چه پرسشی است، این یلدایِ شهریور...
که چگونه
در میانهیِ زرخیزیِ گندمزارها
سیاهیِ مطلق را به ارمغان آورده است؟
شهریور
با آن خورشیدِ پرغرور و سوزانِ خود
ناگهان
در برابرِ این شبِ بیانتها
خم شد و شکست
گویی تابستان
در میانهیِ نیمروز
به جایِ غروب
به جایِ سپیدهدم
به مرگِ یلدا فرود آمد
این یلدا
آن یلدایِ آشنایِ زمستان نیست
که در آن
خانواده دورِ گرمایِ آتش نشستهاند
و انارهایِ سرخ
بویِ زندگی میدهند
نه...
این یلدایِ من است
یلدایی که در میانهیِ گرمایِ سوزانِ شهریور
ناگهان
سرمایی از جنسِ تنهایی
در رگهایم دوید
انارهایِ ما
دیگر قرمز نیستند
رنگِ خونِ فروریختهیِ رویاهایماناند
که بر زمین ریختهاند
و در زیرِ خورشیدِ بیرحم
خشک شدهاند
ای شهریورِ غریب
چرا این شبِ طولانی را
زودرس به من هدیه دادی؟
چرا وقتی هنوز
ردِ پایِ تابستان بر خاک است
و بویِ سپیدهیِ گرمایِ بعدازظهر
در هواست
تو
تاریکیِ مطلق را
به قلبِ من
زینت کردی؟
من در میانهیِ این تضاد
گم شدهام
بینِ گرمایِ سوزانِ خاطرات
و سرمایِ یادت
در میانِ تابستانی که
هر لحظهاش
یک شبِ یلداست
این یلدا
پایانِ یک فصل نیست
این
پایانِ روشناییِ درونِ من است
سیاهیای که
نه با آمدنِ زمستان
بلکه با رفتنِ تابستان
در من ریشه دواند
و مرا
در میانهیِ اوجِ روشنایی
به تنهایی
در تاریکیِ مطلقِ خود
رها کرد

