تا چند وقت پیش غدیر برایم طعمِ شیرینی داشت
از همان ها که در بچگی مادرجان برایمان می خرید
طعم شکلات های رنگارنگ، یک مشت نُقل داخل جیب سادات
رنگش برایم سبزِ سبز بود به رنگ همان شال های دور گردنِ سادات و عیدی هایی که هنوز هم بعد سالها همه در گوشه کتابخانه یادگاری مانده اند
ولی الان ..
غدیر در راه است؛ طعم خون را زیر زبانم مزه مزه می کنم
مثل کسی که گلوله خورده و حالا خون به دهانش برگشته تا آخرین نفس هایش با پس دادن قطرات خون همراه شوند !
یک تلخی عجیب و دوست داشتنی؛ حالا غدیر برایم این طعم را دارد !
رنگش دیگر به سبز مایل نیست تماما سرخی می بینم؛ سرخ به رنگ خون تازه
و هم سرخ به رنگ لخته خونِ قدیمی
بوی سوختگی می دهد، بوی باروت، بوی گرد و خاک؛ گرد و خاکی که از ویران شدن یک خانه بلند شود
اینها همگی آیینهء غدیر اند
و من تا سال پیش نمی فهمیدم باید امام را در میان همین زخم های تازه و قدیمی جستجو کنم
اهل غدیر با طعم شیرینی آشنا نیستند
طعم، طعمِ خون است
که اگر چنین بود همان ها که صبح با تبریک و لبخند دست بیعت به علی دادند، عصر سرِ پسرش حسین را بالای نیزه نمی بردند !
آنها هم غدیر را در بیعت و لبخند و تبریک خلاصه کرده بودند
اهل غدیر اهل دردند نه اهل تعارف !
من هم از همان اهالی لبخند و تبریک و تعارف بودم تا سال پیش ..
تا پاسی از شب مشغول تدارک همین مراسم های ظاهری بودم تا به خیال خودم از آنان باشم که دست بیعت به امام می دهند نه آنان که دستِ امام را قطع می کنند
بعدش هم با خیال راحت سرم را گذاشتم و خوابیدم
نمی دانم ساعت چهار بود، پنج، شاید هم ششِ صبح که با صدای گریه مادر از خواب پریدم ..
گمان می کنم صدای غدیر باید همین صدا باشد؛ صدای زنی مضطر که گریه می کند !
می گفت؛ آمدند، حمله کردند، همه فرمانده ها را کشتند، بیچاره شدیم ..
میان خواب و بیداری درست نمی فهمیدم چه می گوید
گوشی را برداشتم و اینترنت را روشن کردم و به یکی از کانال های خبری خیره شدم
راست می گفت؛ خبر شهادت پشت خبر شهادت ..
ظرف های پر از شیرینی و شربت یک به یک می افتادند و می شکستند و خون بود که فواره می زد
دهانم خشک شده بود؛ نمی توانستم زبانم را بچرخانم
ولی گویا در میان این اضطراب، شوک، ترس، ابهام و تردید
علی دستش را پیش آورده بود تا بیعت بگیرد !
علی می گفت؛ بیعت به چرب زبانی و تبریک نیاز ندارد در میان خاکستر و آتش همین دستانِ لرزان را جلو بیاور!
این اولین غدیری بود که داشتم تجربه می کردم قبلتر هرچه بود فانتزی های امام فروشانی بود که بیعت شان را به چند درهم می فروختند !
علی بی پرده آمده بود تا بگوید؛ غدیر همینجاست، همینجا که سرداران امام یک به یک به خاک می افتند
همه چیز گواهی می دهد که طناب دار برایت آماده کرده اند تا مثل میثم تمار به جرم امام دوستی از آن آویزان شوی!
و تو در امواجِ پرتلاطم ترس و تردید باید انتخاب کنی که کنار امام می مانی یا به قافلهء بی انتهای امام فروشان و بزدلانِ تاریخ می پیوندی..
یهود می گفت عامدانه در شب غدیر شبیخون زده تا شیرینی بیعت با امام را به کام ما تلخ کند
ولی امام تازه داشت دستانِ لرزان ما را به گرمی می فشرد
و غدیر در دل همان انفجار ها و ترور ها معنا پیدا کرد
یهود چه کج فهم و نادان بود که این را نفهمید
همانطور که چهارده قرن پیش نفهمیدند که با بریدن سر حسین تازه دارند معنای غدیر را به جانِ محبان علی می ریزند ..
فاصله میان آن غدیرِ خون آلود و سحرِ داغ اسفند که با خونِ امام حرارتی عمیق به خود گرفته بود کمتر از نه ماه بود
نه ماهی که من در آن تازه فهمیدم بهای بیعت با امام چیست
چه بهای سنگینی
چه بهای دلچسبی ..
و در آن سحر برگ جدیدی از غدیر به رویم گشوده شد
برگی که جان گداز و طاقت فرسا بود
طاقت فرسا به اندازه خونِ امامی که با مظلومیت جاری می شود
و امام بازهم مظلوم بود
ولی اینبار تنها نشد
بیعت ها در زیر بمباران از دستِ بریده امام پس گرفته نشدند و خیمه سقوط نکرد
تا برای اولین بار در تاریخ نوشته شود ؛ که اینبار هم گرچه امام مظلومانه کشته شد ولی تنها نماند
و در نبود او دست ها برای نگه داشتن عمودِ خیمه در خیابان ها بالا رفتند ..
دوباره غدیر در راه است
زخم یک سال پیش سرباز کرده
زخمی که کهنه نمی شود و همیشه تازه است
حال ما اهل دردیم
اهل زخمیم
اهل عُمقیم و از ظاهر عبور کرده ایم
امام قرن ها منتظر چنین روزی بود
و این ثمره همان غدیرِ تلخ است
در بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ !
رمان ارتداد را که مدتی است مشغول مطالعه اش هستم به دست می گیرم
یامین پور نوشته ؛ شیفتگی میوهء شناخت است و آنکه شیفته می شود به درک متعالی تری از محتویات عالم نائل شده است،
من نیز گمان می کنم شناختِ ما در بامداد ۲۳ خرداد رقم خورد
و اکنون شاگردانی نوپا در کلاسِ شیفتگی هستیم تا حقیقی ترین بیعت را در غدیر رقم بزنیم !
