داستان در سال ۲۱۳۱ میلادی میگذرد. انسانها سیستمی ساختهاند تا برخورد سیارکها به زمین را ردیابی کنند (بعد از اینکه یک شهابسنگ ویرانی بزرگی به بار آورد). ناگهان شیئی غولپیکر وارد منظومه شمسی میشود که ابتدا تصور میشود یک سیارک است، اما بعد میفهمند یک استوانهی فلزی کامل به طول ۵۰ کیلومتر است. نامش را راما میگذارند.
در این کتاب خبری از جنگ ستارگان، دیپلماسی با موجودات فضایی یا «پیام صلح» نیست. راما یک «شیء بزرگ نادان» است. یک ماشین عظیم که به نظر میرسد از کنار منظومه شمسی ما رد میشود بدون اینکه کوچکترین اهمیتی به وجود «بشر» بدهد.
وقتی فضانوردانِ کشتی «اِندِور» وارد راما میشوند، با دنیایی روبهرو میشوند که تمام قوانین حسی ما را به چالش میکشد:
دنیای استوانهای: راما یک استوانهی توخالی در حال چرخش است. نیروی گریز از مرکز، گرانش آن را تامین میکند. یعنی شما روی دیوارههای داخلی راه میروید و وقتی به بالا نگاه میکنید، بهجای آسمان، طرف دیگر شهر یا خشکی را میبینید که بالای سرتان معلق است.
دریای استوانهای: یک دریای حلقوی که دور تا دور وسط استوانه را گرفته است.
بیوتها : موجوداتی که نه کاملاً بیولوژیک هستند و نه کاملاً مکانیکی. آنها مانند گلبولهای سفید یک بدن عظیم، مشغول تعمیر و نظافت راما هستند و هیچ تعاملی با انسانها ندارند.
بزرگترین ضربهی کتاب به مخاطب در پایان آن است. در اکثر داستانهای فضایی، فضاییها یا دشمن ما هستند یا منجی ما. اما در «میعاد با راما»، انسانها متوجه میشوند که راما اصلاً برای آنها نیامده است. منظومه شمسی برای راما صرفا یک «ایستگاه سوختگیری» یا یک مسیر گذراست.
پیرو نوشتهی قبلی من، راما مثل همان بیت شعری است که هوش مصنوعی مینویسد: دقیق، موزون، باشکوه، اما به طرز ترسناکی عاری از احساس انسانی.
آرتور سی. کلارک در این کتاب به ما نشان میدهد که گاهی «شکوه»، در «نداشتن احساس» است. در اینکه یک ماشین ۵۰ کیلومتری، با آن هندسهی خیرهکنندهاش، چنان کامل است که نیازی به تحسین ما ندارد.
