ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه.میم
فاطمه.میمبرای آیندگان، ما تنها چراغ های خاموشی هستیم در دل تاریک روزگار
فاطمه.میم
فاطمه.میم
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

خواب دیدم که یک بوم نقاشی‌ام

عزیز نفرینمان کرده بود که هرکه برود پی آن طرب‌خانه، عاقبت بخیر نشود. من اما پایم را کرده بودم توی یک کفش که یا می‌رویم کنسرت، یا خودم را از رودِ بالادست ده پرت می‌کنم و می‌میرم. همه ترسیده بودند اما مرغ عزیز، یک پا بیش‌تر نداشت. توی آشپزخانه راه می‌رفت و با خودش غر می‌زد. می‌گفت معصیت دارد دخترِ بی‌شوهر گوشش از طرب و دامبول و دمبک پر شود. یک عمر من و این مرد رو به قبله نماز خواندیم که تو بشوی پرچم‌دارِ بی‌حیایی و زبانم لال خنیاگری. خوب است دیگر، از فردا کل ده پر می‌شود که دختر حاج رسول چنگ می‌زند و پس فرداش هم می‌گویند رقاصه شده و صباحی دیگر هم هرکه از جلوی این کوچه رد شود، یک تف غلیظ پرت می‌کند به درش که دامبول و دومبول نقاره، دختر تومبون نداره. بعد در حالی که گوشت وسط انگشت شصت و اشاره‌اش را گاز می‌گرفت، الکی گریه کرد که یک وقت دری به تخته بخورد و دلم برای نرفتن به کنسرت رضا شود.

من هیچکدام از این حرف‌ها را گوش نکرده بودم. مگر نقل خانه‌ی ما لق‎لقه‌ی دهان عوام است که به خواست آن‌ها کاری کنیم و به ناخواست آن‌ها دست روی دست بگذاریم؟ بگذار هرکه هرچه می‌خواهد بگوید، من یا می‌روم کنسرت، یا خودم را از رود بالادست ده پرت می‌کنم پایین و می‌میرم. عزیز اما تمام این مدت بیکار نماند و هرکاری از دست خودش و دخترهاش برمی‌آمد کرد تا من از صرافتِ کنسرت بیفتم. من قرارم را با آقا سید گذاشته بودم. بهش گفته بودم روزی که بار را شهر می‌بری، مرا هم بگذار توی ماشینت وسط بارِ خرمالوها و تا تهران یک راست گاز بده. قبول نکرده بود. دست آخر ناچارم کرد تسبیح شجر جدمان را بدهم و معامله جوش بخورد. آقاجان هیچ نگفته بود. حتی لب به اعتراض باز نکرد. هرچه بود زیر سرِ این زنک بود که مثل اسفند روی آتش بالا و پایین می‌پرید و نفریم می‌کرد.

آخر چطور به این‌ها می‌گفتم که اگر نروم کنسرت، اگر او را از نزدیک نبینم، اگر یک عکس یادگاری باهاش نندازم و بهش نگویم خاطرخواهش هستم، روزم شب نمی‌شود؟ این‌ها چه می‌فهمند از عاشقی؟ جز آنکه در خانه‌هاشان گاو شیرده می‌دوشند و ته آرزویشان این است که پسرِ کدخدا با 100 راس گوسفند و عقل ناقص، بیاید خواستگاری‌شان. من آدم این روستا و نان شیرمال دست‌ساز و شیرمحلی و پنیر خانگی نیستم. دلم نمی‌خواهد دست‌هایم زبریِ دشت را بگیرند. حالم از بوی علف خیس بد می‌شود. از لباس‌های گلدار و چادرهای نقش برجسته‌ی سنتی. من عاشق او شده‌ام. او و دنیایش. لهجه‌ی غلیظ تهرانی‌اش. کت و شلوار براق و کراوات بلندش. آن غذاهای فرنگی که جز در شهر نمی‌توان مزه‌شان را چشید. آن نان‌های صنعتی و کنجدی که کنار غذا می‌آورند. من این‌ها را می‌خواهم.

آن روز هم خدایی نکرده نخواسته بودم بی‌احترامی کنم. فقط دم آخر که بزک دوزک کرده از در بیرون می‌رفتم و عزیز با غیض نگاهم کرد، گفتم لیاقتت همان پسرهات هستند که رفته‌اند شهر و سال تا سال اسمت را نمی‌آورند. عزیز که منتظر شنیدن این حرف از دهان ته تغاری‌اش نبود، دستش را سه بار دور سینه‌اش چرخاند و تا می‌توانست نفرینم کرد. تمام مسیر بین تلی از خرمالو نشسته بودم و در عالم رویا خودم را با آن خواننده تصور می‌کردم. آقا سید تند می‌رفت. ماشینش اتولِ عزرائیل بود، جان می‌گرفت. نزدیک هر دست انداز سرعتش را کم می‌کرد تا به خیال خودش جلوی ضربه‌ها را بگیرد اما فنر وانت زورش به آن‌همه فشار نمی‌رسید. جاده از دو طرف کوه بود. اولش دشت بود و بعد کوه و بعد می‌رسیدی به جاده خاکی. باد که به مزرعه می‌زد، مترسک‌ها تکان می‌خوردند و بعضی کلاغ‌ها از اطرافش می‌پریدند. بعضی‌هایشان که می‌دانستند دروغِ مترسک را، سرجای خود می‌ماندند.

با خودم گفتم حتما ازش یک امضا می‌گیرم. اصلا سفارش می‌دهم یک دست خطی، دست نوشته‌ای چیزی بدهد تا قاب کنم و بزنم به دیوار اتاقم. اصلا چطور است شماره‌اش را بگیرم که خودش مرحمت کند و خط نوشته را برایم ارسال کند. توی همین خیال‌ها بودم که ناگهان جاده مرا در خودش سر کشید. آسمان به زمین رسید و زمین به هوا رفت. یک آن وسط کهکشانی از خرمالوی له شده بودم. وانتِ زوار در رفته‌ی آقا سید چپ کرده بود. آقا سید خودش مانده بود لای در. من زیر جعبه‌های خرمالو دفن شده بودم. نفرین عزیز کار خودش را کرده بود. خوابم گرفته بود. چشم‌هایم را بستم. خوابش را دیدم. کنارم ایستاده بود و می‌خندید. خودکارش را گرفته بود سمتم و می‌خواست خط نوشته را روی دست من بنویسد. می‌خندید و می‌گفت بوی علف می‌دهی. بوی کره محلی و پنیر گوسفندی. خودکارش را گذاشته بود روی پوستم. می‌خواست خط خطی‌ام کند. گفت دست و صورتت مثل یک بوم نقاشی خط‌خطی شده. از کدام جاده آمده‌ای؟ خندیدم و هیچ نگفتم. نفرین عزیز کار خودش را کرده بود

کنسرتدنده عقب با اتو ابزار
۱۲
۰
فاطمه.میم
فاطمه.میم
برای آیندگان، ما تنها چراغ های خاموشی هستیم در دل تاریک روزگار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید