
کلی سال پیش یک پل بزرگ و چغر و بد بدن ته ایالت نیویورک فروریخته بود و مدتها گذشت تا نظر نهایی کارشناسان اعلام شد: علت فروریختن فَتیگ بود!
آغاز تا پایان علم مقاومتمصالح هیچ چیز جذابی ندارد الا همین فتیگ! همان خستگی سازه در اثر بارگذاری متناوب! هیچکدام از آن بارگذاریها به تنهایی از توان سازه خارج نیست اما همین متناوب بودن شان است که سازه را خسته میکند، طاقتش را تمام میکند و فرو میریزد!
این دقیقا همان دلیلیست که بیشتر ما آدمها بابتش میمیریم. بابت فتیگ! بابت تکرار بارهای های کوچکی که تمام نمیشوند اما تمام میکنند!ما عمدتا از خستگی میمیریم! خسته از دردهایی که ضعیف تر از آناند که از پا درمان آورند و قویتر از آنکه یکبار برای همیشه درمان آوریم شان! رها روایت خانواده ای است که مدت ها پیش فروریخته است! اما هنوز سقف دارد، سقفی ترک خورده که خانواده ای در زیرش تلاش میکنند هنوز خانواده باشند...
در میان آثار جشنوارهی فجر امسال که بیش از هر زمان دیگری از ضعف در قصهپردازی رنج میبردند، «رها» یکی از معدود فیلمهایی بود که هنوز به روایت ایمان داشت. در سالهایی که بخش قابل توجهی از سینمای اجتماعی ایران، قصه را فدای ، شعار یا فرم کرده است، حسام فرهمند فیلمی ساخته که پیش از هر چیز، مخاطب را با یک داستان درگیر میکند؛ داستانی که آرام آغاز میشود و قدمبهقدم تماشاگر را با خود تا نقطهی بحران پیش میبرد.
«رها» روایت خانوادهای است که پس از یک حادثهی تلخ، از طبقهی متوسط به طبقهای فرودست سقوط کردهاند. توحید، پدر خانواده، شغل سابقش را از دست داده و حالا روزگارش را با خرید، تعمیر و فروش وسایل دستدوم میگذراند؛ مردی که اشیای دورریختهی دیگران را دوباره قابل استفاده میکند، اما خودش هر روز بیش از گذشته زیر بار فشارهای اقتصادی و روانی فرسوده میشود. خانهی آنها نیز بیش از آنکه محل آسایش باشد، به انباری از وسایل تعمیرشده و رؤیاهای نیمهجان شباهت دارد.
در چنین وضعیتی، مشکل ظاهراً سادهی رها برای تهیهی یک لپتاپ، به گرهی اصلی داستان تبدیل میشود؛ مسئلهای که شاید در بسیاری از خانوادهها با یک خرید ساده حل شود، اما اینجا آغاز زنجیرهای از تصمیمها، اشتباهها و سوءتفاهمهاست. هر تلاش پدر برای حل بحران، ناخواسته بحران تازهای میآفریند و هر تصمیمی که اعضای خانواده با نیت خیر میگیرند، آنها را یک قدم دیگر به لبهی فاجعه نزدیک میکند.
فیلمنامه، با الگویی شبیه «اثر پروانهای»، نشان میدهد که گاهی فاجعه نه محصول یک تصمیم بزرگ، بلکه حاصل انباشته شدن دهها انتخاب کوچک، فشار اقتصادی، فرسایش روانی و ناتوانی در مدیریت موقعیتهای دشوار است. همین پیوستگی علت و معلولی، «رها» را به فیلمی تبدیل میکند که بحران در آن ناگهانی اتفاق نمیافتد؛ بلکه آرام، منطقی و بیوقفه ساخته میشود تا سرانجام همهی اعضای خانواده را با پیامدهای سنگین آن روبهرو کند.

در ساختاری که هیچ چیز جای خود نباشد، یک روال عادی می تواند تبدیل به ضد خود شود. کارکرد یک خانواده، معنای کلی اش، وجود آرامش، یکپارچگی، عشق، برخورداری و حمایت است. در «رها» به کارگردانی حسام فرهمند، وجود یک راس ناتوان در هرم یک خانواده، در کنار دیگر اضلاع که هر یک ناتوانی خود را به گونه ای دیگر به نمایش می گذارند، یک ویرانی تام را رقم می زند.
پدر توانی در اداره خانواده خود ندارد. او ذات بدی ندارد. اما بد نبودن، به تنهایی کافی نیست. مدیریت یک خانواده، به فاکتورهای مهمی نیاز دارد. او نتوانسته برای خانواده اش سقفی مهیا کند. در خانه ای کهنه، بدون اثاثیه زیبا زندگی می کنند. مرد تا خرخره خودش را میان سمساری تهوع آورش که جز ضرر مضاعف، هیچ سودی برای خودش و خانواده اش ندارد، غرق کرده است. چشم های نگران همسر و بچه هایش را نمی بیند و هر روز، بیشتر در سماجت بر نادانی فرو می شود. او توانی برای بازسازی ذهن و روحش، بعد از حادثه ای که در محل کارش رخ داده، ندارد و برای همین خودش را میان آشغال های دور ریز مردم پنهان می کند. اما، در این ویرانی تدریجی، خانواده نیز ناخواسته با او همراه می شود. در دایره ای نامرئی، هر کس می خواهد به دیگری کمک کند و هیچکس توان دیدن زنجیر ضخیمی را که همگی را به زیر می کشد، ندارد.
از سوی دیگر، می شود به اتصال تلخ مجموعه ای از اتفاق های ناخواسته نیز توجه کرد؛ اگرهای غیر قابل پیش بینی. اگر برای پدر آن اتفاق نمی افتاد، اگر لپ تاپ رها خراب نمی شد، اگر پسر خانواده در معرض اجبار خودخواسته برای کمک قرار نمی گرفت، اگر مادر، به جمع این فرو شوندگان در چاه نمی پیوست….
به نظرم بزرگترین دستاورد فیلم، شخصیت توحید است.
سینمای ایران کم پدر فقیر ندیده است؛ اما کمتر پدری را دیدهایم که اینقدر به او نزدیک شویم.
توحید آدم بدی نیست.
مشکل دقیقاً همین است.
فیلم یک بار دیگر یادآوری میکند که خوب بودن، الزاماً به معنی کافی بودن نیست.او خانوادهاش را دوست دارد. تلاش میکند. دروغ نمیگوید. فرار نمیکند. اما دیگر توان ادارهی زندگی را ندارد.
توحید، نمایندهی طبقهای است که فقیر به دنیا نیامده؛ سقوط کرده است. و سقوط، از فقر دردناکتر است. کسی که همیشه نداشته، رؤیاهایش را هم متناسب با نداشتن تنظیم کرده است. اما کسی که پایین افتاده، هر روز گذشتهی خودش را هم روی دوشش حمل میکند.
تمام فیلم احساس میکنی توحید روی یک تردمیل میدود.
عرق میریزد. نفسنفس میزند. تمام توانش را خرج میکند اما حتی یک متر هم جلو نمیرود..
کارگردان سعی کرده است بیشتر خودش را به شخصیت توحید نزدیک کند و او را محوریت قرار دهد. ویرانی و فروپاشی وجودی توحید، نکته اساسی برای کارگردان بوده است. اینکه مرد خانواده برای گذران زندگی به سختی بیفتد و از خانواده و دیگران طعنه و کنایه بشنود، به سوژهای جذاب برای روایت قصه تبدیل شده است.
فیلم یادآوری کرد که فقر، بیشتر از جیب، افق را خالی میکند.
آدم فقیر فقط کمتر خرید نمیکند.
کمتر انتخاب میکند.
کمتر رؤیا میبیند.
کمتر آینده را تصور میکند.
جهانش آنقدر کوچک میشود که گاهی تمام هستیاش در اندازهی یک لپتاپ، یک قسط یا یک قبض خلاصه میشود.

من از فیلمهایی که فقر را تبدیل به مسابقهی اشک گرفتن از مخاطب میکنند خوشم نمیآید. فقر به اندازهی کافی غمگین هست، دیگر لازم نیست دوربین هم روی سرش نوحه بخواند. «رها» خوشبختانه کمتر گرفتار این دام میشود. دوربین نه دلش برای شخصیتها میسوزد و نه از بالا به آنها نگاه میکند. فقط کنارشان میایستد. آنقدر نزدیک که صدای نفس کشیدنشان را میشنوی و آنقدر دور که هنوز بتوانی قضاوت نکنی. این فاصله، همان چیزی است که خیلی از فیلمهای اجتماعی بلد نیستند حفظش کنند. .
شهاب حسینی را سالهاست میشناسیم. دیگر کسی از خوب بازی کردنش تعجب نمیکند. هنر او در «رها» این نیست که احساسات را منفجر کند؛ هنر او این است که مدام جلوی انفجارشان را میگیرد. تمام فیلم حس میکنی یک آدم، چند میلیمتر با فروپاشی فاصله دارد اما هنوز دارد خودش را جمع میکند. بازی کردنِ شکست، خیلی آسانتر از بازی کردنِ مقاومت است. توحید تا بخش زیادی از فیلم مقاومت میکند و همین مقاومت است که شخصیتش را باورپذیر میکند.
غزل شاکری هم از آن بازیگرهایی است که بلد است سکوت را بازی کند. خیلی وقتها مهمترین دیالوگش را اصلاً نمیگوید. در سینما همیشه این وسوسه وجود دارد که هر رنجی را باید با گریه توضیح داد. اما بعضی دردها آنقدر قدیمیاند که دیگر اشک هم برایشان خرج نمیشود. شاکری این فرسودگی را خوب میشناسد.
فیلم میتوانست در آن سکانس دیدن کفشهای رها تمام شود اما بنظرم هوشمندانه بود که داستان را جلوتر ببرد و پدر دوباره به آن مغازهی تعمیر لپتاپ برگردد و دومین شوک بزرگ به تماشاگر وارد شود. قبلتر با توجه به کاراکتری که از پسر پولدار قصه دیده بودیم، زورگویی مدام او و مظلومیت توحید و خانوادهاش فیلم وارد یک جنگ طبقاتی به نفع طبقهی ضعیف شده بود. پولدارها آدمهای کثیفی بودند و ضعفا بیگناه. آن چرخش ناگهانی در اواخر فیلم موازنه را درست کرد اما مشکل اینجاست که فرهمند دیگر ماجرا را رها نکرد. بعد از مطرح کردن این گره جدید به اندازهی نیمساعت قصه را کش داد. مشکل این نبود که مثلا فیلم کند شده یا زیادی طول کشیده. فیلم رمق تماشاگر را در همان شوک اول گرفته بود. شوک دوم به خاطر ساختن یک جهانبینی تمیز و درست قابل قبول بود اما بعد از آن واقعا دیگر کششی وجود نداشت. میزان پند و اندرزها در حد کلید اسرار شد. اگر آن نیمساعت پایانی وجود نداشت «رها» بنظرم نوید کارگردانی را میداد که در همان فیلم اولش به جایی نزدیکی «جدایی نادر از سیمین» رسیده.
سیناعباسی | کانال تلگرامی سکوتپرهیاهو