زنگ انشا های آزاد کسی که از همه شادتربود ، من بودم.(که چه شود؟) همیشه با خود میگفتم الان زمانش رسیده که آنچه واقعا میخواهم ،جدای از موضوعات تق و لق کتاب، نقش ببندد بر دفترم و گوش این و آن ،در کلاسی که کم از دیوانه خانه نداشت! فکر کردم چقدر تشویق خواهم شد اگرموضوع چیزی عمیق و کمترپرداخت شده باشد...چقدر من از زمین و زمان نوشتم که کسی (مخصوصا دبیران) از شیوه بیان، موضوع و دیدگاه من با توجه به سن و سالم به وجد آیند و من ببینم که" بله! من هم هستم...من همان چیزی هستم که انتظارش را دارم..."
من خودم را از دیگران میخواستم. وجودم، بودنم را از دیگران میخواستم!
همه چیز همانگونه شد که میخواستم...هر کلاسی که میرفتم همه از نوشته هایم استقبال میکردند و حتی گاهی دبیران به من تهمت کپی برداری می زدند و می گشتند دنبال آنچه من از روی آن نوشتم!
اما...نشد...یعنی با تمام این تحسین ها من هنوز خودم را باور نداشتم...
برگشتم به ریز و درشت و پوسیده و نو از هر آنچه دست من خطی بر آن داشته. " چقد ذهن دیوانه میتواند باشد؟" این سوالی بود که سر تا پای برگه ای طفل بسته بودم و انگارمیخواستم از او حرف بکشم ، که انگار پناهی جرهمین بی زبان نداشتم که تفاله های کبودم را به جانش اندازم.
بعد ناله ها،بعد اشک ها،خاطره های تکراری و جملات بی نظم... و واقعا چقدر ذهن دیوانه میتواند باشد؟ آن همه درگیری...!
در انتها رسیدم به چند وقت جدید و ...من چیزی متوجه شدم که مثل تشخیص آسمان از زمین پیدا بود! روح!
به قصد شلیک به لطف دیگران ماشه را روی کاغد دواندن، گوشه ای روح مرا هم جا گذاشته بود. چیزی جزجملات ناپیدا،آن دور،کنار التماس نمی شد دید. موضوعاتی از خشکی و تا زدن و انبارکردن...
چقدر نوشته هایم بی روح بودند...و حتی نفهمیدم کی از نوشتن برای دیگران دست کشیدم که تغییر کردند.
"تغییر!"
فقط خواستم یاد آوری کرده باشم...جایی روحتان را جا نگذارید!
روح هایمان هر روز تنها تر می شوند پی اینکه یادمان میرود هستند...فراموشی های لعنتی! کمی بیشتر خلوت کنید و بغل کنید تنهاییشان را.
