کیبورد گوشیام هنوز به واژه پشمام عادت نکرده است. تا میآیم "ش" را بچسبانم به "م"، برایم واژه پیشنهاد میدهد. آن پایین کنار حروف مینویسد "بشاش". یا "پیاپیش"؛ یا هر واژه دیگری پر از آ و پ و ش، جز این واژه. احتمالا هنوز نتوانسته معنای این کلمه را در دایره لغاتی که نیست، درک کند. گاهی خودش حروف را برایم تصحیح میکند. وسط صفحهی چت مینویسم پشمام. پیام را که نگاه میکنم میبینیم واژه عاقلانهتری را نشانده جایش. واژهای که بر وزن همین کلمه سوار شده، اما ربطش به آن جمله، چیزی شبیه ربط پیاز به سیرترشی است. هربار موقع نوشتنش حس میکنم دارم چیزی را وارد جهان میکنم که جهان هنوز به حضورش رای نداده؛ مثل آوردن یک غریبه به مهمانی خانوادگی. خندهدار است. انگار جهانِ کوچک این صفحه کلید هنوز نتوانسته بپذیرد که حروف بیمعنای دیگری هم در این سالها زاده شدهاند.

دیدن بدعادتیاش مرا یاد خودم میاندازد. وقتی پخش برنامه ماه عسل متوقف شد، ما هنوز به حضورش در سفره ماه رمضان عادت داشتیم. برای اینکه جای خالیاش مثل جایِ دندان تازه کشیده شده نزند توی ذوق، تیتراژ برنامه را میگذاشتم روی پخش. تیتراژ پشت سرهم تکرار میشد و یکی چند ساعت از زمان خانه را اشغال میکرد. اصلِ پذیرفتهای بود و ما به نبودش بیش از بودنش معترض بودیم. به خودم که نگاه میکنم همیشه همینطوری بودهام. تا وقتی چیز جدیدتر از چیزِ جدیدی که قبولش نکردم به بازار نیامده، قبلی را کنار نگذاشتهام. مامان میگفت تو به مرض نگهداری مبتلا هستی. میپرسم مبتلاها چه نشانهای دارند؟ جواب میدهد همشان در برابر از دست دادن آن قدیمیها و به دست آوردن این جدیدها مصوناند.
جهان برای خودش کلاف گذر میبافد و زمان به حال خودش راه میرود. این وسط فرقی نمیکند که آدم بتواند راه خودش را انتخاب کند یا جهان راهی جلوی پایش بگذارد. من همیشه راهی جلوی پایم گذاشته شده. اینطور نبوده که بین مجموعهای از چیزها، یکی را انتخاب کنم. دست گذاشتهام زیر چانه تا گزینههای روی میز کمتر و کمتر شوند. بعد که تعدادشان به یکی رسید، همان گزینه، سرنوشت من میشود. حالا رسیدهام به روزهایی که آنهای تصمیم گیرنده اسمش را گذاشتهاند دوران جنگ. جنگ، با چاشنی عادت. باید عادت کنیم. مثل کیبورد منگ گوشیام که حالا واژههای بیشتری برای پیشنهاد دادن دارد. اما نه؛ جنگ از آن چیزهایی است که هرگز نه میخواهم و نه میتوانم به آن عادت کنم. نه. این یکی تیتراژ ماه عسل نیست که با یک واکمن کهنه پخش کنی و بگذاری یک گوشه برای خودش بخواند.
احتمالا اگر مامان زنده بود، هنوز هم مرا مبتلا به عادت صدا میکرد. کاش زنده بود. آن وقت بهم میگفت که با این چیز جدیدی که سر از زندگیام درآورده چه کنم. حتما میگفت باید خوشحال باشم که هنوز هر چیز غریبهای میتواند راه خودش را به من باز کند. هنوز گوشههایی هستند که تاریکاند. کلمههایی که نمیدانم اگر تکرارشان کنم، از کی عادی خواهند شد و شاید همین، تنها نقطه تسکین است: این که جهان هنوز کامل نشده. چیزهایی هستند برای جا خوردن. چیزهایی هستند برای عادت کردن و راههایی هستند برای ادامه دادن.
✍️ فاطمه فیروزی