حجت محبی·۱۵ روز پیشروایت ذهنی در میانهی پنیکچند روز پیش وقتی اضطراب شدیدی داشتم برای اینکه حواسم را پرت کنم شروع به کشیدن یک نقاشی کردم که تمام کردن تقریبا یک روز طول کشید، هر وقت مضط…
حجت محبی·۲۱ روز پیشآتیش بازی!بچه که بودم، هر وقت محرم میشد خالهام از اول ماه تا عاشورا مراسم برگزار میکرد و مادرم هم بیشتر روزها به آن مراسم میرفت. من که از مدرسه ب…
حجت محبی·۲۵ روز پیشقابگل که خشکیدهمان قول که دادی خشکیدصحنه سیراب شد از فرط سرابدست بردم که تو را از دلِ این قاب کشمقاب لرزید و فقط فاصله در شیشه نشستمن به تصویر…
حجت محبی·۱ ماه پیشبرق گرفت!با وجود چهار سال تحصیل در رشته برق و نزدیک به سه سال فعالیت در صنعت، هنوز طعم واقعی برقگرفتگی را نچشیده بودم. همیشه در گوشهای از ذهنم می…
حجت محبی·۱ ماه پیشقطرهصحنه در خانه تهیستجرم آن قطرهی بیباک چه بود؟که به روی گلِ در فرش نشست...قطره از چشم تو جاری شده بودقطره در عالم چشمت به خدا بنده نبودقطره…
حجت محبیدرآبی بنفش·۱ ماه پیشهنرِ کنار کشیدناخیرا کتاب ((تصمیم گرفتم بیخیال باشم)) از کیم سوهیون مطالعه میکنم، در فصل چهارم جملهای بود که نظر من رو به خودش جلب کرد:"نیاز نیست برای یک…
حجت محبی·۱ ماه پیشنَهلا| نهالِ امید!بچه که بودم میخواستم دنیا را تغییر دهم، بزرگتر که شدم فهمیدم انگار خیلی ها در این فکر بودند و من تنها نبودهام ولی مشکل جای دیگری بود، من م…
حجت محبی·۱ ماه پیشاحساسات از کجا میآیند؟به راستی احساسات از کجا میآیند و به کجا میروند؟ آیا جاری شدن هر حسی در وجود ما از خود اثری به جای میگذارد یا نه؟ بعضی وقایع با چنان بار…
حجت محبی·۱ ماه پیشما به ناچار سفالگریم!کسی که سفالگری میکند نمیتواند انتظار داشته باشد که دستانش گلی نشود، نمیتواند انتظار داشته باشد که همیشه کار خوب پیش برود، نمیتواند به خ…
حجت محبی·۱ ماه پیشوقتی بدن ((نه)) میگوید...سکانس سومچند روزی است احساس میکنم به شدت روی اضطراب بدنم حساس شدهام، قبلا وقتی مضطرب میشدم سریع فروکش میکرد ولی این دفعه جنسش فرق کرده اس…