
هوا سرد است معشوقه زیبای من
بغل می خواهد دلم، دلبرک بی پروای من
دیروز همان جا که بودیم گفتی
که می خواهی بگذری ز عشق بی پایان من
درد داشت نوشتن بی تو بودن ها
درد دارد اگر بخواهی بگذری از من و دنیای من
درد دارد همانند حامد که درد دوری کشید
و همانند فاضل که از شعرهایش میچکد دلتنگی
همانند من که ندارد همدمی برای تنهایی
همانند آن پسرک عاشق که مرد
در تاب یک دوستت دارم معشوقه اش
درد دارد همانند آن دختر سرطانی
که از بی فایده بودن شانه اش رنج میکشد
همانند پرستویی که گم کرد بالش را
به تماشای پرواز پرندگانی
همانند آن ماهی قرمز خونین
که در آرزوی دریا نوشید آب تنگش را
درد دارد... باور کن!