پیچکهای من
سالهاست
از دیوارهای خستهی دلم
بالا میروند.
بیصدا،
آرام،
چنان که اندوه
در رگهای شب.
کسی نمیبیند
چگونه هر صبح
بر شاخههای نازکشان
قطرههای حسرت میروید
و چگونه هر غروب
باد
نامِ فراموششدگان را
لای برگهایشان زمزمه میکند.
پیچکهای من
روزی سبز بودند.
دستهای کوچکِ امید
در تار و پودشان میدوید
و آفتاب
در میان برگهایشان
خانه داشت.
آن روزها
گمان میکردم
جهان
جایی برای ماندن است.
اما ناگهان
فصلی رسید
که از پنجرهها
بوی رفتن میآمد.
پرندهها
آسمان را ترک کردند
و ابرها
روی بامِ رؤیاها
خیمه زدند.
از آن روز
پیچکهای من
دیگر به سمت خورشید نرفتند.
به سوی سایهها خزیدند،
به سوی دیوارهای نمگرفته،
به سوی اتاقهایی
که سالهاست
کسی در آنها
آواز نخوانده است.
شبها
وقتی خواب
از کوچههای ذهنم عبور میکند،
میبینم
پیچکها
تا ستارهها بالا رفتهاند
و هر شاخه
به خاطرهای گره خورده است.
خاطرهی دستی
که دیگر نیست.
صدایی
که خاموش شده.
لبخندی
که در مهِ سالهای دور
گم شده است.
پیچکهای من
از جنس گیاه نیستند.
از جنس دلتنگیاند.
از جنس نامههایی
که هرگز پاسخ نگرفتند.
از جنس پنجرههایی
که چشم به راه ماندند
و هیچکس
از جاده بازنگشت.
گاهی
احساس میکنم
تمام وجودم
باغ متروکیست
که این پیچکها
آن را در آغوش گرفتهاند.
آنقدر محکم،
آنقدر غمگین،
که دیگر
راهی برای رسیدن نور
باقی نمانده است.
و من
در میان این همه برگِ خاموش
دنبالِ بهاری میگردم
که سالها پیش
در پیچِ یکی از جادههای زندگی
گم شد.
پیچکهای من
هر روز بلندتر میشوند.
هر روز
بیشتر به آسمان نزدیک میشوند.
اما عجیب است...
هرچه بالاتر میروند
دلِ من
تنهاتر میشود.
شاید روزی
بارانی بزرگ بیاید.
بارانی که
غبار این سالها را بشوید.
بارانی که
گرههای کهنه را باز کند.
اما تا آن روز
پیچکهای من
بر دیوارهای سکوت خواهند رویید
و در گوشِ شب
قصهی اندوه مرا
آهسته
تکرار خواهند کرد.

