تا حالا صدای تپش قلبت رو جایی بین گوش و گردنت شنیدی؟ شنیدنی که اختیاری و حاصل تمرکز زیاد نباشه. کوبشی که هیچجوره قطع نشه و احساس کنی جایی نزدیک گردنت داره با یک ریتم مداوم ضربه میخوره.
تا حالا شده ناگهان احساس کنی که بدنت تاب «بودن» رو نداره؟ تا حالا احساس کردی هرپارچهای که در تماس با بدنته باید در لحظه نابود بشه؟ تا حالا توی تاریکی محض دست و پا زدی؟ حضور شیطان رو احساس کردی؟ برای دور شدنش لعنت فرستادی؟ به هرچیز مقدسی متوسل شدی؟
دیدی این چیزا رو؟
من دیدم. همین امروز عصر. همهی اینها رو یکجا دیدم.
امروز عصر نخوابیدم. امروز عصر مُردم.
احساس میکنم چیزی بر من مسلط شده. چیز پلیدی بهم دست پیدا کرده و باعث این حال شده.
دلم گواهی بد میده.
اینجور وقتها خرافاتی میشم. صداش رو در نمیارم. ولی ته دلم با خودم میگم حتما یه چیزی هست. حتما یه چیزی بوده که من اینجوری احساسش کردم. شاید واقعا قراره گاهی بعضی چیزها رو زودتر متوجه بشیم و همهی اینها خواب و خیال نبودن.
برای فردا نگرانم. حالی که تجربه کردم بیشتر نگرانم کرده.
چیزی از فردا نمیدونم. چیزهایی که هیچ شناختی نسبت بهشون نداشته باشم نگرانم میکنن.
احساس میکنم قراره تحقیر بشم. به خاطر چیزی که هستم قضاوتم خواهند کرد. بدتر از همه جنگیه که بین من و خودم شکل خواهد گرفت. من از الان دارم میبازم. زانوهام سست شده. پای رفتن ندارم. میل رفتن ندارم. علاقهای به رفتن ندارم. شرایط رفتن ندارم. ولی باید برم...
کاش ارادهای برای زدن زیر میز داشتم. کاش پایی برای بلند شدن از سر میز داشتم. میزی که هرگز متعلق به من نبوده. هرگز نسبت بهش احساس تعلق خاطر نداشتم و چیزی جز احساس زجرآور متفاوتبودن و وصلهی ناجور بودن برام نداشته.
من وصلهی ناجوریام که ارادهی رفتن نمیکنم؟ یا دیگران وصلهی ناجور چسبیده به منن که توان جدا کردنشون رو ندارم؟
ولی در نهایت باهاش کنار میام. مگه نه؟
مگه چارهای هم هست جز دوامآوردن و ادامهدادن؟
من باز هم مثل تمام این سالها ادامه میدم.
مگه نه...؟
.
.
.
۶ اردیبهشت ۰۴