چهچه گنجشکان گوشهایم را نوازش میکند. و نسیم صبحگاهی، تکان ریزی به پیکر ظریفم میدهد.
پرتوهای نور را در آغوش میگیرم؛ تا بتوانم نفسی برای ریههای از کار افتاده، تهیه کنم.
تولدم را خوب به یاد دارم. هنگامی که میان دسته ای از شکوفه ها چشم باز کردم و با همراهی آنها، سرود بهاری سر دادم. برق تنم که از سن کمم خبر میداد و عطر شکوفههای نارنج که بر دامنم نشسته بود، سرآغاز زندگیام را رقم میزدند.
با آمدن تابستان، از فرط سنگینیِ بارم، شانههایم خم شد. نارنجهای درشت هیکل از ترس سقوط، باغبان را صدا میکردند. کودکانی که از گرما هلاک شده بودند، عدهای از همسایگانم را میچیدند. ما در بازیهای کودکانهاشان، حکم اسکناس را داشتیم.
سرانجام پاییز رسید. لباسهای آتشین خود را به تن کردم و منتظر عبور رهگذرانی با کولههای آویزانشان ماندم. باران پیوسته میبارید و گرمای تابستان را جبران میکرد.
ناگهان ابرهای زمستانی پاییز را بدرقه کردند. سوزی که بر شاخهها نشسته بود، غیرقابل تحمل بود. خانه را رها کردم و سقوط کردم. درد داشت. اما نه به اندازهی خش خشی؛ که از شکستن استخوانهای دوستانم به زیر لگدهای رهگذران برمیخیزید.
حال شاخهی من مهماندار دانههای برف بود و من را فراموش کرده بود. و من تماشاچی او بودم؛ تا زمانی که میان برگههای کتاب شعری، گرفتار شوم.