ویرگول
ورودثبت نام
هدی محدث
هدی محدث
هدی محدث
هدی محدث
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ ساعت پیش

ترکیه؛ سفری که بیشتر از دیدن یک‌کشور باعث شد خودم بهتر بشناسم!

اگر چند سال پیش از من می‌پرسیدند چرا آدم‌ها سفر می‌کنند، احتمالاً جواب ساده‌ای می‌دادم.

برای تفریح.

برای استراحت.

برای دیدن جاهای جدید.

اما بعد از سفری که به ترکیه داشتم، فهمیدم سفر فقط عوض کردن مکان نیست.

گاهی سفر باعث می‌شود نگاه آدم به خیلی از چیزها عوض شود.

همه چیز از چند هفته قبل شروع شد.

از همان روزی که بلیت را رزرو کردم.

هر روز چند بار تاریخ پرواز را چک می‌کردم.

هتل را بررسی می‌کردم.

ویدئوهای مختلف درباره ترکیه می‌دیدم.

و در ذهنم بارها و بارها خیابان‌هایی را تصور می‌کردم که هنوز ندیده بودم.

هرچه به روز سفر نزدیک‌تر می‌شدم، هیجان بیشتر می‌شد.

شب قبل از پرواز تقریباً خوابم نمی‌برد.

نه به خاطر نگرانی.

فقط به خاطر همان حس عجیبی که قبل از هر سفر وجود دارد.

حسی که انگار قرار است برای چند روز از زندگی همیشگی فاصله بگیری.

صبح زود راهی فرودگاه شدم.

هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود.

خیابان‌ها خلوت بودند و شهر آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

وقتی وارد فرودگاه شدم، آدم‌های زیادی را دیدم که هر کدام مقصدی داشتند.

بعضی‌ها با عجله حرکت می‌کردند.

بعضی‌ها مشغول خداحافظی بودند.

و بعضی‌ها مثل من فقط منتظر شروع یک تجربه جدید بودند.

چند ساعت بعد، وقتی هواپیما در استانبول فرود آمد، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد بزرگی شهر بود.

از پنجره به ساختمان‌ها نگاه می‌کردم.

به خیابان‌هایی که تا دوردست ادامه داشتند.

و به شهری که قرار بود چند روز مهمانش باشم.

اما چیزی که بیشتر از ساختمان‌ها نظرم را جلب کرد، زندگی بود.

زندگی‌ای که در هر گوشه شهر جریان داشت.

فروشنده‌هایی که با صدای بلند مشتری‌ها را صدا می‌زدند.

آدم‌هایی که با عجله از کنار هم عبور می‌کردند.

کافه‌هایی که تقریباً هیچ میز خالی نداشتند.

و خیابان‌هایی که انگار هیچ وقت نمی‌خوابیدند.

روز اول را تقریباً بدون برنامه گذراندم.

تصمیم گرفتم فقط راه بروم.

بدون مقصد مشخص.

بدون عجله.

فقط شهر را ببینم.

گاهی بهترین راه شناختن یک شهر همین است.

اینکه خودت را در خیابان‌هایش رها کنی.

آن روز کیلومترها پیاده‌روی کردم.

از خیابان‌های شلوغ عبور کردم.

از کنار مغازه‌های کوچک و بزرگ رد شدم.

و بارها وسط مسیر ایستادم تا فقط اطرافم را تماشا کنم.

در یکی از خیابان‌ها پیرمردی را دیدم که روی صندلی کوچکی نشسته بود و برای کبوترها دانه می‌ریخت.

مردم از کنارش رد می‌شدند اما او انگار در دنیای خودش بود.

چند دقیقه‌ای همان‌جا ایستادم.

نمی‌دانم چرا.

اما آن صحنه برایم آرامش عجیبی داشت.

شاید چون در میان آن همه شلوغی، او هیچ عجله‌ای نداشت.

و این چیزی بود که من مدت‌ها فراموش کرده بودم.

عجله نکردن.

روز بعد به سمت بسفر رفتم.

جایی که همیشه در عکس‌ها دیده بودم.

اما دیدنش از نزدیک حس دیگری داشت.

روی نیمکتی کنار آب نشستم.

قایق‌ها آرام حرکت می‌کردند.

مرغ‌های دریایی در آسمان می‌چرخیدند.

و باد خنکی صورتم را لمس می‌کرد.

آنجا بود که متوجه شدم چقدر از لحظه‌های ساده زندگی فاصله گرفته‌ایم.

چند دقیقه نشستن کنار آب شاید اتفاق مهمی نباشد.

اما گاهی همین لحظه‌های ساده بیشتر از هر چیز دیگری در ذهن می‌مانند.

در طول سفر عکس‌های زیادی گرفتم.

مثل اکثر آدم‌های امروزی.

اما جالب اینجاست که حالا بعد از گذشت مدتی، بیشتر از عکس‌ها، حس آن لحظه‌ها را به یاد می‌آورم.

بوی قهوه‌ای که از کافه‌ها می‌آمد.

صدای فروشنده‌ها.

نور غروب روی آب.

و خیابان‌هایی که شب‌ها زنده‌تر می‌شدند.

یکی از روزها تصمیم گرفتم گوشی را کمتر استفاده کنم.

نه کاملاً.

فقط کمتر.

می‌خواستم بیشتر ببینم و کمتر ثبت کنم.

همان روز متوجه چیز جالبی شدم.

وقتی کمتر به صفحه گوشی نگاه می‌کنی، بیشتر به آدم‌ها نگاه می‌کنی.

بیشتر جزئیات را می‌بینی.

بیشتر متوجه اتفاقات اطرافت می‌شوی.

شاید به همین دلیل آن روز یکی از بهترین روزهای سفرم شد.

شب آخر سفر دوباره کنار بسفر رفتم.

همان جایی که روزهای قبل چند بار نشسته بودم.

به چراغ‌های شهر نگاه می‌کردم.

به انعکاس نورها روی آب.

و به این فکر می‌کردم که چرا بعضی سفرها اینقدر ماندگار می‌شوند.

شاید دلیلش مکان‌ها نباشند.

شاید دلیلش احساساتی باشند که در طول سفر تجربه می‌کنیم.

احساس آزادی.

کنجکاوی.

آرامش.

و حتی دلتنگی.

صبح روز بازگشت، وقتی چمدانم را می‌بستم، احساس عجیبی داشتم.

از یک طرف خوشحال بودم که به خانه برمی‌گردم.

و از طرف دیگر دوست نداشتم سفر تمام شود.

اما فکر می‌کنم زیبایی سفر دقیقاً همین است.

اینکه همیشگی نیست.

اگر همیشه در سفر بودیم، شاید دیگر ارزشش را نمی‌فهمیدیم.

وقتی هواپیما از زمین بلند شد و شهر آرام‌آرام کوچک‌تر شد، آخرین بار از پنجره به بیرون نگاه کردم.

و به این فکر کردم که از این سفر چه چیزی با خودم می‌برم.

چند سوغاتی؟

چند عکس؟

چند یادگاری؟

شاید.

اما مهم‌تر از همه، چند خاطره.

خاطراتی که هر بار به آن‌ها فکر می‌کنم، دوباره همان حس روزهای سفر را زنده می‌کنند.

و شاید ارزش واقعی سفر همین باشد.

اینکه بعد از تمام شدنش، هنوز بخشی از آن درون تو باقی بماند.

سفرترکیهسفرنامهخاطرهخاطره بازی
۰
۰
هدی محدث
هدی محدث
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید