ساعت نزدیکای ۲ ظهر بود که به خونه رسیدم از شدت خستگی و سردرد ایستاده لقمه ای رو گذاشتم دهنم و تند تند درحال جویدن و بلعیدن شدم
همینطور به سمت رختخوابم حرکت کردم و. با فکر این که امتحان شیمی رو چیکار کنم خوابم برد از خواب که بیدار شدم با چشمای نیمه باز به ساعت نگاه کردم و چشام از حدقه بیرون اومد ساعت ۴:۳۰ شده بود به صورتم آبی زدم و آماده شدم برم خوابگاه مدرسه تا چند کاغذ رو بدم به بچه ها البته خیلی زیاد بدن درد بودم و دمای بدنم هم نرمال نبود.
به خونه که برگشتیم یه چای نوشیدم و کتاب رو گرفتم جلوم اما سردرد اجازه خوندن یه کلمه رو هم بهم نداد پس تصمیم گرفتم دراز بکشم و استراحت کنم و فردا به مدرسه نرم شاید بهتر بشم .
اما فرداش ساعت ۹ صبح بیدار شدم یکم با مامان و ابجیم گپ زدم و اونا راهی مدرسه شدن و من موندم خونه تنها و حوصلمم سر رفته بود اول خونه رو مرتب کردم و کتری رو گذاشتم رو اجاق و نیم ساعتی گذشت قل قل کردن آب نشونه از جوشیدنش میداد چاییرو دم کردم و و یه فنجون برای خودم ریختم کتابی که ابجیم برام گرفته بود رو که تصمیم داشتم خیلی وقت پیش بخونمش اما نشد رو باز کردم و شروع کردم به خوندنش
نور عجیبی داخل اتاق افتاده بود و منم عکاسیم گل کرد خلاصه این یه روز بدون استرس و مدرسه ای بود😁😁


