی که در داخل کشور، منطقه و جهان از سال 1392 به این سو رخ داده است چشم پوشی شده. طبیعتا اکثر نتایجی که از این متن استخراج شده است، همان است که در سال 92 توسط طیف فکری اقای روحانی برای کسب آرا در انتخابات ریاست جمهوری به آحاد ملت ایران عرضه شد و منجر به انتخاب وی و پس از آن، به انعقاد قرارداد برجام منجر شد. همان فرضیات و همان نتایج در این متن تکرار شده است بدون در نظر گرفتن رخدادها و واقعیتهایی که در یک دهه ی اخیر رخ داده است. از قضا، «چه باید کرد» در رسانه ی «خبرآنلاین» منتشر شده است که تامین مالی آن توسط موسسات اقتصادی منتسب به طیف فکری آقای روحانی است.
در متن «چه باید کرد»، پایه ی نخست را چنین میخوانیم:
"این موضوع نشان میدهد که صرفنظر از آنکه چه کسی در واشنگتن بر سر کار باشد، بدون یک توافق همهجانبه با غرب و در رأس آن آمریکا، امکان واقعبینانهای برای ازبینرفتن تحریمهایی که مانند زنجیر محکمی بر دست و پای ایران بسته شده، به صورت پایدار وجود ندارد...عمدهترین مسائلی که از دید غرب در رابطه با ایران مطرح است، شامل چهار مسئله هستهای، موشکی، فعالیتهای منطقهای ایران، و وضعیت حقوق بشر در کشورمان است. ... در ارتباط با سه مسئله دیگر، بر خلاف آنچه در ابتدا ممکن است تصور شود، اکثر امتیازاتی که ایران برای دستیابی به توافق با غرب باید بدهد مواردی است که یا قبلا بر آن توافق شده، یا ازدستدادن آن در قبال امتیازات امنیتی و اقتصادی مناسب، برای ایران حیاتی نبوده و نسبتا کمهزینه است یا حتی بدون توافق هم دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد... به نظر میرسد ما در کوتاهمدت قادر نخواهیم بود تا یک برتری نظامی بالا در مقابل تهدیدات خارجی ایجاد کنیم، بخصوص آنکه توانمندیهای نظامی ایران در مقابل ایالات متحده و اسرائیل نامتقارن است. ایران به همانقدر که میتواند ضربات نظامی سنگین وارد کند میتواند آسیبپذیر نیز باشد. پس مسیر بازسازی امنیت ملّی ایران در کوتاهمدت از کوره راه سیاستبینالملل میگذرد... بنابراین برای برونرفت از دام تحریمهای گسترده و نجات اقتصاد کشور در مسیر توسعه پایدار، قبول مذاکرهای همهجانبه برای دستیابی به توافق جامع با غرب، اجتنابناپذیر مینماید. به نظر میرسد این تنها راه واقعبینانهای است که برای برونرفت از این وضعیت در مقابل کشور قرار دارد."
به عبارت بهتر: برای رهایی از «مشکلات اقتصادی» باید علاوه بر هسته ای امتیازهایی در زمینه های مختلف به «طرف غربی» بدهیم تا تحریمها بر طرف شود و مسایل اقتصادی کشور حل شود. تنها تغییر عمده ای که در این متن نسبت به گفتمان دولتهای 11 و 12 میتوان یافت توسعه ی امتیاز دهی به طرف غربی است. در نوشته ی «چه باید کرد» ادعا شده است که چون امتیازهای هسته ای به اندازه ی کافی برای طرف مقابل قانع کننده نبوده، منجر به نقض برجام توسط طرف مقابل شده. پس اینبار «توافقی جامع» باید داشته باشیم یا به عبارت صریح تر امتیازات بیشتری به طرف غربی بدهیم تا مشکلات اقتصادی حل شود (نتیجه1- الف). همچنین اینکه دست ایران از بابت امیتازهایی که میخواهد بدهد هم خالی است و عملا ایران قدرت مذاکراتی چندانی هم ندارد (نتیجه1- ب). و آخر اینکه نجات اقتصاد کشور منوط به و گروگان قبول مذاکره بر توافقی «همه جانبه» است (نتیجه 1- ج).
همچنین در نوشته ی «چه باید کرد» پایه ی دوم که مهترین پایه است به شیوه ی زیر نگارش شده:
"در هر حال، در پرتو تحولات جدید خاورمیانه و بهویژه روابط اخیر بخش بزرگتری از اعراب با اسرائیل، به نظر میرسد نظام باید در درون خود به ارزیابی میزان اثربخشی سیاست خود در این موضوع بپردازد تا شاید راههای مؤثرتری برای مسئله فلسطین پیدا شود...بر این اساس، توافقی که بتواند خیال آنها را تا حدی از سمت خاورمیانه (اسراییل) راحت کند، برایشان (غربی ها) مطلوب خواهد بود...مشابه تجربه برجام و بر مبنای آن تجربه، ایران در مذاکرات جامع با غرب نیز میتواند در مقابل دادن برخی امتیازات نظیر آنچه گفته شد، امتیازات ارزشمندی دریافت کند."
به عبارت دیگر، این مساله که باید خیال غربی ها در خصوص اسراییل از ایران راحت شود، مساله ی ایران است و ما باید برای آن راه حلی پیدا کنیم تا خیال آنها راحت شود چون در برجام، ایران این کار را به اندازه ی کافی انجام نداد (نتیجه 2- الف). همچنین راه حل موثر در برخورد با اسراییل رسیدن به سطحی از توافق است که مورد نظر «غرب» باشد. در واقع، بدون در نظر گرفتن رخدادهای سالهای اخیر، اینطور فرض شده است که «غرب» دارای این ظرفیت است که میتواند انتظارات اسراییل از ایران را تعدیل کند و یک توافق منصفانه را تضمین کند (نتیجه 2-ب). در پی پذیرش برجام، ایران با دادن امتیازاتی که در آن قرارداد به طرف غربی داد، موفق شد امتیازات ارزشمندی از طرف مقابل بگیرد و این قابل تکرار است. (نتیجه 2-ج)
پایه ی سوم مباحثی است که مبتنی بر تجربه ی تاریخی پذیرش قطع نامه ی 598 است. در متن «چه باید کرد» به این نکات میرسیم:
"البته مشابه آنچه در قطعنامه ۵۹۸ اتفاق افتاد، پذیرش تغییر مسیر سیاست کشور و قبول مذاکره با غرب و حتی مذاکره مستقیم با آمریکا در ابتدا برای مسئولان بسیار سخت بوده و توجیه آن برای وفاداران به نظام دشوار خواهد بود. بیتردید، مخالفان آن را به تسلیم نظام در مقابل غرب تعبیر خواهند کرد و از این رهگذر، ممکن است مسئولان امر را شماتت کنند و بیتردید وفاداران نظام، از احساس کوتاهآمدن نظام در مقابل فشار غرب مغموم و هراسان و حتی شاید ناراضی خواهند شد... به هرجهت برای ورود به مذاکره جامع با غرب، باید بر موانع روانی ساختهشده در درون کشور نیز غلبه کرد. تجربه تاریخی قبول قطعنامه ۵۹۸ مصداق موفقی از تدبیر برای تغییر سیاست با هدف خروج از بنبست را پیش چشم ما قرار میدهد. همچنین روشن است که مشابه تجربه قطعنامه ۵۹۸، موفقیت این تغییر سیاست و بهرهبرداری بلندمدت از نتایج آن، فقط با پیشتازی و قبول مسئولیت و ایجاد انسجام داخلی برای حمایت از آن از سوی مقامات عالی قابل تضمین است."
به عبارت دیگر، در آن متن، تجربه ی صلح پایدار در پایان جنگ 8 ساله منحصرا مرهون «پذیرش قطعنامه 598» است و به کلی تاریخ 8 سال جنگ و پیروزی های مکرر ایران در سال 66 که منجر به پیشنهاد قطعنامه 598 توسط شورای امنیت به ایران شد را فراموش می کند و از آن مهمتر پیروزی ایران در عملیات مرصاد که در پی حمله ی مجدد عراق دو ماه بعد از پذیرش آتش بس در قطعنامه توسط ایران صورت گرفت. (نتیجه 3-الف) و همچنین ادعا شده است که مانع اصلی بر پذیرش توافقی مشابه توافق مذکور سختی آن برای مسولان و توجیه آن برای وفاداران به نظام است و غلبه بر یک مساله روانی میداند و موفقیت مذکور مرهون «تدبیر» در تغییر سیاست های نظام و غلبه بر این مساله ی روانی برای خروج از بن بست بوده است. (نتیجه 3-ب)
"درخصوص انتخاب گزینه ی سیاست مقاومت، اگر شرایط سخت اقتصادی و اجتماعی داخلی را در نظر بگیریم و اگر این واقعیت را بپذیریم که در جهان بههمپیوسته امروز، زندگی در شرایط ایزوله از نظام اقتصادی دنیا امکانپذیر نیست، میتوانیم به این نتیجه برسیم که گزینه مقاومت و عدم توافق اگر هم در کوتاهمدت قابل اجرا و حتی موفق باشد، در درازمدت قابل ادامه نیست. میتوان سناریو مقاومت را تا عوض شدن دولت ترامپ در نظر گرفت، اما در این سناریو نیز عدمقطعیتها به شدت تشدید خواهند شد."
به عبارت دیگر مقاومت به منزله ی انزوا طلبی و ایزوله بودن از نظام اقتصادی دنیا است. (نتیجه 4- الف) مقاومت در دراز مدت کارساز نیست. (نتیجه 4-ب)
یکی از نقدهایی که به متن «چه باید کرد» وارد است این است که مساله ی مناقشه ی ایران و غرب را در خلاء زمانی و مکانی مسایل جهانی بررسی کرده است. ایران کشوری مهم در تحولات دنیا است و لذا حذف Context های بین المللی از مناقشه ی ایران و غرب دقیق نیست. به اختصار به برخی رخدادهایی که در سالهای اخیر در جهان به وقوع پیوسته و در متن به آن اشاره نشده و مرتبط با موضوع مساله ی تعارض ایران و غرب است خواهم پرداخت:
(الف) انتخاب دموکراتیک ترامپ و شعار «اول امریکا» در کشوری که مرجع ثبات، عدالت و آزادی در جهان است. این شعار که در عمل در گذشته نیز اجرا میشد و امروز صریحا و عریان اجرا میشود منجر به یک جانبه گرایی و کاهش اعتبار بین المللی آمریکا در صیانت از برخی اصول اصلی لیبرالیسم یعنی رقابت منصفانه در بازار مشخصا در فناوری (نیمه هادی و هوش مصنوعی) و در عرصه ی تمامیت ارضی سایر کشور ها (گرینلند و کانادا) شده است. در عرصه ی تجاری، جنگ تعرفه ای که منجر به بی اعتمادی به سیاستهای آمریکا در برابر متحدان و شرکای تجاری خود شد بر این مساله تاکید مجدد دارد. همچنین در عرصه ی اقتصادی نیز با کاهش تعمدی ارزش دلار نسبت به سایر دارایی ها و ضربه ای که به ذخایر در بانکهای مرکزی کشورهای مختلف خورده است، اعتبار این کشور در این بخش نیز رو به افول است. مشخصا چین و روسیه میدانند که برای محافظت از منافع خود به نظم متکی بر آمریکا نمیتوانند تکیه کنند. چنین شرایطی در اواخر دهه ی 80 برقرار نبود.
(ب) رخداد دوم، حمله ی روسیه به اوکراین و تصرف بخشهای زیادی از آن و درگیری چهار ساله ی روسیه با وجود حمایت ناتو از اوکراین است. این حمله 8 سال پس از آن رخ داد که روسیه در سال 1392 جزیره ی کریمه را بدون دادن هیچ هزینه ای تصرف کرد و جزیره ی مذکور به بخش جدایی ناپذیر روسیه به شکل دیفکتو درآمد. بر خلاف انتظار و با وجود دهها میلیارد دلار کمکهای نظامی به اوکراین، روسیه -با حمایت متحدان خود- دست برتر در میدان دارد. کاهش حمایت آمریکا از اوکراین درس دیگری است که نباید از ذهن دور بماند. در واقع بخش مهمی از شکستهای مکرر اوکراین در ماه های اخیر بخاطر اتکای کامل آن کشور -پس از انقلاب نارنجی- به تضامین غرب بود و اینکه آنچه «حق اوکراین» در تمامیت ارضی خود فرض میشد توسط خود آمریکا به دلیل «ضعیف بودن» اوکراین و نداشتن کارت برنده صرفنظر میشود.
(ج) رخدادهایی که در سرزمینهای اشغالی به وقوع پیوست و در حال به وقوع پیوستن است. قتل و جنایت در غزه حتی پس از به اصطلاح صلح غزه و تصرف و رسمی کردن اشغال و قتل در کرانه ی باختری برغم طیف وسیعی از قراردادها و معاهده های -برجام مانند- در پنجاه سال گذشته فیمابین اعراب و اسراییل از کمپ دیوید گرفته تا اسلو تا... تا پیمان ابراهیم که همگی فصلهای مختلفی از یک کمدی شوم و تکراری است. یک طرف تمامی این «توافقات» همواره ایالات متحده بوده است با این وجود همه ی روسای جمهور آمریکا حتی نسبت به پذیرش کشور فلسطین سر باز زده اند چه رسد به پیشگیری از اشغالگری روز افزون اسراییل. بنابراین آمریکا (و غرب) در مقابل موجودیت و توسعه ی اسراییل پایبندی نخواهند داشت. در کمدی توافقات مرتبط با صلح خاور میانه نیز، برنده کسی نبوده است که لبخند جذابی تری زده باشد و محکمتر طرف مقابل را در آغوش کشیده باشد و امتیاز بیشتری داده باشد، بلکه کسی است که تضامین عینی برای حفظ توافق را داشته است.
(د) تحولات در سوریه نیز از دو بعد قابل توجه است. (1) نابود کردن زیرساختهای انرژی و نظامی سوریه و اشغال بخشهای زیادی از سوریه (شامل قنیطره و خان ارنباع) توسط اسراییل پس از سرنگونی دولت اسد و تشکیل دولتی موافق با امپراتوری آمریکایی و تکه تکه شدن آن به بخشهای مختلف عبرت آموز است. این پدیده حتی از پذیرش یک توافق هم به آنچه آمریکا میخواست نزدیک تر بود ولی نتایج ناشی از آن به نفع آن کشور نشد. (2) تبدیل شدن یک تروریست شناخته شده به نام محمد الشرع و تبدیل شدن یکشبه ی آن به دوست و همکار ترامپ با عنوان جولانی نیز قابل توجه است.
(ه) رخداد دیگر، گسستن پیوندهای سنتی میان آمریکا و اروپا و حذف اروپا از مباحث بین المللی همزمان با کاهش رشد اقتصاد اروپا در مقایسه با رشد اقتصاد چین و کشورهای جنوب است. اروپا حتی در مذاکرات اوکراین نیز کنار گذاشته شده و پس از تعرفه های ترامپ و توقف حمایت مالی آمریکا از ناتو، بی شک اتحادیه ی اروپا خفت بار ترین دوران خود را پس از جنگهای صلیبی تجربه میکند.
(و) در اوایل دهه ی نود و در زمان برجام با توجه به قدرت اقتصادی آنها شاید امتیاز دهی به غربی ها به طور کلی میتوانست معنای بیشتری داشته باشد. اما امروز اقتصاد چین به تنهایی با کل اقتصاد اروپا برابری میکند و روند رشد اقتصادی کشورهای جنوب نیز بر این مساله می افزاید. پیمانهای شانگهای و بریکس که هردو با اهدافی مشابه در حوزه ی تجارت «آزاد» و بدور از تهدیدهای تحریمی ترامپ در حال شکل گرفتن است نیز در ابتدای دهه ی 90 به شکل معناداری محقق نشده بود.
(ز) این آخری از همه جذاب تر است: دزدیده شدن مادارو به رغم پیشنهادات و امتیازات حداکثری وی به ترامپ. ترامپ صریحا میگوید که مادرو حاضر به دادن «همه چیز» برای پیشگیری از تنش با ایالات متحده بود. اما با این وجود آمریکا نسبت به اقدام نظامی و دزدیدن وی کرد. تصور نمیکنم توافقی از این بهتر برای دولت آمریکا میتوانست وجود داشته باشد.
مطالب فوق موید این مطلب است که در متن «چه باید کرد» نه تنها تاریخ معاصر بلکه حتی وقایع چند ماه گذشته نیز در نظر گرفته نشده و مقاله در فضای سال 1390 و برداشتهای ناقص، موضعی و سوگیرانه از رخدادهای سال 67 نگارش شده.
موارد فوق که مستقیما به مساله ی ایران مرتبط نیست نشان میدهد که در میانه ی قرن 21 این گزاره که «قدرت حق میآورد.» یا به عبارت دیگر Might Makes Right که از دیر باز پایه ی روابط سیاسی - امنیتی میان کشورها بوده است بیش از هر زمان قابل استناد است. نکته ای که در مقاله ی «چه باید کرد» نه تنها از آن گذر شده بلکه به نوعی اصول آن مقاله بر پایه ی دوگانه ی نادرست «میدان در مقابل دیپلماسی» بنا شده است. در آینده نشان خواهیم داد که این گزاره در تاریخ معاصر معاهدات ایران با سایر کشورها نیز تا چه میزان موثر بوده است. اما پیش از آنکه به نقد مقاله بپردازیم به برخی رخدادهای اخیر که در رابطه با پرونده ی هسته ای ایران است و در متن «چه باید کرد» از روی آن عبور شده نیز اشاره میشود.
(الف) خروج آمریکا از برجام: در متن «چه باید کرد» بیشترین توجه باید به تحلیل این رخداد بین المللی که یکی از مهمترین توافقات جهانی را از میان برد، پرداخته میشد. در واقع «بی اعتمادی» که خروج آمریکا (و پس از آن حمایت کشورهای غربی) از خروج از برجام به وجود آورد، آخرین میخ به تابوت هرگونه توافق در آینده را کوبید. در «چه باید کرد» مبنا بر این است که ایران پس از خروج امریکا باید امتیاز بیشتری دهد بدون اینکه برای رفع نگرانی های واقعی ایران در مورد بی اعتمادی به غرب راه حلی ارایه دهد. واقعیت این است که ایران بارها و بارها پشت میز «مذاکره» رفت و پس از مصاحبت با غربی ها، لبخندهای گرم و مصاحبه های دیپلماتیک و خنده های مغرورانه و مدالهایی که توسط مذاکره کنندگان دریافت شد، از پشت به ایران خنجر زده شده. رفع نگرانی ملت ایران از هرگونه توافقی، به سادگی در متن «چه باید کرد» نادیده گرفته شده.
(ب) برخلاف سالهای پس از آشوبهای 88 که منجر به اجماع بین المللی در خصوص تحریم ایران در سازمان ملل شد، امروز اجماع بین المللی و منطقه ای در خصوص ایران وجود ندارد. در بخش بین المللی، مشخصا چین و روسیه و بسیاری از کشورهای بلوک جنوب، در اکثر رای گیری های بین المللی چه در شورای امنیت و چه در خارج از آن از مواضع کشورمان قاطعانه حمایت کرده اند و به شکل عملی چه در بخش تجاری و چه نظامی همکاری گسترده ای با ایران دارند. در بخش منطقه ای، و در جنگ پیش رو با آمریکا تمامی کشورهای منطقه (بغیر از رژیم اسراییل) مخالف جنگ با ایران هستند (برخلاف جنگ عراق که کشورهای منطقه حمایت کردند). در خود آمریکا نیز با وجود تبلیغات گستردی رسانه های غربی بر علیه ایران در پی اغتشاشات اخیر، هنوز بیش از نیمی از مردم امریکا با جنگ با ایران مخالفند. در مقابل، در جنگ عراق حدود 60 درصد از مردم آمریکا موافق اشغال عراق بودند (با وجود اینکه هیچ ارتباطی میان صدام و واقعه ی 11 سپتامبر وجود نداشت.) اصولا بنظر میرسد انزوای ایران برغم تلاشهای غرب و سیستم رسانه ای اسراییل که در غرب حاکم است، کاری به مراتب سخت تر از گذشته است و سرمایه ی اجتماعی و رسانه ای کافی برای فشار نظامی طولانی مدت به ایران وجود ندارد.
(ج) عدم اثر بخشی تحریمهای آمریکا در فروش نفت ایران. در سال 92 روحانی با این ادعا که تحریمها منجر به صفر شدن فروش نفت و فروپاشی اقتصاد کشور میشود، تئوری امتیاز دهی به غربی ها را به مردم فروخت. امروز مشخصا این فرضیه زیر سوال رفته است. در یک دهه ی گذشته ثابت شد که دنیا بزرگتر از غرب است و ایران قدرتمندتر از آنچه فکر میکردند. ایران در شش ماه اول سال جاری بیش از 30 میلیارد دلار نفت و گاز فروخته است. با توجه به کاهش بهای نفت به حدود 65 دلار در ان بازه ی زمانی، این یعنی از لحاظ حجم صادرات، صادرات نفت و گاز حتی بیشتر از زمان قبل از تحریمهای سال 90 بوده است. با وجود تحریمهای به مراتب سختگیرانه تر و جدی تر آمریکا و حتی پس از اسنپ بک و بدون سرمایه گذاری جدید در بخش نفت و گاز، نیز گزارشی دال بر کاهش فروش نفت در ششماهه دوم وجود ندارد. این یعنی اصولا ما در موقعیت پایین تری نسبت به سال 92 نیستیم.
بر اساس رخدادهای یک دهه ی اخیر نقدهای زیر به ترتیب به نتایجی که در متن چه باید کرد گرفته شده وارد است:
(نتیجه1- الف): «شرط موفقیت در توافق جدید با غرب اعطای امتیازات بیشتر از هسته ای به طرف غربی است.»
با توجه به اینکه (1) مخالف هر توافقی با غرب یقینا رژیم صهیونیستی است و (2) تجربه ای که در مورد کلیه ی توافقات در موضوع فلسطین چیزی جز درنده تر شدن روز افزون اسراییل نبوده است، دلایل کافی برای این ادعا وجود ندارد. بر عکس، بنظر میرسد که افزایش امتیاز دهی به طرف غربی فضا را برای امتیاز دهی بیشتر و جری تر شدن رژیم باز میکند.
(نتیجه1- ب): «دست ایران از بابت امیتازهایی که میخواهد بدهد خالی است و عملا ایران قدرت مذاکراتی چندانی هم ندارد».
این ادعا نیز به دلایلی که در بخش قبلی به آن اشاره شد ادعایی ضعیف است. اول اینکه دشمن ما به مراتب ضعیف تر از قبل و گسسته تر است و زیرساختهای اجتماعی و سیاسی ضعیف تری نسبت به سال 92 دارد و ثانیا ایران نیز به مراتب نسبت به گذشته چه در بخش هسته ای و چه در بخش تجارت نفت و چه در بخش نظامی رشد کرده است. البته ما در بخش نیروهای مقاومت در سوریه و لبنان ضرباتی متحمل شدیم که جبران آن چند سالی زمان میبرد ولی در عوض در عراق و یمن نسبت به سال 92 دست برتر داریم.
(نتیجه 1-ج) «نجات اقتصاد کشور منوط به قبول مذاکره و توافقی همه جانبه است.»
این ادعا با ادعای اقای روحانی در سال 92 تطابق دارد. اما آمارها نشان میدهد که اکثر مشکلات اقتصادی کشور اشتباهاتی است که در داخل میکنیم. در واقع نظام یارانه ای غلط کشور، نظام نرخ گذاری ارز، عدم برخورد با ناترازی بانکها (و در یک کلام فساد) و مساله ی صندوقهای بازنشستگی و نهایتا ناکارآمدی بدنه ی دولت ریشه ی اصلی مشکلات اقتصادی است. اینها هیچ یک ربطی به مساله ی تحریمها ندارد و شرایط فروش نفت ایران در سال 1404 با سال 1384 دوره ی خاتمی برابر یا حتی بهتر است. اما با این وجود اداره ی کشور در دو دهه ی اخیر، آنچنان ضعیف و نادرست بوده که به این مشکلات دچار هستیم. البته متوجه به تاثیر منفی تحریمها بر جذب سرمایه گذاری خارجی هستم. اما مطمانا برای آنهم الزامی به توافق «همه جانبه» با غرب نیست.
(نتیجه 2- الف) «آسوده خاطر شدن غربی ها در خصوص اسراییل از ایران، مساله ی اصلی ایران است. ایران باید برای آن راه حلی پیدا کند تا خیال آنها راحت شود چون در برجام ایران این کار را به میزان کافی انجام نداد و لذا توافق جامعتری نیاز است.»
متقابلا تصور میکنم این ایران است که نسبت به غرب بی اعتماد است و متن «چه باید کرد» باید برای این سوال پاسخی پیدا کند که چه توافقی میتواند اعتماد ایرانیان را برای ایجاد صلح پایدار جلب کند. این نکته ای است که اصولا در متن به آن اشاره نشده. در واقع سوال این است که به فرض همه ی پیشنهادهای «چه باید کرد» را بپذیریم: یعنی هسته ای را بدهیم، موشکی را نیز بدهیم، از قدرت منطقه ای خود استفاده نکنیم و گروه های مقاومت را حمایت نکنیم در این صورت چه تضمینی وجود دارد که مورد حملات و فشار بیشتر قرار نگیریم؟ نکته ای که «چه باید کرد» از آن غفلت کرده است، ژئوپلیتیک، ذخایر و منابع طبیعی، وسعت و اقتدار ذاتی ایران و فاصله ی اندک آن با اسراییل است. ایران برای رژیم اسراییل یک تهدید ذاتی است (مستقل از اینکه این کشور توسط چه سیستمی اداره شود) همانطور که ملت فلسطین و تشکیل یک کشور فلسطینی برای رژیم اسراییل یک تهدید وجودی هستند.
(نتیجه 2-ب) «راه حل موثر در برخورد با اسراییل رسیدن به سطحی از توافق است که مورد نظر «غرب» باشد. در واقع، بدون در نظر گرفتن رخدادهای سالهای اخیر، اینطور فرض شده است که «غرب» دارای این ظرفیت است که میتواند انتظارات اسراییل از ایران را تعدیل کند.»
این مساله نیز بدیهی است که نادرست است. غرب در هفتاد سال گذشته هیچ حرکتی که مانع از توسعه و اشغالگری رژیم صهیونیستی بشود انجام نداده است. اصولا سیاستمداران غربی در کشورهای خود به گونه ای انتخاب میشوند که دارای این ویژگی باشند که -مستقل از وجود یا عدم وجود هر توافقی یا نقض هر توافقی- منافع رژیم اسراییل در اولویت سیاستهای بین المللی آنها باشد - در بسیاری موارد از جمله حمله به عراق حتی بالاتر از اولویت مردم کشور خودشان. این به این دلیل است که رسانه های جمعی که افکار عمومی را در ترکیب آراء منتخبین مردم در غرب میسازند، عمدتا سهامداران صهیونیست یا اونجلیکا دارند. بنابراین این انتظار که غرب در یک «توافق جامع» که منافع ایران و اسراییل مطرح باشد طرف ایران را بگیرد خارج از تصور است. از سویی، حتی به فرض که حکومتی در ایران، اسراییل را به رسمیت بشناسد، بازهم اسراییل به شکل ذاتی با ایران یکپارچه معارضه ی خصمانه ی خود را ادامه خواهد داد. شرایط مطلوب برای اسراییل، تجزیه ی ایران به کشورکهای کوچکی مانند امارات است که منابع، جمعیت و قدرت یکپارچه ای نداشته باشند و شاهان و امیران سرسپرده ای در آنها حکمرانی کنند. بعید میدانم این سطح از امتیاز دهی مطلوب نگارندگان «چه باید کرد» باشد.
(نتیجه 2-ج) «در پی پذیرش برجام، ایران با دادن امتیازاتی که در آن قرارداد به طرف غربی داد، موفق شد امتیازات ارزشمندی از طرف مقابل بگیرد.»
مشخص نیست این امتیازات دقیقا چه بوده است. در دوره ی اوباما به اعتراف خود تیم مذاکره کننده، در عمل امتیاز چندانی به ایران داده نشد و خلف وعده ها از همان اغاز شروع شد. قرارداد ننگین برجام به این دلیل ننگین است که در این قرارداد این سناریو که بدون انکه ایران چیزی بدست آورد، همه ی محدودیتها را پذیرفت و حتی رآکتور آب سنگین خود را نیز نابود کرد ولی برای طرف مقابل عهد شکنی بدون هیچ هزینه ای صورت پذیرفت. به جرآت میتوان گفت که در پانصد سال اخیر چنین قراردادی میان ایران و هیچ کشور متخاصمی منعقد نشده است.
(نتیجه 3-الف) «تجربه ی صلح پایدار پس از جنگ 8 ساله منحصرا مرهون «پذیرش قطعنامه 598» میداند.»
بدیهی است که اصولا مبنای موفقیت صلح پایدار با موجودی مانند صدام حسین صرف امضای یک کاغذ نبود. به شهادت تاریخ ملت ایران در 8 سال دفاع مقدس آنچنان ضربه ای به جبهه ی جهانی طرف مقابل زدند که خود آنها در سال 66 ملتمسانه به دنبال ایران برای پذیرش صلح بودند. موفقیت ما در باز پس گیری خرمشهر، و سپس آزاد سازی سایر مناطق کشور و پس از آن نفوذ به خاک عراق در والفجر 8 در فاو و رسیدن پشت دیوارهای بصره منجر به پیشنهاد قطعنامه 598 به ایران شد. این موفقیت اصولا یک موفقیت دیپلماتیک نبود بلکه ماهیت صلح پایدار مبتنی بر 8 سال مبارزه دلیرمردانه ی یک ملت بود و ماهیتا یک موفقیت میدانی و رزمی بود. همچنین پیروزی ایران در عملیات مرصاد که در پی حمله ی مجدد مزدوران عراق دو ماه بعد از پذیرش قطعنامه صلح توسط ایران صورت گرفت نیز بسیار مهم است. این ادعا مطلقا درست نیست که صرف پذیرش دیپلماتیک یک قطعنامه صلح پایدار به ارمغان میاورد. حتی پس از پذیرش صلح نیز حمله ی عراق به کشور صورت پذیرفت و مقاومت قاطعانه و شجاعانه ی ملت ایران در عملیات مرصاد یکبار دیگر تضمین عینی که پشت امضای این قرارداد صلح نشسته بود را تثبیت کر: قدرت نظامی ایران.
بنابراین، فاکتور کردن صلح پایدار به صرف پذیرش دیپلماتیک یک صلحنامه، نه فقط یک انحراف تاریخی است بلکه ناجوانمردانه و غیر منصفانه است. درست مثل این است که یک خانواده زحمت بکشند و یک خانه را با پس انداز سالیان خود خرید کنند و بعد پسر کوچک خانواده که روز معامله چک رمزدار را از بانک گرفته و به فروشنده تحویل داده، ادعا کند که خانه را خریداری کرده!
(نتیجه 3-ب) مانع اصلی بر پذیرش توافقی مشابه 598 سختی آن از لحاظ روانی برای مسولان و توجیه آن برای وفاداران به نظام است.
این نیز یک انتساب بی مشابهت است. پر واضح است که مذاکره و دیپلماسی با حداقل سه رییس جمهور آمریکا که هر یک به نوعی به توافقاتی که خود آنرا امضا کرده بودند، پشت پا زدند، انگیزه ای واقع بینانه برای عدم اعتماد و پذیرش چهارچوبی است که در آن مجددا ایران در یک «توافق» امتیازاتی بدهد. کاهش دادن مسایلی از این دست به تعصبات و گرایشات فردی، کوته بینانه و فرار از واقعیاتی است که در صحنه رخ داده است. شرایط بی اعتمادی کنونی اصولا در مذاکرات 598 مطرح نبود.
(نتیجه 4- الف) مقاومت به منزله ی انزوای سیاسی است
این گزاره کاملا نادرست است. دنیا بسیار بزگتر از دنیای غرب است و ایران نیز از آنچه «چه باید کرد» میپندارد با اهمیت تر. بی شک تحریمها تبادلات «نقدی» و ارزی را سخت میکند. اما این نه به منزله ی انزوا طلبی است و نه لزوما منجر به انزوا میشود. در یک دهه ی اخیر نظام تجاری ایران به خوبی خود را با این محدودیتهای تطبیق داده و تبادلات با بلوک شرق و کشورهای دیگر، خصوصا کشورهای منطقه جریان دارد. تبادلات ارزی در مقیاسهای مختلف از ابزارهای متنوع مالی که در دنیای امروز شکل گرفته در حال انجام است. در یک دهه ی گذشته که ایران مسیر مقاومت را انتخاب کرده است، با وجود تحریمهایی که به مراتب از تحریمهای کره ی شمالی سخت گیرانه تر است، ایران در سطح منطقه و کشورهای جنوب به انزوا نرفته است و هر روز این تطبیق پذیری با شرایط تحریمی عمیق تر میشود.
(نتیجه 4- ب) مقاومت محکوم به شکست است و نمیتواند ادامه پیدا کند
این گزاره نیز پایه ی قوی ندارد. برعکس شواهد رقومی حاکی از آن است که مقاومت ما باعث شده است که اکثر آثار تحریمی (بغیر موضوع جذب سرمایه گذاری خارجی) مرتفع شود و دشمن روز به روز ابزارهایی که برای فشار بر کشور دارد را از دست بدهد و طعم تلخ شکست را بچشد. برای همین شاید آخرین گزینه که گزینه ی نظامی است را بکار ببندد که انشالله در آنهم شکست خواهد خورد و در آنصورت به سمت ثبات و پایداری خواهیم رفت. تجربه نشان داده است که در سایه ی ثبات و پایداری ایران میتوان بر تمامی ابزارهای تحریمی که دشمن تدارک دیده فائق آید، انشالله. البته این نیازمند صبر و تدبیر است.
در هر قرارداد یا توافقی علاوه بر «شواهد عینی» که دال بر اراده و توانایی طرفین بر ایفای تعهدات است و ناظر به گذشته ی طرفین است، «تضامین عینی» (Objective Guarantees) برای پیشگیری از نقض تعهدات در آینده نیز در نظر گرفته میشود. اگر این تضامین عینی وجود نداشته باشند هیچ توافقی مستمر نیست، تصرف اوکراین، شش سال پس از تصرف جزیره ی کریمه توسط روسیه مصداق اخیر همین مساله است. تضمینی برای تداوم حملات روسیه به اوکراین وجود نداشت و لذا این اتفاق افتاد.
علاوه بر این، همانطور که گفته شد، در میانه ی قرن 21، قاعده ای که بیش از همه بر تعاملات جهانی حاکم است قاعده ی «قدرت حق میآورد» یا Might Makes Right است. در این قاعده تا زمانی که موازنه ی قدرت برقرار نشود، بی شک بی ثباتی ادامه خواهد داشت. امضای صلحنامه ها و توافقات دیپلماتیک صرفا به پشتوانه ی اقتدار امنیتی معنا خواهد داشت. اما تصویر اقتدارایرانی در طرف مقابل در حال حاضر وجود ندارد.
امروز در مناقشه ی میان ایران و رژیم اسراییل این موازنه به هم خورده است. اسراییل (و آمریکا) بر این باور است که ایران در ضعیف ترین موضع خود قرار دارد و چون نابود کردن ایران «ممکن» است، لذا دلیلی برای حفظ ثبات از طریق پذیرش قرارداد و توافقات و مذاکرات وجود ندارد. بر همین اساس حتی اگر ایران تمامی سه عنصری که در «چه باید کرد» به عنوان امتیازات اضافه تر به طرف صهیونیستی-آمریکایی تقدیم کند، بازهم دلیل قانع کننده ای برای اجتناب از معارضه های خباثت آلود وجود ندارد. بلکه چنین پیشنهاداتی موضوع ضعیف بودن ایران را دو چندان میکند و طرف مقابل را به فشار بیشتر تحریک میکند. این تجربه دقیقا بعد از امضای برجام اتفاق افتاد. در واقع پس از وضع تحریمهای بین المللی، گفتمان شکست و ذلت در کشور رونق گرفت و منجر به پذیرش ننگین برجام شد بدون اینکه پشتوانه ای مقتدرانه، این حرکت دیپلماتیک را حمایت کند. دیپلماسی پوچ و بدون پشتوانه نتیجه ای جز حریص تر شدن دشمن و وضع تحریمهای بیشتر نداشت. تحریمهایی که به مراتب از تحریمهای سازمان ملل موثر تر و شکننده تر بودند.
برعکس، در زمان امضای قطعنامه 598، پشتوانه ی محکم قدرت ایران در 8 سال جنگ منجر به صلحی پایدار شد.
به نظر میرسد، تنها روشی که میتوان در کوتاه مدت موازنه ی قدرت نسبی را در منطقه تثبیت کرد، دفاع مقتدرانه و هوشمندانه در معرکه ی جنگ است. هرچند بروز جنگ ناخوشایند است، اما خوشبختانه دلایل زیادی وجود دارد که شرایط ایران در این جنگ از جنگ 12 روزه متفاوت است و انشالله به فضل الهی در این میدان پیروز خواهیم شد و هر گونه توافقی پس از این جنگ میتواند سرآغازی بر نابودی دشمن وجودی ایران عزیز، یعنی رژیم اسراییل باشد. رژیم اسراییل به خوبی میداند که فرصت حضور ترامپ در کاخ سفید محدود است و با وجود یک ایران مقتدر حتی یک شب خواب راحت واقعا بر ساکنین رژیم اسراییل بعید است - اگر عاقل باشند.
نکته ی آخر اینکه، اصولا این باور که مشکلات اقتصادی را میتوان با نوشداروی ارتباط بین المللی با جهان به سرعت و یک شنبه حل کرد، ادعایی نادرست است. بخش قابل توجهی از متن «چه باید کرد» به نشان دادن در باغ سبز رشد و توسعه و وفور نعمت و رفع فقر و بیکاری و توسعه ی ثروت در جامعه پس از توافق «همه جانبه» با غرب میگذرد بعید است کشوری بدون کار و تلاش و اصلاحات اقتصادی صحیح به رشد و توسعه دست یابد. لذا این گونه ادعاها که در دوره ی روحانی نیز به مردم فروخته شد و انتظارات اجتماعی واهی ایجاد کرد، فریبکارانه و نادرست است. کشورهای زیادی هستند که مشکلات تحریمی ایران را ندارند ولی به دلیل ناکارآمدی اقتصادی دچار مشکلات و سطح رفاه نسبی حتی پایین تری نسبت به ایران دارند.
به امید پیروزی ایران عزیز
اول اسفند 1404