ویرگول
ورودثبت نام
مَهشید
مَهشیدبخدا غنچه شادی بودم...
مَهشید
مَهشید
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

آرزوهای گمشده

امروز پیرمرد با پسرکش ابشربت را به دست مردم میدادند

انگار رویاهای ناتمامشان را می‌فروختند

رویاهایی که در چشمان مظلوم پسرک لکه دار شده بودند!

آرزوهایی که برای پسرک شاید روزی چون پنجره ای رو به آفتاب بودند

اما حالا چه؟

حالا لکه های زمان

روی شیشه آرزوهایش نشسته بودند

کس نمی‌داند

چه شب های را با دست های خالی به صبح رسانده بود ،تا شاید یکی از آن آرزوهای گم شده اش او را صدا بزند ...

پسرک در چشمهایش می‌گفت

مردم ،اروزهایم لکه دار شده اند نه از خاک،از انتظار های بی پایان ،از شاید هایی که هرگز به (رسیدم)نرسیدند

اکنون،با نگاهی به چشمان پسرک

رد انگشت های حسرت را بر رویاهایش می‌دیدم و من با قلبی که هنوز جرئت امید داشتن را از یاد نبرده

میان این همه ویرانگی آرزوهایش آخرین تکه ی نور را در آن همهمه میگشتم ...

چه سخت است دیدن داغ رویاهایش بر شانه های خسته اش ....

چه سخت است که هر غروب این آرزوها را در جیب های کوچک لباسش پنهان میکرد

آرزوهایی که نه بزرگ بودند،نه دور از دسترس ،فقط میخاست روزی بی دغدغه بخندد،دست های مادرش گرم بماند و شب ها گرسنه نخوابد..

اما دنیای بیرحم قبل از آن که قدش به رویاهایش برسد،ان ها را یکی یکی از او گرفت

چه تلخ بود،دیدن کودکی که بجای شمردن ستاره ها ،زخم های زندگی اش را می شمرد

شاید روزی کسی از کنار این سکوت عبور کند

و از خود بپرسد:چند آرزو باید خاک شود تا لبخند پسرک دوباره به خانه برگردد؟؟

پسرک
۱
۰
مَهشید
مَهشید
بخدا غنچه شادی بودم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید