سبزهایِ اندوهِ من...
چرا اینگونه
به جایِ شکفتن
در رگهایِ من میرویند؟
آن سبزی که باید
بویِ باران و خاکِ تازه میداد
حالا
بویِ ماندگی میدهد
بویِ جنگلیِ گیاهی که
در تاریکیِ یک زیرزمین
به جایِ نور
فقط با اشکهایِ من
تغذیه میکند
سبزهایِ من...
مثلِ پیچکهایی که
به دیوارهایِ قلبم چنگ میزنند
و با هر نفس
نفوذی عمیقتر مییابند
آنها
از جنسِ برگهایِ تازه نیستند
آنها
از جنسِ رنجهایِ سبز و زنده هستند
رنجهایی که
هرگز نمیمیرند
و هرگز
به رنگِ پاییز در نمیآیند
من در جستجویِ رنگهایِ دیگرم
در میانِ این جنگلِ تیره
گم شدهام
حتی خزان هم
به من رحم نمیکند
چون اندوهِ من
خزانناپذیر است
سبزیِ من
سبزیِ برخورداری از زندگی نیست
بلکه سبزیِ زنده ماندن
در میانهیِ یک مرگِ آرام است
هر برگ
یک آه است
هر شاخه
یک خاطرهیِ تلخ که
از زمین به سمتِ آسمان
با لرزش بالا میآید
ای سبزهایِ اندوهِ من
چرا به جایِ سایه دادن
سنگینی میکنید بر شانههایم؟
چرا به جایِ آرامش
دریچهای به سویِ بیپایانیِ غم
بر من میگشایید؟
خسته است این باغِ درون
خسته از این سبزِ بیپایان
که هر چه بیشتر میروید
من را
کمی بیشتر
در خاکِ خود غرق میکند

