ویرگول
ورودثبت نام
۰ژه۰
۰ژه۰
۰ژه۰
۰ژه۰
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

چاه تنهایی

«من شب‌ها تبدیل به زنی تنها می‌شوم. زنی که در خلوتش، مردهای غریبه با او شعر و ترانه می‌خوانند. شب که می‌شود، دیگر از تنهایی نمی‌گریزم؛ به آغوش او پناه می‌برم و در خیالِ نوازشِ مردانی که نیستند، آرام می‌گیرم. اما این رویا، مثل حبابی روی آب، زود خراب می‌شود.»

آیا این تمامِ آن چیزی بود که او می‌خواست؟ او نمی‌دانست این «منِ واقعی» او ست یا یک «منِ سرگردان» که سهمی از مهربانیِ مردِ خانه‌اش نبرده و به کوچه‌های بن‌بستِ خیال پناه آورده است. مگر غیر از این بود که ما با نداشته‌هایمان زندگی کردیم؛ در تلخ‌کامیِ بوسه‌هایی که هرگز بر لبی ننشست و قلبی که از عشق نرم نشد کنار هم زیستیم. حالا در میانه‌ی جنگ، در این شهر و خانه‌ی کوچک، با چمدان‌های خالی کنار هم جمع شده‌ایم. این «سردیِ شومِ سایه گستر» روی همه چیز اثر میگذارد.

نیاز، راه خودش را از باریک‌ترین درزها پیدا می‌کند. سرانگشت‌های زن، آرام روی پوستِ دستش کشیده می‌شود. چشم‌هایش را می‌بندد. خیال می‌کند مردی که شوهر اوست و پدر فرزندش، دست او را می‌گیرد و می‌گوید: «متاسفم که در آن لحظه‌ی سخت کنارت نبودم من با پسرمان حرف می‌زنم، او را در بغل می‌گیرم تا یاد بگیرد خودش را دوست داشته باشد.»

زن چشم باز می‌کند. چند قطره اشکِ گرم روی بالش می‌چکد.او حالا می‌داند که ارزشمند است. می‌داند که سزاوارِ عشق است، اما ظرفِ نوازشش سال‌هاست که خالی مانده.

«مرد! وقتی دستم را رها کردی تا در چاهِ تنهایی فرو بروم، فکر نکردی که شاید آن پایین، به تاریکی عادت کنم؟ ماه اول سخت بود. اما حالا پوستم کلفت شده است. بدونِ آغوشِ تو، ماه دوم راحت‌تر از ماه اول گذشت.»

زن از تنهایی عبور کرده. با جان‌کندن، اما عبور کرده است. او می‌داند از این راه، بازگشتی به سوی آن مرد نیست.

تنهایی
۸
۰
۰ژه۰
۰ژه۰
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید