دنیا خیلی سخت گرفته همه چی رو
واقعا خسته ام
نه اجازه رفتن دارم
نه انگیزه ای واسه موندن!!
هر چقدر فکر میکنم هیچ راهی ندارم
هیچی دلیلی ندارم...
واسه خوشحال بودن واسه خندیدن!!
همه رویاهام، همه هدفام تبديل شدن به حسرت
حسرت هایی که منشا همشون یه حسرت بزرگتره
حسرتی که وقتی به وجود اومد هنوز هیچی ازش نمیدونستم
پدرم
حتی نتونستم براش دعا کنم پیشم بمونه
تنهام نذاره
نتونستم ازش خواهش کنم
التماس کنم
من بی سلاح ترین دخترش بودم
مگه یه دختر 1 ساله چه کاری ازش برمیاد
حالا 20 ساله با این حسرت بزرگ شدم
از اون روز تا حالا نه تنها چیزی نتونست جاشو بگیره
بلکه بعد از اون همه چی دونه به دونه باهاش رفتن و میرن
انگار قرار نیست که هیچی خوب بشه
نمیفهمم
هیچی از این دنیا نامرد نمیفهمم
روزهای تاریک زندگیم داره تاریک تر میشه
خدا کجایی؟؟
پدر کجایی؟؟
کمکم کنید
منو بیشتر از این تنها نذارید!!
