در سرزمین روان، جاییکه واژهها گاه از بیان ناتواناند و سکوت، فریادِ بیصدای جان است، درمانگر، نه تنها شنوندهای حرفهای، که همسفرِ روحِ رنجدیده است. در این مسیر پرپیچوخم، هوش مصنوعی نه رقیب، که همنفس است؛ نه جانشین دل، که دستیار خرد.
چه بسیار زخمهایی که از نادانی سر برمیآورند؛ زخمهایی که اگر نوری بر آنها بتابد، شاید التیام یابند. هوش مصنوعی میتواند فانوسبهدست، در کوچههای تاریک ذهن، روشنی بیفکند. با واژههایی ساده و صمیمی، در قالب پادکستی دلنشین یا انیمیشنی کوتاه، میتواند از خشم بگوید و راه مهارش، از اضطراب و چگونگی رامکردنش، از مهارتهایی که دل را آرام و جان را استوار میسازند.
در هیاهوی جهان مجازی، جاییکه واژهها بیوقفه جاریاند، هوش مصنوعی میتواند گوش جان بسپارد به زمزمههای پنهانِ درد. بیآنکه حریم کسی را بیازارد، میتواند نشانههای اضطراب یا افسردگی را در میان جمع، چونان دماسنجی هوشمند، شناسایی کند و به نگهبانان سلامت روان هشدار دهد: «اینجا، دلها سرد شدهاند…»
در مسیر درمان، گاه نیاز است کسی باشد که بیقضاوت، بیخستگی، روند بهبود را پیگیرد. هوش مصنوعی میتواند همان همقدم خاموش باشد؛ پرسشنامهای بهدست، نگاهی دقیق به روند تغییر، و هشداری بهموقع اگر نشانهای از لغزش پدیدار شود. او باری از دوش درمانگر برمیدارد، بیآنکه جای او را بگیرد.
برای آنکه از اضطراب اجتماعی رنج میبرد، یا در گوشهای دور از دسترس درمانگر زیست میکند، هوش مصنوعی میتواند پلی باشد؛ پلی از تنهایی به تمرین، از سکوت به سخن، از ترس به تجربه. نه مقصد، که آغاز راه.
روان آدمی، حریمیست مقدس؛ دادههایش را جز با رضایت و رازداری، نباید لمس کرد.
تشخیص، کاریست انسانی؛ هوش مصنوعی را در این میدان، باید تماشاگر دانست، نه داور.
مبادا این فناوری، شکاف میان توانگران و ناتوانان را ژرفتر کند.
و مبادا دادههای آلوده، عدالت را از چشمان این هوش بربایند.
هوش مصنوعی، ابزاریست در دستان ما؛ نه عصای موسی، نه معجزهای بیخطا. اگر با دل و خرد به کارش گیریم، میتواند همنفس ما شود در راهی که مقصدش، انسانیتر شدن است. اما یادمان نرود: در دل هر درمان، نوری هست که تنها از دلِ انسان برمیخیزد؛ نوری که هیچ ماشینی، هرگز جانشینش نخواهد شد.