پاییز گذشت
با برگهای زردی که آرام
مثل دلِ من
از شاخهی زندگی افتادند
باران، پشت پنجره گریست
و من،
میان بخارِ شیشه
فقط یک نام را نوشتم:
"تو"
هزار غروب،
با چایِ تلخ و بوی خاکِ خیس
انتظار کشیدم
میان شعرهای ناتمام
و عکسی از "یاسهای آبی"
که بیتو پژمردهاند
تو نیامدی...
نه با صدای قدمی
نه با بوی آشنای شالات
نه حتی در خوابهایم که همیشه
با تو شروع میشدند
و بیتو تمام...
پاییز رفت،
و تو هم، انگار برای همیشه...
و من ماندم
با گلدانی از یاسهای آبی
که دیگر نه آبیاند،
نه زنده.

