نرگسم… دوریت بر جانم آتشی است که عقل و صبر تابش را ندارد
نفسم در انتظار شکفتنت، در جهانی که زمان در مقابل حسرتهایم خمیده است
هر لحظه قلبم در طوفان اشتیاق میتپد و روزها به شمارش بغضها سپری میشوند
چشمانم در خیال تو، گم شده میان شبهای سرد و سکوتی که از نبودت میسوزد
مهدی… ای که نامت آرامش هر شکسته دلی است
با هر زمزمه اسمت، طوفانی در جانم برپا میشود
فراتر از هر جلز و ولز، هر نگاهت شعلهای است که تاریکی وجودم را میسوزاند
روحم در بین این دو جهان، میان اشتیاق و امید، میرقصد و فرو میسوزد
هر کلمه، هر نفس، هر نگاه… نغمهای است از شور و غم و عشقی که هیچ حد و مرزی ندارد
این حس نسبت به تو چنان وفور یافته
که در مناجاتم، اشکهایم برای تو سرازیر میشوند، و هر قطره، فرمانش از دل پرعشقم میگیرد
ای که تجلیبخشِ زیستن در جهانی،
حضرتِ قطبِ عالم و امکانِ جاودانی
ای که هر ذره برای طلوع حضورت به تپش میافتد،
و هر چیز در آستانهی آمدنت، رنگِ آمادگی و امید میگیرد