بچه که بودم شبها تا پدرم مرا در آغوش نمی گرفت نمی خوابیدم
عادت داشتم تا در آغوش پدرم به خواب بروم
انگار همه آرامش دنیا در میان دستان پدرم جاری میشد
هنوز هم هروقت احساس عدم امنیت میکنم اولین نقطه ای که به طور غریزی برای گرفتن امنیت به آن پناه می برم آغوش پدر است
در طول همه این سالها قدم به قدم با من جلو آمد
از همان روز ها که تازه تازه داشتم به راه می افتادم و با ذوق کنار من آرام آرام قدم برمی داشت تا شاهد اولین گام هایم باشد
هر وقت ترسیدم و یا اضطراب داشتم دستانش را محکم فشردم و قلبم آرام گرفت
من هیچ وقت فکر نکرده بودم که اگر این دست ها را برای پناه نداشتم و اگر این گام ها کنارم نبودند چه میشد
مگر تا چند هفته پیش ..
چند هفته است که خیلی ذهنم درگیر است
اگر گرمای دستان پدرم را تجربه نمی کردم و او نمی توانست در همه این سالها مثل همه پدران دنیا مرا ناز و نوازش کند چقدر قلبم سنگین و بی فروغ میشد
اصلا می توانم تصور بکنم که بابای من دست و پا نداشته باشد
من الان و با این سن و سال هم وقتی میخواهم چنین چیزی را تصور بکنم اشکم جاری می شود و به خودم نهیب می زنم که؛ این فقط یک تخیل است و یک تار مو هم از سر پدرت کم نشده، گریه نکن ! چه برسد به دختربچه ای که میخواهد همه آن احساسات زیبا را کنار باباییِ عزیزش تجربه کند ولی وقتی به خود می آید می بیند بابا نه دست دارد و نه پا !
این چیزها در ذهن من نمی گنجد، روحم درد می گیرد، برایم قابل تحمل نیست
ولی همین الان یک پدر و دختری دارند این تصوراتِ دردناک من را زندگی می کنند ..
دخترکِ تازه به دنیا آمده لابد مثل بچگی های من اگر در آغوش پدرش بخوابد آرامش دلچسبی را تجربه خواهد کرد که در هیچ آغوش دیگری پیدا نمی شود
ولی بابا دست ندارد، نه یک دست که هر دو دست را ندارد !
نمی توانم و نه نمی خواهم به چند ماه و چند سال بعد فکر بکنم وقتی که دخترک قرار است برای اولین بار راه بیفتد و بابا چقدر ذوق دارد تا دستانِ کوچکش را بگیرد و کنارش آرام آرام قدم بزند ..
ولی بابا پا ندارد، نه یک پا که هر دو پا را ندارد !
اولش با خود می گفتم کاش من کنار دخترک بودم تا به جای پدرش او را محکم در آغوش بگیرم
ولی خودم هم به آرزوی مضحک خودم پوزخند زدم !
آغوش من به چه درد می خورد وقتی دستانِ پدر هزاران کیلومتر آنطرف تر زیر بمب و کنارِ لانچر ها جامانده اند ..
به قول محمود درویش ؛ در غیاب آنکه دوستش داری
یتیم خواهی ماند، حتی اگر همه دنیا، تو را در آغوش بگیرند ..
احتمالا چند سال بعد که دخترک زبان باز کرد و هزاران سوال بی جواب به ذهنش رسید از بابا خواهد پرسید؛ آیا می ارزید ؟!
و بابا جواب خواهد داد ؛ چیزی که من برایش جنگیدم خیلی بیشتر از دست و پا می ارزید، چیزی به نام شرافت !

