مغز انسان را برای فراموش کردن نیافریده اند
اصلا آدم حافظه دارد تا فراموش نکند
تو چطور انتظار داشتی که فراموشت کنم ؟!
آن هم تو را ..
من از اول هم نباید با تو همراه میشدم
تا امروز هر خاطره ای مثل خنجر در قلبم فرو نرود ..
می دانی آزار دهنده ترین خاطرات کدام هستند ؟!
نه روزهایی که قلبت درد می گرفت
و من می دانستم درد های گاه و بی گاه این قلبِ زخمی روزی تو را زمین می زنند
نه روزهایی که در میان آن حسِ مبهم دست و پا میزدی
تو گمشده ای داشتی و خودت هم نمی دانستی آن گمشده چیست
همان گمشده قلبت را به درد آورده بود
تنها چیزی که آرامم میکند این است که مطمئنم دیگر گمشده ات را پیدا کرده ای ..
دردناک ترین خاطره، خاطره ای است که در آن خندیده بودی و امروز من را به گریه می اندازد
من حتی اگر تمام عکس هایت را پاره کنم
و تمام وسایلت را دور بیندازم
و تمام دست نوشته هایت را بسوزانم
تصویر خندهء تو در ذهن من نخواهد سوخت
مغز را برای فراموش کردن نیافریده اند
مغز را آفریده اند تا حفظ کند
تا صدای خنده هایت را در ضمیر خود حفظ کند
و چه پارادوکس زجرآوری ساخته می شود
وقتی که مغز هم تصویر تو را در خود حفظ می کند
و هم لحظه ای را که خبر رفتنت را شنیده
و اصرار بر این دارد که تو دیگر در این دنیای مزخرف نیستی
گوش شنیده
مغز پذیرفته
و چشم ها ثبت کرده اند
ولی قلب ؛
قلب نمی پذیرد
قلب تا سالها بعد هم نخواهد نپذیرفت که دیگر نیستی
وقتی هر روز مغز پژواک خنده هایت را مرور میکند
قلب نمی پذیرد که نیستی
و من حق را به قلب می دهم ؛
چون وقتی هنوز هم با دیدن هرچیزی که تو دوست داشتی
به وجد می آید و احساس میکند که دوباره تو را دیده است
قلب می گوید تو هنوز هم در این دنیا هستی
و من حق را به قلب می دهم
پس از من نخواه که فراموش کنم ؛
چون حتی مغز هم فراموش نمی کند
چه برسد به قلب که من به آن اجازه داده ام همیشه تصویر لبخندت را زنده تر از هر زنده ای بر در و دیوار این اتاق ماندگار کند..

هیچ اتفاقی بعدِ تو دیگه واسه فراموشیت کافی نیست؛
سردرگمم تو کوچه تو بازار، تو کافه ها جای اضافی نیست
پنجشنبه های بی تو هر هفته، یادت باشه که چی بهت گفتم؛
از روی کوه از روی پل رو تخت، هرجا باشم یادِ تو می افتم ..
مائده هاشمی