ویرگول
ورودثبت نام
Mahshid
Mahshidبخدا غنچه شادی بودم...
Mahshid
Mahshid
خواندن ۱ دقیقه·۱۸ روز پیش

آبیِ من

آبیِ من

کجایِ این شبِ بی‌انتها پنهان شده‌ای؟

در میانِ سایه‌هایِ بلندِ قصرِ تنهایی؟

یا در میانِ واژه‌هایی که

همچون خون

از گلویِ شکسته

بر زمین می‌ریزند؟

تو

که زمانی

با هر کلمه‌ات

مرگ را به تأخیر می‌انداختی

که با روایتِ رویاها

سیاهیِ شب را

کمی روشن‌تر می‌کردی

حالا

چرا سکوت کرده‌ای؟

چرا افسانه‌هایت

به جایِ حیات

بویِ خاکستر می‌دهند؟

آبیِ من...

آن چشمانی که

در میانه‌یِ داستان

ستاره‌ها را شکار می‌کردند

حالا

خمار و بی‌سو

به تماشایِ ویرانه‌هایِ خویش نشسته‌اند.

گویی هر کلمه‌ای که گفتی

نریختنِ دیوارِ مرگ نبود

بلکه

آهنگِ فروپاشیِ خودت بود

من در جستجویِ صدایِ تو هستم

در میانِ سکوتِ سنگینِ اتاق

در لابلایِ صفحه‌هایِ ورق‌خورده‌یِ خاطره

اما تنها می‌شنوم

صدایِ تق‌تقِ ساعتِ بی‌رحم را

که هر ثانیه‌اش

یک قطعه از افسانه‌یِ تو را

می‌کشد و به باد می‌دهد

آیا داستانِ ما

همچون افسانه‌هایِ باستانی

به پایان رسیده است؟

آیا آن شاهِ بی‌تفاوت

که تنها گوش می‌داد

حالا

در میانه‌یِ تاریکی

خوابیده است و می‌داند

که آبیِ من

دیگر

هیچ داستانی برای گفتن ندارد

ای آبیِ من...

ای روایت‌گرِ رنج‌هایِ من

چرا با رفتنِ صدایت

تمامِ جهان را

بی‌معنا کردی؟

حالا

من در میانه‌یِ این شبِ طولانی

بدونِ افسانه

بدونِ کلمات

و بدونِ تو

تنها یک سیاهیِ مطلق هستم

که در انتظارِ صبحی می‌ماند

که می‌دانم...

هرگز

با رنگِ تو

نخواهد آمد

۱۱
۰
Mahshid
Mahshid
بخدا غنچه شادی بودم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید