
در عبور از شب طولانی وهم
جملههایت همه بیداری محضاند هنوز
تو بخوان نامه شب را، تو بخوان
که چراغیست به دستان تو آرام و نحیف
و جهان بینفس خسته تو
رو به روشن شدن مبهم فردا نرود
این تقلای امید است هنوز
که نیاموخته باور بکند
که جهان بند به گیسوی تو نیست
نیست شاید خبری
نیست شاید ثمری
شاید این لقمه لولیده به حلق
تحفهی جبر زمین است هنوز
یا که تقدیر بگویم
همین است هنوز