نامه ای در جواب تمام نامه هایم که نخواندی!
آبیِ من
قلب کوچک را مهمان یک استکان چای کن و روبه روی تصویر خیالی من انور میز بنشین با فاصله ای دور ،میخاهم از دور تماشایت کنم،تو از نزدیک پر از درد و غمی حاصل از بی مهری و نادانی من شده ای!
آبیِ عزیز چای را که آوردی قند را کنارش مگذار، لبخند هایت بهانه ایست برای شیرینی این چای دارچینی؛
هنگامی که دود چایمان سر به فلک کشیده شد نگاهت را به نگاهم بدوز،بگذار قهوه ای چشمانت را ببینم،برایم صحبت کن،صحبت از گذاشته ای دیرین و کهن که روانه هاله ای شیرین شوم
،صحبت کن از عشق های قرن ها پیش،زمانی که هنوز من و تو ای وجود نداشتیم
،صحبت از قرن ها پیش را بگذار کنار از زمان سلطنت کوروش کبیر تا به رهبری های امروزی صحبت کن،
نمیدانم،آبیِ من تو برایم فقط صحبتی بکن که تلخی روزگار آزارم را کمتر کند!
وقتش شده است داریوش هم به جمع دونفره اضافه شود،به هنگام پخش فقط خاطر من از بزرگراه های تیره و تار قلبت باید عبور کند،باید قول بدهی به هنگام شنیدن آهنگ های داریوش او را بیشتر از من در دل سبز و چوبی شده ات نگه نداری!
آبیِ عزیزم
وقت نامه هایت شده است
برایم بخوان
سطر به سطرشان را
کلمه به کلمه ایشان را
اهسته آهسته زمزمه کن برایم
بگذار متوجه صدای تیک تاک ساعت نشوم
بخوان برایم
از تمام آنچه نوشته ای
اما من...
من نتوانستم چینش کلماتی زیبا را در وصف دلتنگی های تو بنویسم
بخوان برایم
آن نوشته های نگاشته شده رو برگه کاهی ایت را!

آبیِ عزیز
وقتش شده است از خیالت برون آیم!
کنون مرا از فاصله ای بسیار دور نگاه کن
چه تصویری از من برای توست؟
در آن کهکشانی قهوه ای هایت؟
چه قطرات اشک بی جانی !
چگونه ،چگونه میتوانم ببینم این گلوله های مایع درد را؟
آبیِ من!
چه جمله ی دلنشینی!
قدم هایت را حال آهسته در خلف جهت من بگردان ،برو از این کوچه های سرد ،سرمای این خیابان یخ زده را مهمان تن نحیف و مملو از زخمت مکن!
آهسته برو،من لحظه رفتن تو را اندکی بیشتر ببینم!
آبیِ عزیزم،حرف هایمان در آجر به آجر این شهر ویران شده
در بیت بیت شعر های شاعران
و در اشک های تمام اهل عشاق
در قطرات باران ابر سیه
در شبنم نشسته بر گل یاس
در ریشه های درخت ارغوانمان
خواهد ماند!
آبیِ من
دست هایت را به هنگام سردی با خاطراتمان گرم کن,
چشم هایت را به هنگام خشکی با دلتنگی های شبانه انت!
آبیِ من
میدانم می ائیی،روزی که ذرات خاکی نام مرا فریاد زنن!
دوست دار تو ....
