زمستان سال 90 است. برف روی کاجها را تازه دیدهام. تحت تاثیر قصه، شدهام زنی مصمم و قوی، در میان زنهای آسیبپذیرِ دورم. شدهام معلم پیانو. شدهام کسی که عشقش را دو دستی تقدیم کسِ دیگری کرده. از خودم فرار کردهام شاید. نشستهایم توی ماشین. تهران این روزها خیلی سرد است. برف بیصدا میبارد و چراغِ نیمسوزِ جاده از دور چشمک میزند. خدا میداند که اگر این صحنهای از یک فیلم بود، حتما کارگردان و فیلمبردار و چندتایی دیگر، جایزه میگرفتند. حیف که زندگی واقعی آدمها، فیلم و سریال و نمایش نیست.
توی ماشین سکوت شده. هردو سرشار از حرفیم، هردو خاموش اما. به قول شاعرها یک شهر واژه پشت در مرده. به قولشان کسی میل به باز کردن این در ندارد. ماشین از میان برف عبور میکند و هربار که به یخ شیشهای میرسد، لیز میخورد. درز لبهایم از هم باز میشود. میگویم آرامتر برو، جاده لغزنده شده. جوابم را نمیدهد. توی دل هرچه ناسزا هست، سزای خودم میکنم.

از خیابان کاج که عبور میکنیم، دوباره میشوم رویا. میشوم زنی که عشقش را دو دستی تقدیمِ کسِ دیگری کرده. بیکلامِ "برف روی کاجها" را میگذارم تا صدای ته کشیدن آخرین احساسم به این مرد، تنها صدای توی ماشین باشد. بین آن همه سفیدی و سکوت دارم خفه میشوم. چشمهایم را میبندم و تا به خودم بیاییم، خواب هستم. خوابی میبینم عمیق! چند صباحی است که انقدر عمیق نخوابیدهام. دلم شور میزند. شده بیخود و بیجهت ترس به دلت بیفتد؟ شده صلوات بفرستی تا زودتر از خواب بیدار شوی؟ برای من شد. آن روز توی ماشین زیر سایه سنگین برف. از خواب پریدم و هنوز توی جاده بودیم. از جلو که اطراف را نگاه میکردی، دو طرف ماشین پر از برف بود. برفِ محض.
این جاده و این طور و اطوار هرچه که هست، همان همیشگی نیست. انگار چیزی تمام شده، چیزی ته کشیده. شنیده بودم که برف غمِ توی دل آدمها را هم میزند و بین آن همه سکوت و سفیدی که یادِ غمت بیفتی، ته دلت یک جوری میشود. ته دل من یک جوری شده. انگار تمامِ برفهای جاده را ریخته باشی تویش و هی هم زده باشی و ازش یک کوه یخیِ غمباد زده درست شود. ته دلِ رویا هم همین بود یعنی؟ وقتی فهمید شوهرِ عزیزش با آن شاگرد پیانو قرارمدار گذاشته و رفتهاند آن ور دنیا؟ یعنی او هم وقتی برف دیده، وقتی راه رفته روی آن، ته دلش همینطوری لرزیده؟
مرد سکوت کرده. برایش مهم نیست دیگر. با خودش گفته ته این جاده به هرکجا که برسد، دیگر کار تمام است. این جاده خیلی وقت است به ته رسیده. الان تنها دوتایی میرویم تهاَش را ببینیم و بعد هرکس سر میگذارد به آینده نامعلوم خودش. دوباره رویا شدهام. دوباره زنی تنها در میان چشمهای منتظر. منتظر به اینکه شکستناَت را ببینند. چشم دوخته به پنجره خانه، که یک زن تنهای خیانت دیده چطور شبها را سر میکند و روزها را سر میکشد؟ وسط جاده لاستیک پنجر میکند. گرفتهایم به یک جسم نوک تیزِ وقتنشناس. مرد پیاده شده و اطراف خودش گیج میزند. من از ماشین نگاهش میکنم تا آخرین ته مانده احساسم بهش ته بکشد. بدیهایش را بیشتر میبینم. چشمهای گود افتادهاش را. شال گردنِ تابهتایش را. حتی از روی لباس، کبدِ چرباَش را.
ما سالهاست توی جاده ماندهایم. سالهاست به برف نشستهایم. مدتهاست که این بیکلامِ خداحافظی، توی گوشمان تکرار میشود. اینها توی ماشین وقتی که تنها هستیم، بیشتر خودشان را نشانمان میدهند. من، رویا، آن معلم پیانو، آن زنِ تنهای قصه، آن فرزندِ خانواده که باید چیزها را از مادر پنهان کند، حالا رسیده به انتهای جاده. زمستان سال 90 است. برف بیصدا میبارد. بیکلامِ " برف روی کاجها" را گذاشتهام تا صدای ته کشیدنِ آخرین احساسم به این مرد، تنها صدای توی ماشین باشد.
اضافهنوشت: موسیقیِ متن، برای فیلم "برف روی کاجها" و اثر کارن همایونفر است.