فاطمه.میم·۱۵ روز پیشبشر دوباره به کوه خواهد زدبه وسعت فنجان چای شده جهانم این روزها. از جهان سوم به جهان هزارم رفتهایم. از قرن بیست و یکم شدهام دختری در قرن سیزدهم. کاشف الکل بشوم شای…
فاطمه.میم·۲ ماه پیشخواب دیدم که یک بوم نقاشیامعزیز نفرینمان کرده بود که هرکه برود پی آن طربخانه، عاقبت بخیر نشود. من اما پایم را کرده بودم توی یک کفش که یا میرویم کنسرت، یا خودم را از…
فاطمه.میم·۲ ماه پیشبه وقتِ نارنجهای خشکیدهشب بود، جاده بود، ماشین بود و من. کسِ دیگری هم بود. کسی که چندی قبل در من متولد شده و رشد کرده بود. از گوشت و جانم خورده و حالا که برای خود…
فاطمه.میم·۳ ماه پیشبرف روی کاجهازمستان سال 90 است. برف روی کاجها را تازه دیدهام. تحت تاثیر قصه، شدهام زنی مصمم و قوی، در میان زنهای آسیبپذیرِ دورم. شدهام معلم پیانو…
فاطمه.میمدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۳ ماه پیشعزیزِ از دست رفته ام، سلامکاش اون لحظه رو نگه میداشتم قبل اینکه همه چی عوض شهعزیزِ از دست رفته ام، سلام. از حالِ این روزهایم اگر بگویم، همه چیز خوب است. نه آنقدر خوب…
فاطمه.میم·۴ ماه پیشآبیِ لاغرِ زشتآبیِ لاغرِ زشت جای خالی چیزها، هیچوقت پر نمی شوند. حتی اگر آن چیز، با چیزی شبیه به خودشان پر شود. این را مامان گفت و لیوانِ چسبیده به میز ر…
فاطمه.میم·۸ ماه پیشما روزی بیآنکه بخواهیم، به ژنهایمان برمیگردیمشاید باید بگذاریم تا غفلت، جور همهچیز را بکشد!
فاطمه.میم·۱ سال پیشآن بعد از ظهر در ونکاثر آنچه مکانها و پس کوچهها و ناگشتهها روی ما میگذارند، خیلی بیشتر از این است که برایتان نوشتهام!