
چیزی که بعد از رفتنش در من جا موند
جای خالی چیزها، هیچوقت پر نمی شوند. حتی اگر آن چیز، با چیزی شبیه به خودشان پر شود. این را مامان گفت و لیوانِ چسبیده به میز را با یک زورِ قوی از جا کند. زیر لیوان یک لکِ قهوه ای دایره ای شکل از چای درست شده بود. مامان سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت. نشسته ام لکِ روی میز را تمیز می کنم. با دستمال. با الکل. با دستمال خیس. با الکل قوی. با دستمال خیس و الکل قوی. پاک نمی شود که نمی شود. ردِ بودنش مانده روی میز. نمیخواهد برود. آهنگ ماندن کرده. لیوان توی سینک است و نقشِ بودنش اینجا، روی میز. مامان می گوید یک گلدانی چیزی به جایش بگذار که انقدر زشت نزند توی چشم. من می گویم مامان، خودت گفتی جای خالی چیزها، هیچوقت پر نمیشوند. حتی اگر آن چیز، با چیزی شبیه به خودشان پر شود.
دیروز آن لباسی که برایم خریده بودی را تن زدم. آبیِ بستنی بلوبری بود. چقدر وقت پوشیدنش فکر کرده بودم شبیه مدل های اکراینی چیتان پیتانی شده ام. امروز دوباره تنش کردم. روی به روی آینه آن مدل اکراینی را ندیدم. یک آبیِ لاغرِ زشت دیدم که برای لعنت فرستادن به تصویر خودش توی آینه کمانه کرده. فهمیدم من این ها را با تو دوست دارم. در کنارِ تو، نه در کنارِ زخم نبودنت. زخمی که خواسته و ناخواسته با رفتن به جانم کشیده ای. مثل لکِ آن لیوان چای که با هرچه پاکش کنی، پاک نمی شود. نشسته ام کتابخانه را می ریزم. کتاب هایی که برایم خریده ای، دیگر آن قدر قشنگ نیستند. جمله هایی که زیرشان یک خط سبز بزرگ کشیده بودم، آن قدرها هم عمیق نیستند. نیستند چون تو نیستی. چون تاثیر نبودنت، انگار بیش تر از بودنت خودش را به من فهمانده. دیگر گل لیلیوم گوشه اتاق، آنقدر که فکر می کردم خوشبو نیست. تمامِ زندگی ام بوی تو را گرفته. بویِ قبل از رفتنت را. همین است که این جسم، بی تو خودش را نمی شناسند. همین است که دیگر آن مدل اکراینی چیتان پیتان کرده، خودش را یک آبیِ لاغرِ زشت می بیند.
یک لایه رنگ آکریلیک قهوه ای روی میز می کشم. زیر لب می خوانم جای خالی چیزها، با هیچ چیز پر نمی شوند. حتی اگر آن چیز با چیزی شبیه به خودشان پر شود.