ویرگول
ورودثبت نام
Mahshid
Mahshidبخدا غنچه شادی بودم...
Mahshid
Mahshid
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

او؛

او برای من نبود...

مثل بارانی

که تمام شب

بر شیشه‌ی خانه‌ام گریست

اما سهم خاکِ تشنه‌ی دلم

حتی یک قطره نشد

او برای من نبود...

مثل چراغی دور

در انتهای جاده‌ای مه‌آلود

که هرچه دویدم

فاصله را بیشتر کرد

و هرچه صدایش زدم

باد

نام مرا از دهانم ربود

من

سال‌ها

کنار پنجره‌ی انتظار نشستم

برای کسی

که هرگز قرار نبود

به این خانه برگردد

دستم را

به سوی رؤیایش دراز کردم

اما رؤیاها

گاهی از جنس مه‌اند

می‌بینی‌شان

دوستشان داری

اما نمی‌توانی

در آغوششان بگیری

او برای من نبود...

و این را

نه یک روز

نه یک شب،

که از چینِ عمیقِ غم

بر پیشانیِ تمام فصل‌ها فهمیدم

پاییز آمد

برگ‌ها ریختند

زمستان آمد

برف روی خاطره‌ها نشست

بهار آمد،

گل‌ها شکفتند

اما درخت دل من

هنوز

نام او را گریه می‌کرد

چه تلخ است

دوست داشتنِ کسی

که در سرنوشت تو

فقط یک عبور کوتاه بوده است

کسی که تمام جهان تو شد

اما تو

حتی یک ایستگاه کوچک

در مسیر جهان او نبودی

اکنون

هر شب

کنار سکوت می‌نشینم

و به نبودنش فکر می‌کنم

نه از روی امید

که از روی زخمی قدیمی

که هرچه زمان می‌گذرد

آرام‌تر نمی‌شود

فقط

عمیق‌تر می‌شود

او برای من نبود...

و شاید

بعضی آدم‌ها

برای ماندن نمی‌آیند

می‌آیند

تا بخشی از قلبت را با خود ببرند

و تو را

با یک دنیا دلتنگی

در میان سال‌های بی‌پایان رها کنند

او برای من نبود

اما

اندوهِ نداشتنش

تا همیشه

برای من ماند

خاطره ها که نمیمیرند،میمیرند؟!
خاطره ها که نمیمیرند،میمیرند؟!

جهان
۱۱
۱
Mahshid
Mahshid
بخدا غنچه شادی بودم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید