ویرگول
ورودثبت نام
AZOOLA
AZOOLAیکمی داستان.....
AZOOLA
AZOOLA
خواندن ۱ دقیقه·۴ سال پیش

اینجا کجاست؟

خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم...اصلا بهش سر نزدم

امروز اومدم ببینم اصلا "چرا اینجا میومدم؟"

اینجا برای من کجاست؟

اشتباه بود...حالا نمیتونم با اینجا کنار بیام

قبلا درگیر "من" بودم.آسمونو براش هم میزدم که راحت تر سر بکشش. لا به لای کتابا و کلمات شعرا دنبال گرهی از خم ابرو هاش میگشتم که بشناسمش...دوستش داشته باشم و باهاش زیر بارون قشنگیاش راه برم و وقتی یه قطره روی گونه هاش لونه کرد قابش بگیرم.

اما نبود...برای بچه ای لالایی میخوندم که خیلی وقته توی تختش، زیر پتوی سرکوب هاش... مرده

اینجا میومدم که قصه جدیدی براش پیدا کنم اما دیگه نمیخوام بهش فکر کنم

نمیخوام به هیچی فکر کنم...خسته ام

اینجا حالمو بد میکنه

همه حالشون انگار بده. نوشته هاتون همه غم و تیکه های شکسته پاییزه

غمگینه...ترسناکه...دوری که نزدیکه. حس وحشتناکی که شبیه منه!

من از من میترسم. از نوشته هاتون میترسم

منو یاد خودم نیارید




پایانمردهمن
۱
۰
AZOOLA
AZOOLA
یکمی داستان.....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید