میدانم در غروبی غم انگیز جان مرا روی شانه هایت خواهی گذاشت و مرا میکشانی با خود
عزیز دوست داشتنی من، مرا بکشان بر فراز بلندترین کوه و بازگردانم کنار سبزه های باغچه خانیمان
مرهم دردهایم ، از تو میخاهم خسته نشوی و ساعت هایی مرا در کنار خود نگه داری تا لبریز بشوم از بودنت ،از بوی تنت،از سیگارین لباس هایت ،و لمس کردنت
و ان هنگام که پاهایت دیگر رمقی نداشتند مرا بگذار جایی که باید، مرا در خانه تاریک خود رها کن ، مرا با غم هایم چال کن،مرا با زخم هایم تنها بگذار ، مرا با گریه هایم بران از خودت دیگر وقت رفتن است و غروبمان پایان یافته !
اسمان بدون ستاره ان شب میدانم زیباست و در زیر نور ماه شب تو بوسه ای بر مزارم بزنم و ببین چگونه من مرده زنده خواهد شد ،ببین مرا که چگونه مرده، زندگی را از سر میگیرم ،لب هایم را ببین رنگ میگیرن و ان صورت زرد من جان میگیرد
گمان مکن که من مرده خواهم ماند نه، جان مرده ام زنده خواهد مرد!
وقتن رفتنت شده است
برو ، تامل و تردید مکن رفتن برایت بهتر است ، اگر بمانی خواهی دید که چگونه غم هایم سر از خاک بیرون می اوردند من نگران هستم، نگرانم که غمم را دچار شوی!
