ببین آبی من!
خاطرات خوش چه بلایی بر سرم آورده اند!
انقدر شب ها و روزها به تو اندیشیدم که کنون تو را در همین فاصله یک قدمی خود دارمت،نمیدانمتوهم هست یا چی؟
ولی روبه رویم ایستاده ای،مرا نگاهم میکنی،گه گاهی در پشت سرم مرا صدایم میزنی !
نمیدانم از کی ولی چند روزی است شدنش بیشتر شده است
ولی با این حال من خوشحالم تو را دارم،در کنارم،درون اتاقم،شب ها به هنگام خواب و روزها به هنگام بیداری میبینمت!
به کسی نگفته ام که مبادا آن ها هم چون خودت مرا ز تو دور کنند
حس عجیبی ست کشی تماشگرت باشد در تمام ثانیه های روزت،با تو حرف بزند و گوش دهد!
ولی گه گاهی بیرحم میشوی،وسایل اتاقم را در هم میشکنی،مرا کمی اذیت میکنی
نمیگذاری غذایم را بخورم،یا که داروهایم را
گهگاهی به من پیشنهاد پایان زندگی میدهی و این بی رحم تمرین درخواست تو از من بوده است!
ولی عیبی ندارد،برای تو میتوانم هر کاری که میگویید را انجام دهم!
ازت خواهش میکنم هیچگاه از درون اتاق و لانه کوچک ذهن من برون میا! تا ابد بمان تا ابد

