از تو می نویسم ؛
از تویی که هرچه را دارم مدیون ات هستم
مدیون تک تک لحظاتی که جنگیدی
هر دانه عرقی که بر پیشانی ات نشست
و هر قطره خونی که از قلبت چکید ..
تویی که لباس زیبای سبز رنگت
همیشه یا به خاک آلوده بود یا خون

از تو می نویسم و قلبم فشرده می شود
قلم در دستانم می لرزد ؛
آن لحظه ای را که برای آخرین بار دخترت را در آغوش گرفتی
خودت می دانستی که آخرین بار است ؟!
روزی که برای آخرین بار قورمه سبزی خوش طعم مادرت را خوردی و قربان صدقه اش رفتی ؛
خودت می دانستی آخرین بار است ؟!
من هرشب و هرشب به اینها فکر میکنم
به آخرین دیدار
آخرین لبخند
آخرین آغوش ..
به خصوص امشب که از خیابان شعارهایی به گوشم می رسید
و روحم را مچاله می کرد
هجوم عذاب وجدان تمام وجودم را غرق ترکش میکرد
راستی ترکش خیلی درد دارد ؟!

تا نیمه های شب تصویر آستین خالی ات در مقابل چشمانم بود
تو بودی و خدا و آن آستین خالی
آن روز ها در کربلای طلائیه پدری می کردی برای دخترانِ ایران

دیگر نمی توانم در رخت خواب بمانم !
بلند می شوم و در خانه قدم میزنم
انگار این زهر مهلک امشب تا جانم را نگیرد مرا رها نمی کند ؛
در میان کتاب خانه دنبال دفترچه یادداشتم میگردم که نگاهم در نگاهت گره می خورد ؛
عجب چشمانی
عجب چشمانی ابراهیم ..
روزگاری را که با دستان خالی اما دلی سرشار از یقین در خوزستانِ عشق این چشم ها فرماندهی می کردند را به یاد داری ؟!
راستی قیمت چشمانت چند ابراهیم ؟!

به خودم که می آیم متوجه می شوم ؛
تمام وجودم از مظلومیتت آتش گرفته و دارد می سوزد
به پنجره پناه می برم تا خودم را نجات بدهم
پنجره را که باز میکنم سرمای استخوان سوز اردبیل سیلی میزند به صورتم
آرام آرام حرارت وجودم فرومی نشیند ،
کنار پنجره نشسته و به پهنای صورت اشک می ریزم
هوا سرد است و اشک ها روی صورتم یخ می زنند
همیشه این اشک ها منجی من بوده اند !
ناگهان ماه را زیباتر از هرشب در مقابل خود می بینم ،
خودت هستی خودِ خودت ..
من همیشه تصویر تو را در ذهنم با ماه عجین کرده ام .

پژواک ملایم صدایت در گوشم می پیچید ؛
رقص اندر خونِ خود مردان کنند ..
حالا دیگر هق هق گریه هایم کل کوچه را پر کرده است

بسیجی ، سپاهی ! داعش ما شمایی 🥀