فاطمه.میم
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

تا به خودمان می‌آییم، بهارمان دی می‌شود

کمی مانده به بعدازظهر آن روز، در دانشگاه
کمی مانده به بعدازظهر آن روز، در دانشگاه


چند سال آزگار است که در جریان رنج دانشگاهی بودن هستم. تقریبا یک ترم مانده که بشود 4 سال. کمی بیش‌تر از 3 سال و اندی یا به قول خودمان صباحی کمتر از 4 بار حامله شدن و 4 بار فارغ شدن و 4 بار تجربه مادرِ بچه‌ای جدید شدن! حالا می‌پرسید چرا انقدر دقیق و عمیق؟ جوابش این است که آدم‌ها در رنج، حساب و کتاب همه چیزشان را بیش‌تر دارند. لابد زمان هم در این حال و احوال بیش‌تر باید خودش را جلوی چشم‌مان برقصاند و سختی باید بیش‌تر خودش را به رخمان بکشد.

جدا از این رنج چند ساله، دانشگاه تا آن جا که میشد و من خواستم و اساتید توانستند، به بار معلومات نامعلومم اضافه کرد. اما چه می‌توان کرد که یک روزهایی، هوای حوصله ابری‌ست و بازارِ از آن محیطِ علمی بد گفتن، داغِ داغ. درست مثلِ امروز! سه‌شنبه جلوی ورودی دانشکده بچه گربه‌ای را دیدم؛ نحیف و ضعیف و بی‌حوصله. تا به سمتش رفتم، پیرمردی از آن طرف فریاد کشید:« برو گمشو دختره‌ی **ده! گورتو گم کن. انقدر اینجا گربه‌بازی کردید محله رو به *وه کشیدید. من **دم به اون دانشگاه که از وقتی تو محله ساختنش شب و روز ما رو ازمون گرفتن» و سلسله فحش‌های پشت هم ردیف شده‌اش. هنرمندانه ناسزا می‌گفت؛ انگار که سال‌ها به عمد این را تمرین کرده باشد. آوایِ فحش قبلی را طوری به فحش بعدی می‌چسباند که دوست داشتی تا ساعت آخرِ کلاسِ آخر بایستی همانجا و تماشایش کنی و ملودارم فحش‌های کشدارش را گوش بدهی.

بگذریم. همانجا تا به کلاس برسم یک حساب سرانگشتی انداختم و با خودم شمردم که لایق چندتا از آن فحش‌ها هستم. به نظرتان لایق چندتایشان بودم؟ تقریبا نصف بیش‌ترشان. تا دستم برسد به درِ کلاس 104، خودم چندتایی از ناب ترین ناسزاها را بیرون کشیدم و به خودم سزا کردم. بی‌وقفه و پشتِ سرهم. دادگاهِ فاطمه زودتر از دادگاه پیرمرد مرا محکوم کرد، محکوم به بیشعور و نفهم بودن و به قول آن پیرمرد، **ده بودن! قاضی از آن طرف داد میزند جلسه رسمی است، لطفا نظم دادگاه را رعایت کنید.

وکیل شاکی می‌گوید:« آقای قاضی قبول کنید که متهم بیشعور است دیگر. کدام آدم باشعوری شهر خودش را ول می‌کند و می‌رود نوک قله‌ای در آلوده‌ترین شهر جهان، دانشجو می‌شود؟ مگر جز این است که آدم‌های بیشعور، رنج دانشجو بودن را به جان می‌خرند تا روزی پیرمردی جلویشان را بگیرد و بخواهد مجموعه فحش‌های هفتاد و چند ساله‌اش را برایشان رو کند؟

قاضی در حال قانع شدن است. وکیل بی‌محابا حرف می‌زند، درست شبیه به شاکی‌اش. لحن‌ها یکی هستند، تنها تفاوتشان در چینش کلمات است. او اینبار به جای اینکه با ناسزا مرا متهم به **دگی کند، به کلمات قلمبه دستاویز می‌زند. قلمبه و دانشگاهی و بزرگانه؛ در خورِ یک دانشجویِ 3 و نیم ساله!

استاد صدایم می‌کند، نظم دادگاه به هم می‌خورد و همه چیز به نوبت بعدی موکول می‌شود. تخته را نگاه می‌کنم. ای کاش دانشگاهی بودن، چیزی بیش‌تر از تحمل کردن بود.


برای آیندگان، ما تنها چراغ های خاموشی هستیم در دل تاریک روزگار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید