از صبح علیالطلوع که چشمهام رو باز میکنم، تا خود نصفهشب که دوباره به تخت برمیگردم، هرکاری که انجام میدم برای فراموشکردنه.
کار میکنم که سرگرم باشم و به یاد نیارم. حرفهای روزمره میزنم و مکالمه رو بیدلیل طولانی میکنم بلکه ذهنم پستوهای تاریکش رو کاوش نکنه.
صبح از خواب بیدار میشم و سعی میکنم شب گذشته رو به یاد نیارم. سعی میکنم مکالمات رو مرور نکنم. چیزهایی که به چشم دیدم رو دوباره برای خودم تصویرسازی نکنم. بلکه یادم بره.
توی گوشی بیهدف میچرخم، عکسها رو یکییکی رد میکنم، آهنگهای جدید پیدا میکنم، حساب بانکیم رو بالا و پایین میکنم و براش برنامهریزیهای بیهوده انجام میدم که... فکر نکنم.
خریدهای از سر هیجان میکنم که دلم رو خوش کنم و ذهنم رو با همین جایزههای کوچیک، رام نگه دارم.
کتاب میخونم. برای اینکه ذهنم بیکار نمونه و خاطرات رو ورق نزنه.
راه میرم. صرف اینکه فعالیتی داشته باشم و غم توی وجودم که با تمام جسمم احساسش میکنم، کمی تهنشین بشه...
غذا میخورم. اما ذهنم رو آزاد نمیذارم. دودستی بهش میچسبم. مشغول نگهش میدارم. همزمان میبینم و گوش میدم. بلکه حتی یکقدم هم به میل خودش راه نره...
و میخوابم.
سعی میکنم بخوابم. سعی میکنم چندساعتی که در این دنیا نیستم رو با آغوش باز پذیرا بشم. بلکه چندساعتی «فراموش» کنم. ولی...
من اینروزها از فکرکردن گریزونم. از به یادآوردن وحشت دارم. از مرور کردن آنچه اتفاق افتاده فرار میکنم و حتی میترسم به این فکر کنم که قراره در آینده چه اتفاقی بیافته.
نرنج از من. نگو چرا نخواست در مورش حرف بزنه. به امنبودن و مورد اعتمادبودن خودت شک نکن.
مشکل از منه عزیزم.
منی که اعتماد رو نمیشناسم. منی که یاد نگرفتم میشه گاهی دیگری رو مرهم دردهام بدونم.
من به خودم قبولوندم که مرهمی وجود نداره. که درد و دل کردن اساساً مفید فایده نیست. که هر همدردیای صرفا برای به جا آوردن آداب و رسوم معاشرت و حفظ ارتباطاته.
من چطور رنجم رو برای تو تشریح کنم؟
چطور چیزی رو توصیف کنم که با روحم احساسش میکنم؟ که هرچی بین کلمهها و جملهها میگردم چیزی برای بیانکردنش پیدا نمیکنم؟
نخواه که ازش حرف بزنم عزیزم. نخواه که بازم تلاش کنم.
غیر ممکن رو نمیتونم ممکن کنم.
من فقط میتونم سر خودم رو گرم نگه دارم و کار دیگهای از من ساخته نیست. حرف از بلند شدن و جنگیدن و تغییر دادن نزن.
من مدتهاست که سپر انداختم.
۰۵/۳/۱